|
غروب کن ای خورشید بر دم دروازه ی مغرب ایستاده ای چه کنی؟ چشم انتظار کیستی؟ غروب کن بگذار شب بیاید بگذار جامه ی سیاهش را بر چهره ی کائنات افکند بگذار شب باز بر سرم خیمه افکند آموخته ام که عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه ، دارو خريد ولي سلامتي نه ، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه. آموخته ام که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي آموخته ام که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم آموخته ام که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم آموخته ام که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي. آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز دربزرگسالي است آموخته ام که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم آموخته ام که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
او نیست! دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند هیچ کس بد نیست دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد لبخندها زهرآگین دهان ها حفره های وقیح آزار دهنده تسلیت ها خفقان آور لذت ها دروغ هایی فریبنده زیبایی ها حیله های اغفال افق ها حصارهای عبوس زندان درختان هر یک قامت دشنامی ابرها پاره ی سایه ی نفرینی مهتاب سرد و آفتاب رسوایی و روز، برص گرفته ی وقیحی که او را بر سر کوچه و بازار بیگانگان می گرداند. و شب، گرگ آدم خواری که در پناهگاه دردمندش او را می جوید تا فرو بلعد و طبیعت نه دیگر هیچستانی سرد و گنگ که دوزخی در بر گرفته از حریق و دریایی مواج از آتش های عذاب که هر چهره ای، نگاهی، طرح اندامی، طنینی، رنگی در نگاه های او فریاد می کشد که او نیست! باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش زان باده که در میکده ی عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک جهدی کن و سر حلقه ی رندان جهان باش دلدار که گفتا به توام دل نگران است گو می رسم اینک به سلامت نگران باش خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش ای درج محبت به همان مهر و تشان باش تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش حافظ که هوس می کندمش جام جهان بین گو در نظر آصف جمشید مکان باش حافظ آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش. ساز او باران، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید، بافته بس شعله ی زرتار پودش باد. گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد، باغبان و رهگذری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست. گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد، ور برویش برگ لبخندی نمی روید، باغ بی برگی که می گوید زیبا نیست!
|
|
