ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ



غریب واره دیر آشنا خداحافظ



به قله ات نرسانید بخت کوتاهم



بلند پایه بالا بلا خداحافظ



تو ابتدای خوش ماجرای من بودی



ای انتهای بد ماجرا خداحافظ



به بسترت نرسیدند کوزه های عطش



سراب تفته چشمه نما خداحافظ



میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم



بگو سلام بگویم و یا خداحافظ



قبول می کنم از چشمهای معصومت



که بی گناه ترینی ولی خداحافظ



اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا



ولی برای همیشه تو را خداحافظ .


 

type by صابر صالحیان متی کلایی در 4 Apr 2008 at time8 PM موضوع شعر | postlink