هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم
به مناسبت بزرگداشت روز عطار نيشابوري: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم
عطار، يکي از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاريخ ادبيات ايران است. سخن او ساده و گيراست. او براي بيان مقاصد عرفاني خود بهترين راه را که همان آوردن کلام ساده و بي پيرايه و خالي از هرگونه آرايش است انتخاب کرده است. او اگرچه در ظاهر کلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحکام سخن استاداني همچون سنايي را ندارد ولي آن گفتار ساده که از سوختگي دلي هم چون او، باعث شده که خواننده را مجذوب نمايد و همچنين کمک گرفتن او از تمثيلات و بيان داستانها و حکايات مختلف يکي ديگر از جاذبه هاي آثار او مي باشد و او سرمشق عرفاي نامي بعد از خود همچون مولوي و جامي قرار گرفته و آن دو نيز به مدح و ثناي اين مرشد بزرگ پرداخته اند چنانکه مولوي گفته است:
عطار روح بود و سنايي دو چشم او ما از پي سنايي و عطار آمديم
وي يکي از پرکارترين شاعران ايراني به شمار مي رود و بنا به نظر عارفان در زمينه عرفاني از مرتبه اي بالا برخوردار بوده است، آنچه از احوالات عطار پيداست اينکه وي مريد شيخ رکن الدين اکاف نيشابوري مي گردد و تا پايان عمر (حدود 70سال) با بسياري از عارفان زمان خويش هم صحبت گشته و به گردآوري حکايات صوفيه و اهل سلوک پرداخته است.
فريدالدين ابوحامد محمدبن ابوبکر ابراهيم بن اسحاق عطار نيشابوري، يکي از شعرا و عارفان نام آور ايران در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري قمري است، نام او «محمد»، لقبش «فريدالدين» و کنيه اش «ابوحامد» بود و در شعرهايش بيشتر عطار و گاهي نيز فريد تخلص کرده است. نام پدر عطار ابراهيم (با کنيه ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود که در آن زمان زني پاک نهاد و خداپرست و زاهدمنش بوده است. پدرش از اهالي زروند کدکن در اطراف نيشابور خراسان بوده، بنابر آنچه که تاريخ نويسان گفته اند بعضي از آنها سال ولادت او را 513و بعضي سال ولادتش را 537هجري قمري مي دانند. او در قريه کدکن يا شادياخ که در آن زمان از توابع شهر نيشابور بوده به دنيا آمد. از دوران کودکي او اطلاعي دردست نيست جزاينکه پدرش در شهر شادياخ به شغل عطاري که همان داروفروشي بود مشغول بوده که بسيار هم در اين کار ماهر بود و بعد از وفات پدر، فريدالدين کار پدر را ادامه مي دهد و به شغل عطاري مشغول مي شود. او به شغل عطاري و طبابت مشغول بوده تا زماني که آن انقلاب روحي در وي به وجود آمد و در اين مورد داستان هاي مختلفي بيان شده که معروف ترين آن اين است که: «روزي عطار در دکان (داروخانه) خود مشغول به معامله بود که درويشي به آنجا رسيد و چندبار با گفتن جمله چيزي براي خدا بدهيد از عطار کمک خواست ولي او به درويش چيزي نداد. درويش به او گفت: اي خواجه تو چگونه مي خواهي از دنيا بروي؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنيا مي روي. درويش گفت: تو مانند من مي تواني بميري؟ عطار گفت: بله، درويش کاسه چوبي خود را زيرسر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنيا برفت. عطار چون اين را ديد شديداً متغير شد و از دکان خارج شد و راه زندگي خود را براي هميشه تغيير داد.» او پس از مشاهده حال درويش بود که دست از کسب و کار کشيد و به خدمت شيخ الشيوخ عارف رکن الدين اکاف رفت که درآن زمان عارف معروفي بود و به دست او توبه کرد و به رياضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چندسال در خدمت اين عارف بود.
در باب زندگي عطار مي توان چنين گفت که:
ابوحامد محمد، در شهر نيشابور پرورش يافت، به استاد سپرده شد، علم و فضل آموخت و «فريدالدين» لقب يافت. سال هاي بعد، در مکتب و مدرسه، تجربه اي تازه اي برايش حاصل شد و در مدرسه با دانش هاي عصر آشنا شد و در داروخانه پدر اسرار حرفه او را آموخت. عطارزاده جوان اشتغالي را که پدرش به کار داروخانه داشت با نظر تعجب و تحسين مي نگريست. براي فريدالدين محمد که در سال 553 تدريجاً به بلوغ نزديک مي شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود.
در کل مي توان گفت که دوران کودکي عطار بيشتر در زماني بود که جنگ ها و حملات مختلف کشور هاي همسايه توأم با همان دوره بود و درگيروداري که در آن روحانيان و صوفيا پيوسته تلاش مي کردند تا بر پيروان مکتب خود جمعي تازه بيافزايند، عطار مي باليد و بزرگ مي شد به ستيزه هايي که شافعيان يا حنفيان و اشعريان با کراميان و ديگر فرقه هاي مسلمان با يکديگر داشتند مي نگريست و به صفا و يکرنگي و اتحاد و يگانگي، بيشتر دلبستگي مي يافت و چنين بود که ديگر از جنگ «هفتاد و دو ملت» آزرده خاطر گشت و درپي کشف حقيقت برآمد و از کساني که «ره افسانه» مي زدند، بيزاري گرفت و کوششي چشم گير آغاز کرد تا بتواند از رهگذر آن دل را صفا دهد و جمال دلدار را در آيينه جان بنگرد و از اين غوغاها که شهر نيشابور را به پادرمياني پيشوايان مذهبي، پرکرده بود رهايي يابد، پس به جستجو درآمد و در جهان آفرينش به انديشه نشست و کوشيد که نخست خود را بشناسد و از رهگذر آن به خداشناسي نايل آيد. اين جستجوگري از يکسو و سخنان پدرش «ابي بکرابراهيم» که خود به تصوف گرويده بود، از سوي ديگر باعث شد که عطار سوي ديرمغان درپيش گيرد و از همان سال هاي نخستين زندگي به «درويشان» توجه کند و در احوال و آداب ايشان به تفکر درآيد، اما چون انديشه اي سحرآفرين و طبعي گوهرزاي داشت، استاد نديده، به کرسي استادي رسيد و درس نياموخته، ره آموز صد مدرس شد. او از راه داروخانه به عرصه بازار راه يافت و با محترفه و طبقات عامه که از دسترنج خود نان مي خوردند، آشنا شد با طبقات روستايي که کالاي خود را به شهر مي آوردند گفت و شنود پيدا کرد و توانست از راه معالجه بيماران آلام انساني و احوال نفساني خلق را درک کند و بدينگونه در آفاق انفس سيري را که در آفاق و انفس برايش ممکن نمي شد وسيله يک سلوک بي سير ساخت.
فريدالدين محمد بعد از آموختن علوم رايج عصر از فقه و قرآن تا طب و فلسفه، از مدرسه رخت به دکان کشيد و به داروخانه پدر رفت. در اينجا «فريد» فرصت تازه اي براي شناخت داروها، تجربه در کار درمان بيماري هاي شايع در ولايت و آشنايي با آلام طبقات ضعيف اهل شهر و روستا يافت. استفاده از اين فرصت وي را به نيک و بد زندگي عامه آشنا ساخت، مطالعه کتاب هاي طب و دارو، شناخت را، که لازمه مهارت در حرفه بود بر وي الزام کرد و براي گردآوردن گياهان دارويي به جستجو در طبيعت و در کوه و صحرا واداشت، هرچه بيشتر در اين زمينه مطالعه و تتبع کرد حذاقت بيشتر يافت و بر رونق و اعتبار داروخانه پدر افزود.
در همان حال فراغت هاي نادري را که در خانه يا صحرا برايش حاصل مي شد صرف مطالعه کتاب هاي صوفيه و اشتغال به تمرين در شعر و شاعري مي کرد. از مطالعه کتاب هاي صوفيه يادداشت هاي جالبي در احوال و مقامات زهاد، وعاظ، و اوليا مشايخ جمع مي آورد که مرور بر آنها براي خود وي هم عبرت افزا و تفکرانگيز بود. در زمينه شعر و شاعري در آن اوقات اوحدالدين انوري شاعر درابر سنجر هنوز شهرت و قبول بي مانند داشت و فريد عطار البته از تأثير سبک و انديشه او برکنار نبود. اما آشنايي با شعر سنايي که حتي انوري را به رشک و تعريض انداخته بود با طبع او که مايل به شعر وعظ و تحقيق بود بيشتر سازگاري داشت. شعر خاقاني که در همان سال هاي مکتب، يک قصيده معروف او در رثاي محمدبن يحيي، در شهر دست به دست مي شد، سرمشق هاي تفکرانگيزي در زمينه شعر وعظ و تحقيق به وي ارائه مي کرد. تعدادي از شاعران ديگر عصر، کساني چون ظهير فاريابي، مجير بيلقاني، فلکي شرواني و جمال الدين محمد اصفهاني هم در اين ايام در همين زمينه، گه گاه اشعار جالب مي سرودند. فريد عطار، تحت تأثير تمايلات زاهدانه خويش و به اقتضاي معمول عصر، به شعر وعظ و تحقيق گرايش يافت و برخلاف بسياري از اين شاعران به دربارهاي عصر و مجالس اعيان ولايت هم علاقه اي نشان نداد و از ارتباط با آنها خود را کنار کشيد. هنوز سي ساله بود که در زمينه زهد و تحقيق شعر او دردآميز، عبرت آگند و تفکرانگيز بود. مرگ انديشي و دغدغه زوال و فنا در همان ايام چنان بر خاطر جوانش چيره بود که در سنين سي سالگي خود را در «نيمه شصت» از عمر مي يافت. سال ها بعد که عمرش از چهل هم گذشته بود، ظاهرا اشتغالش بيشتر در نظم کردن قصايد زهدآميز و غزل هاي صوفيانه بر شيوه سنائي غزنوي بود و در هر دو زمينه نيز آثار ارزنده و دلاويز به وجود آورد، چنان پيداست که از همين ايام تا نزديک به پايان عمر اوقات عطار، بيشتر در نظم مثنويات گذشت و تقريبا تمام انديشه او درين سي يا چهل سال پايان عمر صرف تأمل در حالات و مقامات روحاني، مطالعه در احوال و اقوال مشايخ و تفکر در مقالات ابدال، مجذوبان، و اوليا گشت. در تمام اين مدت، شيخ بازار، خود را از رويدادهاي عصر برکنار نگه داشت زيرا هميشه اندک اسباب معاش برايش حاصل بود و از اينکه اسباب معيشت را از مستمري پادشاهان يا از وجوه اهل مدرسه و فتوح اهل خانقاه بجويد، فراغتي داشت. معاشرتش ماوراي ديدار خويشان و دوستان بازار و محله، تقريبا منحصر به ديدار مشايخ و زهاد عصر بود. در همين سالهاي آخر عمر، ديدار بها ولد بلخي واعظ و زاهد معروف خراسان و ماورالنهر براي او مايه شادي و دلنوازي شد. بر وفق روايات مقارن هجوم مغول به ماورالنهر که بها ولد به همراه خانواده خويش از طريق خراسان به بغداد و حج مي رفت در نيشابور با شيخ عطار ديدار کرد. عطار، جلال الدين محمد فرزند بهاولد را که در آن هنگام کودکي نابالغ بود تشويق کرد و نسخه اي از اسرارنامه خويش را نيز به او هديه کرد. تأثيري که اسرارنامه و ساير آثار عطار در کلام مولانا باقي گذاشت احتمال وقوع اين ملاقات را تأييد مي کند. با آنکه در آثار مولانا و در هيچ يک از نوشته هاي عطار به اين واقعه اشارت نيست، اما قراين گوناگوني هست که اين ملاقات را از لحاظ تاريخ قابل قبول نشان مي دهد.
شيخ عطار نيشابوري در آستانه شصت سالگي بود که اوقاتش بيشتر در نظم مثنوي هاي عرفاني يا در تفکر در تنسيق مطالب آنها مصروف مي شد. و در همان زمان، زهدي عاري از ريا در دامنش چنگ زده بود و هر روز او را به سوي عزلت بيشتر مي برد و نسبت به دنيايي که پيرامون او غرق غفلت و جوياي لذت بود بي اعتناتر مي کرد.
ده، دوازده سالي بعد، که شيخ خود را در قله عمر هفتاد مي يافت در شهر خويش تقريبا غريبه بود و در غزليات خويش هرچه از عشق مي سرود مربوط به چشمه جوشان الهي و اين لايتناهي دسترس ناپذير بود که غزل او را قلندرانه، نوميدانه و احيانا بي بندوبار مي کرد در منظومه اي که به نام اسرار نامه سرود، رازهايي را جستجو مي کرد که مي تواند او را تصفيه کند، از آلايش ها بيرون آورد و شايسته عشق وي سازد. در آنچه به نام تذکره الاوليا جمع آورد، ردپاي پويندگان راه خدا را دنبال کرد با شوق و آرزويي که لفظ به لفظ اين اثر آن را بي نقاب مي کرد. در الهي نامه هر چه را ما سواي او بود، افسانه، پندار و يا رمزي از عظمت و کمال بي انتهاي او نشان مي داد. در مصيبت نامه، در جستجوي ره يافت او به دامن هر نبي و هر ولي دست زده بود و در منطق الطير به دنبال مرغ سليمان تا آستانه فنا به پيشگاه او راه يافته بود و با اين حال عشق او، وصل و فراق او، و قرب و بعد او روزها و شب ها خاطرش را در روياهاي طلايي فام عاشقانه مستغرق مي داشت.
سرانجام در پي هجوم هاي قوم مغول، شهر شادياخ به دست دشمن افتاد (صفر 618) و عرصه غارت و کشتاري بي امان گشت و طي دو هفته به خون کشيده شد، تمام آن به غارت رفت، به کلي ويران شد و تقريبا با خاک يکسان گشت و تبديل به دشت و بيابان شد.
عطار نيز در همين سال (618 هجري) به دست سپاهيان مغول به شهادت رسيد. قديمي ترين ماخذ درباره پايان کار عطار روايت ابن الفوطي است که مي گويد: «واستشهد علي يدالتتار بنيشابور» که به موجب آن معلوم مي شود که عطار به مرگ طبيعي نمرده و شربت شهادت نوشيده و محل قتلش نيشابور مي باشد. درباره نحوه شهادت شيخ فريدالدين عطار گوناگون نوشته اند، در اين مورد شيخ بهايي مي نويسد: «وقتي لشکر تاتار به نيشابور رسيد و اهل نيشابور را قتل عام مي کردند ضربت شمشير بر دوش شيخ عطار رسيد و با همان ضربت از دنيا رفت، نقل کرده اند که وقتي خون از حراقش مي ريخت و مرگش نزديک شده بود شيخ با انگشت خود از خون خود بر ديوار اين رباعي را نوشت:
در کوي تو رسم فرازي اينست مستان تراکمند بازي اينست
با اين همه رتبه هيچ نمي يارم گفت شايد که ترابنده نوازي اينست»
سرانجام شيخ فريدالدين عطار نيشابوري از هفتاد و هشت سال عمري که آن را در عشق خلق و خالق به سر برده بود جز نام چيزي برايش نماند. آنچه ماند نوشته هايي بود که نسخه هايش مدت ها قبل از اين حادثه به شهرهاي اطراف رفته بود يا همراه معدودي گريختگان از شهر، برده شده بود، يک کتاب نثر، يک ديوان شعر، و چند منظومه مثنوي که حاصل تمام يک عمر زهد، يک عمر رياضت، و يک عمر انديشه و عشق روحاني بود. عمري که بدين گونه در ميان دو فاجعه خونين گذشت، مايه تعجب است که حاصل آن اين همه دردآلود، پرسوز و آکنده از مرگ انديشي باشد، بيشتر اين عمر را عطار در نوعي عزلت سر کرد، اما آنچه پيداست عزلت او به کلي قطع ارتباط با خلق نبود.
از آثار شيخ مي توان اين گونه گفت که اين آثار به دو دسته منظوم و منثور تقسيم مي شود. آثار منظوم او عبارت است از:
1- ديوان اشعار که شامل غزليات و قصايد و رباعيات است.
2- مثنويات او که عبارتند از: الهي نامه، اسرارنامه، مصيبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بي سرنامه، منطق الطير، جواهرالذات، حيدرنامه، مختارنامه، خسرونامه، اشترنامه و مظهرالعجايب. از ميان اين مثنوي هاي عرفاني بهترين و شيواترين آنها که به نام تاج مثنوي هاي او به شمار مي آيد منطق الطير است که موضوع آن بحث پرندگان از يک پرنده داستاني به نام سيمرغ است که منظور از پرندگان، سالکان راه حق و مراد از سيمرغ، وجود حق است که عطار در اين منظومه با نيروي تخيل خود و به کار بردن رمزهاي عرفاني به زيباترين وجه سخن مي گويد که اين منظومه يکي از شاهکارهاي زبان فارسي است و منظومه مظهرالعجايب و لسان الغيب است که برخي از ادبا آنها را به عطار نسبت داده اند و برخي ديگر معتقدند که اين دو کتاب منسوب به عطار نيست.
و از آثار منثور مي توان گفت که يکي از معروفترين آثار منثور عطار تذکره الاولياست که در اين کتاب عطار به معرفي 96 تن از اوليا و مشايخ و عرفاي صوفيه پرداخته است.
اما مقدمه اي نيز در اين ميان موجود است که خود عطار در ابتداي مختارنامه (مجموعه رباعيات خود) که در اواخر مراحل خويش تدوين کرده اشاره کرد، که آثار خود را اينگونه نام مي برد:
«چون سلطنت خسرونامه در عالم ظاهر گشت و اسرارنامه منتشر شد و زبان مرغان طيورنامه ناطقه ارواح را به محل کشف رسيد و سوز مصيبت مصيبت نامه از حد و غايت درگذشت و ديوان، ديوان ساختن تمام داشته آمد و جواهرنامه و شرح لقب و شرح القلب (که هر دو منظوم بودند) از سر سودا نامنظوم ماند که خرق و غسلي بدان راه يافت...» گذشته از الهي نامه که نام اصلي آن در نظر عطار خسرونامه بوده است و بعدها عنوان الهي نامه يافته، عطار منظومه بسيار مشهور ديگري هم دارد به نام مقامات طيور که بعدها به منطق الطير شهرت يافت. (زبور پارسي، محمد تقي شفيعي کدکني، به نقل از مختارنامه 1370)
گفتني است مقبره شيخ فريدالدين عطار در جنوب شرقي نيشابور به فاصله 6-5 کيلومتر در مسير جاده نيشابور به مشهد و در طرف شرق قرار دارد.
مازیار (عبدالرضا کیانی نژاد)

مازیار ، صدایی جاوید
مازیار (عبدالرضا کیانی نژاد) در یکم تیرماه 1331 در زادگاهش بابل پا به جهان هستی گذاشت در نوجوانی
استعداد شگرفش را در زمینه خواندن نشان داده ، کار حرفه ای خود را از اردوی جوانان رامسر تجربه کرد. در
همین زمان صدای استثنائی او در سال 1352 کشف و اولین ترانه اش با نام ماهیگیر به بازار هنر عرضه شد. پس از
آن ترانه های وی یکی پس از دیگری به گوش علاقه مندان رسید ، ترانه های ماندگاری چون زمزمه ، عزیز ، کبوتر ،
ساقی ، آدم برفی ، عادت ... و آخرین ترانه وی ایران ایران که در سال 1357 اجرا شد.در سالهای اخیر چهار آهنگ
را به صورت آزمایشی ضبط کرده بود که اجل مهلتش نداد و در سحر گاه شانزدهم فروردین 1376 دیده از جهان فرو بست.
برداشت کوتاه:
* آهنگسازانی که طی این سالهای با مازیار کارکردند,صدای مازیار رو اینگونه توصیف میکنن.جهانبخش پازوکی: ((صدایش صدای خود مازیار بود.تحریرهای بسیار مطلوبی داشت.اوج صدای بسیار خوبی داشت یعنی نه آنطور بود که فریاد گوش خراشی شود و نه آنچنان که صدای پایینی داشته باشد.))استاد محمد نوری که خودش تو مسابقات دانش آموزی رتبه ی بسیار خوبی به او داده بود میگه: ((مازیار با اینکه مدرسه ی صدا را نگذارنده بود ولی صدایش لطافتها و ظرافتهایی داشت که آنرا بسیار دوت داشتنی می نمود.)).ناصرچشم آذر که احدودای سال 54/55 ضمن اجرای اولین اثرش باهم آشنا شده بودند میگه: ((ازنظرجنس و تنالیته ی صدا,صدای گرم و دوست داشتنی و دلنشینی داشت.از تکیک صدای خوبی برخوردار بودو از لحاظ وسعت صدا تا آنجایی که من با ایشان کار کردم حداقل یک اوکتاو و نیم را می خواندندو از «دسته خوانندگانی بودند که صدای بالا را بسیار خوب ادا واجرا میکردند.)).صادق نجوکی یکی دیگه از آهنگسازانی که با مازیار کار کرده بود اضافه میکنه: ((صدای مازیار به اندازه ی کافی دارای بیس بود.علاوه بر نتهای پایین نتهای بالاتر را هم به خوبی اجرا میکرد.صدایش از قدرت و بعد زیادی برخوردار بود.از دیگر ویژگیهای او این بود که بخاطر مازندرانی بودنش لرزشی در صدایش داشت که این لرزش را در اجرای اغلب کارهایش به زیبایی نمایان بود.)).تورج شعبانخانی که از موزیسینهای بنام پاپ کشور بودند و هستند صدای مازیار رو اینگونه توصیف میکنه: ((صدای مازیار یک صدای کاملا مخملی بودو خود او هم در خوانندگی جا افتاده و مسلط بودودر بین خواننده های آن دوره کلاس خاصی داشت.))
** یکی از آثار زیبا و بیادماندنی مازیار ترانه ایران ایران هستش که بازخوانیهایی هم داشته.حسین زمان از خواننده های نسل جدید پاپ کشور هم تو آخرین کاستش بنام قصه نگفته این اثر زیبا رو بارخوانی کرده.حسین زمان تو مصاحبه های مختلفی بر تاثیر روحی این آهنگ بر خودش اشاره میکنه که موجب میشه تحصیلاتش رو تو آمریکا رها بکنه و بره به جبهه.هرچند که گلایه های وجود داره که زمان بدون اجازه خانواده مازیار این اثر رو بازخونی کرد.
*** حدود یک سال پس از صادر شدن مجوز و انتشار آلبوم ماهیگیر، کاست دیگری با صدای مرحوم مازیار منتشر شد. این آلبوم که کبوتر نام دارد، در حقیقت دومین مجموعه از آثار مازیار (عبدالرضا کیانی نژاد) است که پس از انقلاب، اجازه انتشار نیافته بود؛ آلبوم های بوی گندم و کودک قرن (که ضبط استودیویی نداشت و پس از مرگ خواننده منتشر شد) از جمله کارهای پس از انقلاب این هنرمند به شمار می آیند، و حالا با به بازار آمدن ماهیگیر و کبوتر، تنها یک آلبوم مازیار در دست رس علاقه مندان قرار نگرفته است: تنهایی، که به گفته نزدیکان شرکت ناشر آثار مازیار، آن هم به زودی در می آید. شرکت پژواک هنر به مدیریت سعید عزیزی (موزیسین و همسر غزل، دختر مازیار) نشر این آثار را بر عهده دارد؛ نکته ای که باعث شده نظرات ناشر به آسانی در این کارها اعمال شود.
**** اما ترانه ماهیگیر از زیباترین آثار مرحوم مازیار بوده که تحلیل یکی از سایتهای مرتبط با صداوسیما براین ترانه جالب به نظر میرسه:"
این قطعه مضمونی معترضانه داشته و شاعر با خلق تصویری بدیع و نمادین صیادی را نکوهش می کند كه با بالا و پایین كردن قلاب صیادی، ماهیان را به طرف طعمه خویش كشانده و آن ها را صید می كند. دنیای زیبای بچه ماهی های كنجكاو را از بین برده و آنان را با دهانی زخمی به كام مرگ می كشاند. این قطعه در زمان ستم شاهی ساخته و پرداخته شده است كه گویای اعتراض شاعر و خواننده نسبت به ظلم های آن زمان است. موسیقی دل سوز و غمگین كلام را همراهی می نماید و خواننده كه صدایی حزن انگیز و منحصر به فرد دارد در اجرای خویش تبلور غم مظلومیت ها را در شعر و موسیقی بطور تأثیرگذاری بیان كرده و ذهن شنونده را درگیر اندوه و رنج های موجود می نماید. در این اثر شاعر و آهنگساز به زیبایی پیام خود را كه انزجار مردم ستم دیدة آن دوران از آن فضای پر از محدودیت است به گوش آنها كه باید بشنوند رسانده اند
خوش به حالت كبوتر/
هر جا بخوای پر میكشی.......
یادش و نامش مستدام 
عصمت باقر پور ( دلکش )
دلکش در هفتم ماه اسفند ۱۳۰۳ در شهر بابل به دنیا آمده بود .
بامداد پنجشنبه دوازده شهریور ۱۳۸۳ خواننده بزرگ و افسانه ای ایران بانو عصمت باقرپور با نام هنری دلکش در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت. نام دلکش را به شاباش صدای جادویی اش عبدالعلی وزیری بر وی نهاد. وزیری معتقد بود این نام، نامی دلکش و جاودانه است و به راستی که چنین نیز بود و شد.
صدای دلکش برای چندین نسل از مردم میهن ما یاد آور لحظات شور آفرین و شادی بخش و نیز رنج ها و نا مرادی های آنان است. دلکش در زمره جاودانه هایی است که در دل مردم ایران یادشان ماندگار و ابدی است. این بانوی آوازه خوان و هنرمند تعداد بسیاری ترانه و آواز خواند که اکثریت قریب به اتفاق آنان از ارزشی والا و عاطفه ای سرشار برخوردارند.
عصمت به خانه خواهرش در تهران آمده بود تا نزد وی بماند و درس بخواند. آموزشگاه موسیقی ظهیر الدینی در تهران بستر رشد و شکوفایی دلکش شد. وقتی برای اولین بار صدای جادویی او در سال ۱۳۲۴ از "بی سیم پهلوی" پخش شد. همه از یکدیگر می پرسیدند شنیدی؟ آن صدای شگفت انگیز را شنیدی؟!
ظهیرالدینی دلکش را به روح الله خالقی در انجمن موسیقی ملی معرفی کرد. عبدالعلی وزیری اولین معلم حرفه ای دلکش شد. دلکش بعد ها با بزرگانی چون مهدی خالدی، جواد لشگری، بزرگ لشگری، حبیب الله بدیعی و علی تجویدی همکاری کرد. دلکش ترانه سرا نیز بود و به روایتی با نام مستعار نیلوفر به ترانه سرایی نیز می پرداخت. در آن زمان ها تصنیف خوانی با اقبال چندانی رو به رو نمی شد. اما دلکش با اجرای تصنیف های زیبا و پر شکوه تصنیف را به یکی از خواستنی ترین وجوه موسیقی ایرانی تبدیل کرد.
بسیاری از خواننندگان قدیم و جدید، اعم ار زن و مرد شهرت خود را مدیون بازخوانی ترانه های جادویی دلکش هستند. از میان این خواننده ها می توان به علیرضا افتخاری و محمد اصفهانی اشاره کرد. این افراد در سایه شوم حکومت ضد فرهنگ اسلامی بدون اشاره به نام و اهتمام بزرگوارانی چون دلکش و آهنگ سازانی چون تجویدی و ترانه سرایانی چونان معینی کرمانشاهی ترانه های جاودانه دلکش را به یغما بردند.
دلکش هنگاه مرگ ۸۰ سال داشت. او با پسرش سهیل زندگی می کرد و این پسر را بسیار دوست می داشت. دلکش به واسطه محبوبیت بی نظیرش و با سماجت گروهی از اهالی سینمای فارسی آن دوران به سینما راه یافت. او با فیلم شرمسار (دکتر اسماعیل کوشان ، ۱۳۲۹) به سینمای ایران آمد و از آن پس با بازی در فیلم های مادر (اسماعیل کوشان ۱۳۳۱ ) ، افسونگر (اسماعیل کوشان ، ۱۳۳۲ ) ، ظالم بلا (سیامک یاسمی ، ۱۳۳۶ ) ، عروس فراری (اسماعیل کوشان ، ۱۳۳۷ ) ، شانس و عشق و تصادف (حسین مدنی ، ۱۳۳۸ ) ، فردا روشن است (سردار ساکر ، ۱۳۳۹ ) و شیر فروش (اسماعیل کوشان ، ۱۳۳۹ )، محبوبیت زیادی در بین تماشاگران فیلم های ایرانی پیدا کرد .
داستان فیلم های نخست دلکش ، از جمله شرمسار ، بسیار نزدیک به اسطوره ای بود که مردم از این خواننده ساخته بودند.دلکش در این فیلم ، دختری روستایی بود که فریب می خورد و به شهر می آمد و خواننده ی کاباره های تهران می شد. خوانندگی در این فیلم ها ، عارضه ی فریب خوردگی معرفی می شد و به طور ضمنی مورد تقبیح قرار می گرفت ، اما با این همه نوعی تحرک طبقاتی و کسب شهرت و اعتبار نیز به حساب می آمد. از منظر مردم ، دلکش دختری روستایی و سنتی و تهیدست تصور می شد که توسط آهنگ سازان کشف شده بود و پله های ترقی را در نوردیده بود . جامعه ی ایران ، ساختارهای سنتی خود را ترک می کرد و جامعه ی مدرن ، مدعی گسست زنجیرهای نژادی ، جنسی ، قومی و طبقاتی بود.
در چنین شرایطی ، دلکش یکی از چهره های مثالی روزگار نوین بود. او آواز می خواند و به خرده گیری سنت گرایان تن نمی داد و امکان آن می یافت که از پایین ترین لایه های جامعه تا بالاترین موقعیت های اجتماعی صعود کند.اما با این همه دلکش از دیدگاه مردم ، خاکی و مردم دار بود و به موقعیت ممتاز خود غره نشده بود. این چنین بود که مردم در باره ی دست و دلبازی های او افسانه سرایی می کردند ، افسانه هایی که می توانست چندان منطبق بر واقعیت هم نباشد. دلکش در اغلب قریب به اتفاق فیلم های خود ، خواننده ای بود که گر چه با انگاره های اخلاقی جامعه ی سنتی هم نوایی چندانی نداشت ، اما وجه اخلاقی شخصیت خود را حفظ می کرد و با فدا کاری و از خود گذشتگی ، خود را با موازین و باور های سنت گرایان منطبق می کرد.
دلکش در بازیگری ، استعدادی نداشت و خود نیز به این مسئله آگاه و در آغاز برای حضور جلوی دوربین مردد بود. اما اسماعیل کوشان تردیدهای او را برطرف کرد و دلکش شهامت آن را یافت که بازیگری سینما را بیازماید. مردم نیز از دلکش توقع بازیگری نداشتند در واقع مردم به تماشای فیلم های او می رفتند که کاباره ای مصور ببینند و این خواننده تازه ترین آهنگ هایش را در اجرایی تصویری برایشان بخواند. به این ترتیب فیلم های دلکش از بازار ، پاسخ مثبت گرفت و این خواننده تا سال های آخر دهه ی سی در سینما ابقا شد. اما از آن پس خواننده ها و زنان بازیگر دیگری به سینمای ایران راه یافتند و شهرت افسانه ای دلکش تا حدودی فرو کش کرد و این زن ، ناگزیر به ترک سینما شد ، تا این که در سال ۱۳۵۱ و در سر آغاز روز های کهن سالی ، بار دیگر با بازی در فیلم قمار زندگی ( عباس کسایی) به سینما باز گشت اما اسطوره ی دلکش دیگر شکسته شده بود و نسل جدید همدلی چندانی با او نداشت . فیلم در بازار شکست خورد و دلکش برای همیشه از سینمای ایران کناره گرفت. برای همه ایرانیان دوستدار هنر و فرهنگ، یاد بانوی ماندگار عصمت باقرپور و صدای دلکش او، جاودان و عزیز است.



Cyrus 

بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله