سالروز درگذشت کوروش کبیر

 سیزدهم(13) اسفند ماه (البته بعضی از مورخان 9 اسفند را نوشته اند اما سندیت 13 اسفند ماه بیشتر است) برابر با چهارم(۴) ماه مارس سال 530 پیش از میلاد سالروز درگذشت پایه گذار کشور ایران و امپراطوری عظیم ایران یعنی بزرگ مرد تاریخ ایران "کوروش کبیر" می باشد. بی شک همه ما ایرانیان و اقوام آریایی و به خصوص یهودیان مدیون این پادشاه دادگستر و عادل و مهربان و اندیشمند هستیم. به همین روی با عنوان مطالب زیر خواستم تا یاد این بزرگ مرد تاریخ ایران را پاس بداریم.

 

کوروش بزرگ

 

    کوروش بزرگ (۵۷۶-۵30 پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیانگذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.

 

    ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

                              

 پرونده:Koroosh.jpg

       مجسمه بالدار پاسارگاد، منسوب به کوروش کبیر

 

واژهٔ کوروش

 

نام کوروش در زبان‌های گونا گون باستانی به ‌گونه‌های مختلف نگاشته شده‌است:

پارسی باستان: Kūruš

در کتیبه‌های عیلامی: Ku-rash

درکتیبه‌های بابلی: Ku-ra-ash

در زبان یونانی باستان: Κūρος 

در زبان عبری: کورِش Koresh

در زبان لاتین: سیروس Cyrus؛ صورت لاتین نام کوروش به فارسی بازگشته و به عنوان نام در ایران استفاده می‌شود.

                             

پرونده:Pasargades cyrus cropped.jpg

 

 

    کوروش بزرگ بنیاد گذار کشور ایران ، مردی که عموم تاریخ نگاران او را «اندیشمند ، دادگستر و مهربان » توصیف کرده اند در مارس سال 530 پیش از میلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوری ایران درگذشت . وی یازده سال پس از ایجاد دولت واحدی از سه طایفه مهاجر قوم آرین - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پایتخت یک امپراتوری به همان نام) را تصرف و در آنجا در اکتبر سال 539 پیش از میلاد ایجاد امپراتوری مشترک المنافع ایران را اعلام کرده بود.

 

     امپراتوری ایران در زمان کوروش که نام او در غرب با قلب تلفظ حروف یونانی ، سیروس و سایرس ، تلفظ می شود از هند تا مرمره و از سیحون (سیر دریا ) تا دریای سرخ امتداد داشت . کوروش برای اخراج طوایف آرال که در آسیای میانه وارد سرزمین های امپراتوری پارسها( تاجیکستان امروز و نواحی اطراف) شده بودند به این منطقه رفته بود که به سوی او که سوار بر ارابه بود و سربازانش را در میدان جنگ هدایت می کرد زوبینی پرتاب شد و عمر وی پایان یافت. با وجود درگذشت کوروش ، سربازان او جنگ را بردند . آرالی ها تمدنی عقب مانده و غیر قابل قبول برای ایرانیان داشتند و کوروش مایل به آلوده شدن ایرانیان به این تمدن از جمله همبستر شدن با زنانشان مقابل چشم دیگران نبود.

 

     موسس و پدر کشور ایران که مادرش ماد و پدرش پارس بود در میدانهای جنگ،همیشه در میان سربازان بود و از آنان جدا نمی شد و جان خود را بر سر همین روش گذارد . او بارها گفته بود که نباید سرباز جان برکف نهد و بجنگد و افتخار پیروزی نصیب شاه شود که دور از میدان جنگ در چادر خود درمیان نیروهای محافظ و اسبان آماده برای فرار می آساید

 

    جنازه کوروش همچنان که وصیت کرده بود به پاسارگاد پارس منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقی مانده است و پس از وی پسرش کامبیز دوم ( کامبوزبا ، کمبوجیا - کمبوجیه هم تلفظ شده است ) بر جای او نشست که مصر را ضمیمه امپراتوری ایران کرد.

 

     کوروش هنگام تعیین محل دفن خود از این که برای مدتی بسیار طولانی جسد او قطعه زمینی را از ثمر دادن باز می دارد از مردم ایران ( قبلا ) پوزش خواسته بود. 15 آذر ماه مصادف با هفتم دسامبر روزی است که کوروش وصیت کرد گور او در پاسارگاد(پارس )باشد.

 

                                      

بقیه در ادامه مطالب...........

                             

(برگرفته از سایت ویکی پدیا و منابع دیگر)

 

                          


 

    کوروش بزرگ بنیاد گذار ایران هفتم دسامبر سال 539 پیش از میلاد ضمن دیدار از معبد اصلی شهر بابل و ادای احترام نسبت به آن در همین جا خطاب به همراهانش اعلام داشت که در هرجای دنیا که بمیرد باید جسد او را به پاسارگاد پارس منتقل و در انجا دفن کنند . این بیان کوروش در تاریخ تحت عنوان " وصیت کوروش " ضبط شده است. کوروش با این که زرتشتی بود به ادیان دیگر که پیروان داشتند و نزد آنان مقدس بودند احترام می گذارد.

 

دورهٔ جوانی کوروش بزرگ

 

    تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است. بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰ می‌زیسته‌است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت انشان رسید. حکومت چا ایش پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول شاه انشان و آریارامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر ایشتوویگو (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

    تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد.

    ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام مهرداد (میترادات) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.

    چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.

    روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده‌است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده‌است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌باشم، اختیار با توست.»

    آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده‌است.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

    چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟» پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود. آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد. از آنطرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده‌است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد. شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده‌اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می‌خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده‌اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند. هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.

    کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد. پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد.

 

معماری کوروش

 

    باوجود بارسنگین همیشگی کارهای دیوان،کورش ناگزیر بود در فکر ساختمانهای کاخ جدید خود در پاسارگاد باشد. پاسارگاد در دشتی مرتفع به ارتفاع 1900متر از سطح دریادرحصارکوهستان واقع شده‌است.از این آثاربه جای مانده درپاسارگاد فقط به چهارنمونه اشاره خواهیم کرد.بارگاه،محراب،جایگاه نگهداری آتش ودیوارصفه ایی که قلعه برآن قرار دارد. امروزکاخ محل سکونت در مقایسه باهمین اواخر چشم اندازی دیگر دارد.در سده هفتم قمری اتابکی از سلغریان فارس درنزدیک آرامگاه کورش مسجدی ساخت که در آن از سنگ کاخ‌ها استفاده شده‌است.به مناسبت جشن‌های 2500ساله شاهنشاهی ایران در سال 1971این سنگ‌ها دوباره به جاهای اصلی خود بازگردانده شدند. کاخ محل سکونت بی تردید نشان از تاثیر و نقش معماری یونانی دارد.ظاهراهنگامی که کورش در سال545سارد را به تصرف درآوردبه شدت تحت تاثیربناهای مرمرین شاهان لودیا قرارگرفته‌است.چه بسا او همان زمان شماری از اساتیدلودیایی رادرپاسارگاد به کار گماشته‌است. درکاخ تناسب جذاب سنگهای مرمرتیره وروشن،مخصوصا در پایه‌ها،جلب نظر می‌کند.این سنگها از پیرامون سیوندآورده شده، در میانه راه پاسارگاد به تخت جمشید.قطعات سنگ حدود 30میل سوار بر کلک بررودکربه محل آورده شده ‌است.

 

    کوروش بعد از اینکه شوش را پایتخت کرد در حالی که مشغول ساختن شهر پازارگاد"پاسارگاد" بودند شروع به تاسیس مدارس هنری حرفه ای (هنرستان) در ایران نمود و در آغاز یک مدرسه ی هنری در شوش تاسیس کرد و آنگاه در 9 شهر دیگرکه به دست خود وی ساخته شد.

مدارس هنری تاسیس نمودتا اینکه مردم ایران هنر بیاموزند.باید دانست که قبل از کوروش در ایران هنر ایرانی بدان مفهوم که در دوره ی هخامنشی به وجود آمد وجود نداشت.سلاطین ماد ذوق هنری نداشتند و با سایر کشورها هم مرتبط نبودند و فقط از هنر بابل استفاده می کردند.

کوروش بعد از اینکه مدارس هنری را به وجود آوردعلاوه بر استفاده از هنرمندان ایرانی از یونان و مصر و بابلنیز هنرمندانی استخدام کردو آنها را در مدارس هنری که در 10 شهر ایران به وجود آورده بود به کار گماشتو چند نفر را نیز به چین فرستادتا از آنجا اسنادان چینی ساز را به ایران آورندو آنها هم در هنرستان مشغول به کار شدنداما باید دانست هنری که در دوره ی کوروش و جانشینان وی در ایران به وجود آمد کاملا رنگ ایرانی داشت و دارای ماهیت ایرانی بود و کلیه ی آثار هنری ایران که از دوره ی هخامنشی به جا مانده چه در قسمت نقاشی و حجاری و چه در قسمت فلز کاری و چینی سازی یک هنر خاص ایرانی استو هنرمندان ایران توانستند سبک ایرانی اصیل به وجود آورندکه در جهان بماند و هر صاحبنظری در نقاشی آن را با یک نگاه بشناسد.

استرابون می گوید:مدارس هنری که کوروش به وجود آورد کارآموزان را برای نقاشی و مجسمه سازی و کاشی سازی و چینی سازی و فلز سازی پرورش می داد ولی بعد از اینکه داریوش به سلطنت رسیددر آن مدارس صنایع دیگر هم به کار آموزان آموخته شد از قبیل قالی بافی-نجاری-منبت کاری-پارچه بافی- قلاب دوزی.

هنر اصیل ایرانی در دوره ی کوروش و جانشینان او بر محور دو چیز بود:اول مزدا پرستی و دوم احترام شاه.

از آثار بدست آمده از زیر خاک این دو واقعیت را خواهیم دید که کوروش و جانشینهای او برای ملت خود سرمشق مزدا پرستی بوده اند.

 

 

فرزندان

 

    پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. ولی بنا به کتاب سرزمین جاوید از باستانی پاریزی(کمبوجیه به دلیل بی احترامی فرعون به مردم ایران وکشتن 15 ایرانی به مصر حمله کرد که بردیه که در طول جنگ در ایران به سر میبرد برای انکه با کمبوجیه که برادر دوقلوی او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسیله نقابی از خیانت به برادرش امتناع کرد ولی گویمات مغ با کشتن بردیه و شایعه کشته شدن کمبوجیه و با پوشیدن نقاب بر مردم ایران تا مدت کوتاهی پادشاهی کرد.)} در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده‌نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت. کورش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.

    آتوسا دختر کوروش است. داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشیارشا شد.

 

آخرین نبرد

 

    کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ایرانی‌تبار سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند (و بنابرروایتی ملکه‌شان به نام تهم‌رییش، از ازدواج با کوروش امتناع ورزیده بود, به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور می‌کردند. (کوروش در استوانه حقوق بشر می‌گوید: هر قومی که نخواهد من پادشاهشان باشم من مبادرت به جنگ با آنها نمیکنم.)این به معنی دمکراسی و حق انتخاب هست. پس نمی‌توان دلیل جنگ کوروش با سکا‌ها را نوعی دلیل شخصی بین ملکه و کوروش دید چون این مخالف دمکراسی کوروش هست. و اما جنگ با سکا به دلیل تعرض سکاها به ایران و غارت مال مردم بود. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تهم‌رییش ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می‌افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرده. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی‌رسد. کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود. پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند. طبق کتاب «کوروش در عهد عتیق و قرآن مجید» نوشته دکتر فریدون بدره‌ای و از انتشارات امیر کبیر، کوروش در این جنگ کشته نشده و حتی پس از این نیز با سکاها جنگیده‌است. منابع تاریخی معتبر در کتاب یادشده معرفی شده‌است.کوروش پادشاه بزرگ و انسان دوست بود.

                                         

ای ایران ای مرز پر گوهر

 

وصیت نامه

 

    فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. از کژی و ناروایی بترسید. اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم. هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید. زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند. به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

 

آرامگاه کوروش کبیر در پاسارگاد

 

    کوروش پس از تاسیس یک حکومت بزرگ، شامل ممالک متمدن و نیرومند شرق نزدیک و میانه، و تامین حیثیت و افتخاری بزرگ برای خود و اعقاب خویش، در سال 520 قبل از میلاد پس از 70 سال عمر در کمال عزت و نیکنامی درگذشت. تقریبا" تمام مورخان و سیاحان و خاورشناسان از این مرد به نیکی یاد کرده اند.

    هرودوت کوروش را پدری مهربان و رئوف می داند که برای رفاه مردم کار می کرد. وی می نویسد : "کوروش پادشاهی بود ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ایالت کوچک فارس را یک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعایا سلکوک مشفقانه و پدرانه می نمود بخشنده، خوشمزاج و مودب بود و از حالت رعیت آگاهی داشت". در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد : هنگام پادشاهی کوروش و کمبوجیه قانونی راجع به باج و مالیات وضع نگردیده بود، بلکه مردمان هدایا می آوردند. تحمیل باج و مالیات در زمان داریوش معمول گردید، لذا پارسیان می گفتند که داریوش تاجر، کمبوجیه آقا و کوروش پدر بود. اولین را به آن جهت که سود طلب بود، دومین را چون سختگیر و با نخوت بود و سومین (کوروش) را به واسطه اینکه ملایم و رئوف بود و همیشه خیر و خوبی ملت راهدف قرار میداد،پدرمیخواندند.

    گزنفون می نویسد : "او سطوت و رعب خود را در تمام روی زمین انتشار داد، بطوری که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی یکنفر هم جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل مردمان را طوری برخود کند که همه میخواستند جز اراده او، کسی بر آنها حکومت نکند."
     همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که : "کوروش خوش قیافه، خوش اندام، جوینده دانش، بلند همت، با محبت و رحیم بود. شداید و رنج ها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند ... کوروش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت و قوی الاراده، راست و درست بود ... باید اذعان نمود که کوروش تنها یک فاتح چیره دست نبود، بلکه رهبری خردمند و واقع بین بود و برای ملت خود پدری مهربان و گرانمایه به شمار می رفت.          ریچار فرای معتقد است که : "یک صفت دوران حکومت کوروش همانا اشتیاق به فراخوی ها و سنت های مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهی و سپاسداری دین و رسم های ایشان و میل به آفریدن یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. صفت دیگرش ادامه سازمانها و سنت های شاهان گذشته یعنی مادها بود. با این تفاوت که فقط کوروش جانشین استیاک گشته بود. چرا که بیگانگان، شاهنشاهی هخامنشیان را همان شاهنشاهی مادی و پارسی می دانستند."              

     همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر داده اند که بیان همه آنها خارج از حوصله این مطلب است. در اینجا به یک نکته مهم می پردازیم و آن اینکه مولانا ابولکلام آزاد، ضمن تفسیر چند آیه از سوره کهف معتقد است که ذوالقرنین در آیات قرآنی اشاره به همان کوروش هخامنشی است.                                                                                                                                             

    نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت نوشته شده است : "ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر.
    پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که : "اسکندر پس از حمله و خواند این جملات بسیار متاثر شد و چون دید که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشیاء گرانبهایی را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند."

 

منابع

 

·        رضایی، دکتر عبدالعظیم، تاریخ ده هزار ساله ایران، تهران:اقبال، چاپ ۱۶، ۱۳۸۴، جلداول.

·        کتاب منبعِ هرودوت، کتاب سوم، بند ِ هشتادونهم

·        تاریخ ایران تالف پیرنیا

 

    وی در همین روز « زروبابل » را به ریاست بیش از چهل هزار یهودی که آنان را از اسارت بابلی ها آزاد کرده بود برگماشت تا به اورشلیم باز گرداند و به حد کافی سرباز محافظ و پول در اختیار گذارد تا اورشلیم و معابد ویران شده یهودیان را بازسازی کنند . بسیاری از این یهودیان از پنجاه سال پیش از آن در اسارت دولت بابل بودند . یهودیان آزاد شده سال 538 پیش از میلاد به دیار خود رسیدند. کوروش 29 اکتبر سال 539 پیش از میلاد اعلام داشته بود که ماموریت او برای آزاد کردن آسیای غربی و الحاق این مناطق به جامعه مشترک المنافع ایران پایان یافته است و باید  نوروز را در پارس باشد. کوروش  پس از تصرف بابل دستور نوسازی بندر  صیدا ( لبنان فعلی ) را که به دست بخت النصر امپراتور بابل ویران شده بود به هزینه ایران صادر کرد .

                                                      

پرونده:Persia-Cyrus2-World3.png 

                    گستره امپراتوری هخامنشیان در زمان کوروش بزرگ 

                                                

    کوروش جهانی فکر می کرد و همه ملتها را متساوی الحقوق می دانست و عقیده به ایجاد یک دولت جهانی داشت تا جنگها و خونریزی ها پایان یابد و یک قانون واحد حاکم بر روابط ملتها باشد . اعلامیه او پس از فتح بابل که سلطانش به آزار دادن سایر ملل و نیز اتباع خود شهرت داشت، نخستین منشور ملل متحد شناخته شده و نگهداری می گردد.

 

     کوروش پس از تصرف هرسرزمین که می کوشید با کمترین تلفات انسانی صورت گیرد ، رهبری آن ملت را تغییر نمی داد، آداب و قوانین و دین ایرانیان ( آیین زرتشت) را به آنان تحمیل نمی کرد . وی شورائی از این رهبران به ریاست خود تشکیل داده بود و امپراتوری او در حقیقت یک جامعه مشترک المنافع بود و شرط عضویت در این جامعه دادن آزادی به مردم خود ، بر قراری حکومت قانون ، منع بردگی و قطع ظلم و تعدی بود. ارتش کوروش سربازان اسیر را به بردگی نمی فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمی کرد . یهودیان در کتاب مقدس خود کوروش را آزادیبخش و او را یک مسیح خوانده اند. کوروش اسیران یهودی دولت بابل را آزاد کرد و به وطن خود بازگردانید و با پول ایران شهرهایشان را که به دست سلطان بابل ویران شده بود مرمت و نوسازی کرد. طبق نوشته برخی از مورخان ، فوت کوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد و طبق نظر عده ای دیگر در ماه مارس اتفاق افتاده ولی روز دقیقش مشخص نیست.

 

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ

                                 

پرونده:Cyrus cilinder.jpg

       

         

    استوانه کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل را پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان شرح داده‌است.

 

    این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. نمونهٔ بدلی این استوانه در مقر اصلی سازمان ملل در شهر نیویورک‌ نگهداری می‌شود.

 

 

 

ذوالقرنین

 

    درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده‌است.

 

    کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن صاحب دو شاخ واقعی درباره آنها بررسی‌هایی انجام شده، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیه‌های قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌باشد. شماری از فقهای معاصر شیعه نیز کوروش را ذوالقرنین می‌دانند. آیت الله طباطبایی، آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله صانعی از معتقدان این نظر هستند.

قوانين كار در تخت جمشيد

به ايران بيانديشيم كه سه هزاره است كه به همت فرزندان برومند و غيرتمند خويش در جهان سر بلند زيسته است و در آغاز تاريخ خود پرچم داد و راستي و آزادي را برافراشته است . چنانكه داريوش شاه مي‌فرمايد : ( به خواست اهورامزدا من چنينم كه راستي را دوست دارم و تز دروغ رو گردانم . دوست ندارم كه ناتواني از حق كشي در رنج باشد و همچنين دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كاهاي ناتوان آسيب برسد . آنچه را كه درست است من آنرا دوست دارم ، من دوست و برده دروغ  نيستم ، من خشم خود را فرو مي‌نشانم و سخت بر هوس خود فرمانروا هستم . اين كشور يا رس كه اهورامزدا آنرا به من ارزاني فرموده زيبا ، داراي مردان و اسبان خوب است . بخواست اهورامزدا و من ، اين كشور از ديگران نمي‌ترسد ، و سرزمين‌هاي بسياري تحت فرمان من هستند . ) و چنين پادشاه فرزانه‌اي دستور به ساخت تخت جمشيد مي‌دهد ، و پس  از بررسي لوح‌هاي ديواني تخت جمشيد نتيجه مي‌گيريم كه داريوش شاه واقعا با مردم ناتوان همراه بوده و در شاهنشاهي او حتي كودكان نيز از پوشش خدمات همگاني بر حوردار بوده‌اند .


 

« پيدايش سي‌هزار لوح گل نوشته »

در اواخر سال 1312 ه . ق در گوشه شرقي صفه ، روي حصار شمالي به اتاق‌هائي برخوردند كه 30 هزار لوح گل نبشته ،در آنها بايگاني شده بود . و حاوي اطلاعات مهمي در مورد دستمزد كارگران و پيشه‌وراني كه در ساخت كاخ عظيم تخت جمشيد شركت داشتند بما نشان مي‌دهد .

اين لوح‌ها در دوران هخامنشي به صورت خام نگهداري مي‌شد ، اما زماني كه تخت جمشيد در آتش غرور اسكندر مي‌سوخت ، تعدادي از لوح‌ها نابود شدند و تصادفا بخشي از آنها در لهيب آتش پخته شد و براي ما محفوظ ماند . براي خواندن آن لوح‌ها ، دولت وقت ايران موافقت كرد كه الواح در 50 صندوق بسته‌بندي شده و بطور امانت به دانشگاه شيكاگو منتقل شد و در سال 1945ميلادي تحت نظر پرفسور ژرژ كامرون ترجمه آنها آغاز گرديد .

تا پيش از پيدايش و ترجمه اين گل‌نبشته ها ، عقيده بسياري از باستان شناسان و تاريخ نويسان بر آن بود كه كاخ‌هاي عظيم شاهنشاهي هخامنشي هم مانند اهرام و پرستشگاه‌ها و كاخ‌هاي مصر و آشور و بابل و ساير كشورها‌هاي شرقي ، با بيگاري و بكمك رنج و اسارت مردمان كشورهاي زيردست ساخته شده است يا بمانند ديوار بزرگ چين ، كه در قرن سوم پيش از ميلاد توسط چين شي هوانگ امپراتور مقتدر چين بنا گرديد و جسد هزاران اسير در درون آن ديوار دفن گرديد ، يا در ساخت كوليزيم ( نمايشگاه عظيم روم باستان ) 10 تا 50 هزار اسير در طول 10 سال براي ساخت آن بيگاري دادند و رنج كشيدند و هنگام گشايش عده بسياري از آنها خوراك درندگان ساختند و يا حتي پطر ، تزار بزرگ روسيه براي احداث پطروگراد در كنار خليج فنلاند در اوائل قرن 18 ميلادي روزانه از چهل هزار كارگر ، در آن سرماي توانفرسا بيگاري مي‌كشيد . اما پيدايش و ترجمه گل نبشته‌هاي اداري تخت جمشيد نشان داد كه در ، دربار هخامنشي بيگاري و اسارت و كار بدون دستمزد ، موضوع و مفهومي نداشته و كليه كارگران و استادان اعم از درودگران ، سنگ تراشان ، پيكرسازان ، منبت كاران ، آهنگران ، و پيشه‌وران و ساير كاركنان و خدمتكاران ديواني بفراخور مهارت و استادي ، دستمزد روزانه دريافت مي‌كردند و حتي مليت و قوميت كارگران اغلب در اين لوحه‌ها نوشته شده ، مانند سنگتراش يا درودگران مصري و كارگران سوريه‌اي و از روي اين الواح تا حدي معلوم گرديد كه استادكاران و هنرمندان كاخ باشكوه تخت جمشيد از كدام كشور جز شاهنشاهي بوده ، و تصور مي‌رود استادكاران يا كارگراني كه مليت آنها ذكر نشده ، پارسي يا مادي بوده كه نياز به معرفي نداشته‌اند . بر اساس لوح‌هاي گل‌نبشته تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ‌هاي شاهان هخامنشي دست داشته‌اند و دستمزد برابر دريافت مي‌نمودند و پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن سنگ‌نگاره‌ها و همچنين دوخت و دوز بوده است و بايد خاطر نشان ساخت كه زنان در دوران باردار و با بدنيا آوردن كودكي ، براي مدتي از كار معاف ، اما همچنان براي گذراندن زندگي و تامين معاش به آنان دستمزد پرداخت و مواد اوليه ضروري زندگي دريافت مي‌كردند و داريوش شاه هم‌چنين براي نوزادان پسر يا دختري كه آنها بدنيا مي‌آوردند پاداشي در نظر مي‌گرفت .

 بر طبق اين لوح‌ها اداره ساختمان‌ كاخ‌هاي شاهنشاهي بسيار منظم و دقيق و از روي اصول و دادگري و رفاه حال كارگران مدنظر گرفته مي‌شد ، و چنانكه كارگري مورد پسند واقع نمي‌گرديد ، دستمزد پرداخت و به ديار خود باز گردانيده مي‌شدند .

همچنين در اين گل نبشته‌ها از فروشگا‌ه‌هايي ياد شده كه كارگران مي‌توانستند مواد و لوازم ضروري زندگي خود را از آن خريدار نمايند .

هنر شاهنشاهي

پرفسور لوئي واندنبرگ باستان شناس معروف بلژيكي و استاد دانشگاه بروكسل در كتاب ( ايران باستان ) درباره هنر دوران هخامنشيان مي‌نويسد : هنر هخامنشيان بيش از همه چيز هنر شاهنشاهي است ، كه در آن همه چيز مربوط به تجليل شاهنشاه است ، مانند كاخ‌ها بزرگ و تشريفات شكوهمند شاهنشاهي ، و از سوي ديگر هنر هخامنشي هنري است جهاني كه نتيجه اختلاط هنر كشورهاي گوناگون مي‌باشد . و دكترد ريچارد فراي استاد كرسي فارسي دانشگاه هاروارد و خاورشناس نامي در كتاب " ميراث باستاني ايران " مي‌نويسد : « برگزاري جشن‌هاي نوروز يا مراسم پرشكوه تاجگذاري ، يا بخاك سپردن شاهان ، در تخت جمشيد به انجام مي‌رسيده است . شايد همه اين ناحيه جايگاه مقدس ملي شمرده مي‌شد كه در آن آتش پادشاهان در نقش رستم در ساختماني بنام كعبه زرتشت نگاهداري مي‌شد »

به هر حال تخت جمشيد مركز دودماني و محل برگزاري تشريفات و جشن‌ها و رسوم هخامنشيان بوده است و اكنون نيز مورد تمجيد و توجه جهانيان مي‌باشد .

آرتیمیس نخستین زن دریانورد ایرانی

آرتیمیس نخستین زن دریانورد ایرانی است که در حدود 2480 سال پیش فرمان دریا سالاری خویش را از سوی خشایارشا ٬ شاه هخامنشی دریافت کرد.وی اولین بانوی میباشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است.

 

در سال 484 پیش از میلاد هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان از سوی خشایارشا صادر شد ٬ آرتیمیس یکی از فرمانروایان سرزمین کاریه ( یکی از بخشهای سوریه کنونی ) با 5 فروند ناو جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.

در این جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند ٬ نیروی زمینی ایران را 8000 هزار پیاده و 80 هزار سوار تشکیل میدادند. نیروی دریایی ایران شامل 1200 کشتی جنگی و 3 هزار کشتی حمل و نقل بود.آرتیمیس در جنگ سالامین در سال 480 پ.م  که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شرکت داشت.او دلاوریهای بسیار از خود نشان داد و با ستایش دوست و دشمن روبرو شد. با دلیری و بی باکی کم مانندش بخشی از نیروی دریایی ایران را که در بدترین شرایط در جنگ سالامین قرار گرفته بود را از خطر نابودی نجات داد. به همین دلیل از سوی خشایارشا افتخار دریافت عنوان دریاسالاری را نصیب خود کرد.در دوران پهلوی در سالهای دهه 60 برای نخستین بار نیروی دریایی ایران ناوشکن بزرگی را به نام یک زن نام گزاری کرد. و او آرتیمیس بود. ناوشکن آرتیمیس در دوران خدمت فرج الله رسایی به آب انداخته شد و سالها به روی آبهای نیل گون خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود

موجودي عجيب در ستون هاي تخت جمشيد

شايد اين موجود را شما در سرستون هاي تخت جمشيد ديده باشيد؟؟

به تازگي موجودي شبيه به اين در سواحل آمريكا پيدا كردند كه دانشمند ها را بسيار متعجب كرده.و آن ها هنوز پي تحقيقاتي در روي اين جانور عجيب و قريب اند.اگر كمي به اين جانور دقت كنيد ميبينيد كه اين جانور شباهت زيادي به سر ستون تخت جمشيد دارد.پس ميفهميم در آن زمان در خليج هميشه فارس اين موجود زندگي ميكرده كه پس از مرور زمان نسل وي منقرض شده.از دندان هاي اين موجود عجيب و قريب معلوم است كه او هم ميتواند يكي از سلطان هاي بزرگ دريا باشد ولي اندازه ي او بسيار كوچك تر از نهنگ و يا كوسه است.
اين موجود به احتمال 99% در آب هاي خليج فارس هم زندگي ميكرده و حتما هم حيواني درنده و قوي بوده.زيرا هخامنشيان در سنگ تراشي هاي خود هميشه نماد قدرت را كشيده اند مثل:شير،حيوان خيالي اي كه از هر موجود قوي اي برداشت كرده اند ،حال هم اين موجود…..

منبع: اهورا زرتشت

آريوبرزن

آريوبرزن

 

 

۲۳۳۷ سال پيش در روز ۲۱ مرداد، آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشى دفاع مردانه و

 شهادت‌جویانه خود را بر عليه دشمن مهاجم و ويرانگر يعنى اسکندر مقدونى آغاز کرد.

 

    دويست سال بود كه كوروش بزرگ سلسله باشکوه و متمدن هخامنشى را بنياد  گذاشته بود.

 دويست سال بود كه كشور ما نيرومندترين و صلح جوترین كشور جهان به شمار مى رفت.

 پارسه با عظمت و شكوه خيره كننده اش مركز فرمان‌روايى اين سرزمين پهناور بود.

 

  در ميان اين همه شكوه و جلال ناگاه تندبادى سهمگين از سوي باختر وزيدن گرفت. اسكندر،

 مردى شهرت طلب، از سرزمين مقدونيه قدم بر خاك پاک ايران گذاشت و با لشكرى بيكران به

 سوى قلب كشور ما رو آورد. اميدها به يك باره به نوميدى گراييد. آيا بايد به همين سادگى

 اجازه داد تا بيگانگان سرزمين مارا لگدكوب سم اسبان خود سازند؟ هرگز! هرگز! ميهن

 دوستان تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن پايدارى خواهند كرد.

 

   اسكندر گجسته با سپاه فراوان خود بخشی از خاك ايران را درنور ديده بود و به سوى

 پارسه پيش مى آمد. براي ورود به فارس او و لشكريانش مى بايست از گذرگاهى تنگ در ميان

 كوه هاى سر به فلك كشيده بگذرند. از اين رو آريو برزن، سردار دلاور ايرانى، تنها چاره را

 آن دانسته بود كه در اين گذرگاه راه را بر اسكندر و سپاه بيكران او بگيرد.

 

 آفتاب تازه تاريكى شب را زدوده بود كه آريوبرزن، برپشت اسبى زيبا و نيرومند سپاه خود را

 از پشت كوه به سوى بلندترين نقطه آن به پيش راند. اسب سردار، با يال هاي فرو ريخته و دم

 برافراشته پيش از اسب هاى ديگر، سوار خود را به بالا مى كشيد، هر چند گامى كه برمى

 داشت، بادى در بينى مى افكند، نفس را به تندى بيرون مي داد و سر را بالا مى كشيد و اين

 چنين آشفتگى و بى تابى خود را آشكار مى ساخت. گويى او نيز از سر انجام نا گوار اما

 پرشكوه و سرفرازانه سوار خود آگاه است.

 

   وقتى آريوبرزن و همراهان به بالاى كوه رسيدند، سپاهيان اسكندر وارد گذرگاه شده بودند. در

 اين هنگام آريوبرزن فرمان داد تا سربازانش همزمان با تیرباران سنگ هاى بزرگ را از بالاى

 كوه به پايين در غلتانند.


سنگ ها با قدرت هرچه تمام تر به پايين كوه مى غلتيدند و در ميان سپاه اسكندر مى افتادند يا

 در راه به برآمدگى يا سنگى ديگر برمى خوردند و خرد مى شدند و با شدتى حيرت آور درميان

 مقدوني ها فرو مى آمدند و گروهى را پس از گروه ديگر نقش بر زمين مى ساختند.


اسكندر كه تا آن هنگام در هيچ جا مانعى در برابر سپاه ویرانگر خود نديده بود، غرق اندوه

 گرديد، فرمان عقب نشينى داد و در حالى كه در هر لحظه تنى چند از سپاهيانش به خاك مى

 غلتيدند به جلگه برگشت.

 

  در اين هنگام يكى از اسيران جنگي كه در سرزمينى بيگانه گرفتار شده بود و تاریخنگاران

 نامش را لی‌بانی نوشته‌اند، به اسكندر پيغام داد كه من پيش از این، به اين سرزمين آمده ام و

 به اوضاع اين نواحى آگاهي دارم. راهى مى شناسم كه سپاه تو را به بالاى كوه مي رساند.


هنگامی كه شب از نيمه گذشته و تاريكى همه جا سايه افكنده بود، اسكندر، درحاليكه بخشى از

 سپاه خود را در جلگه جا گذاشته بود، در راهي كه اسير نشان داده بود پيش روى كرد.


آفتاب هنوز فروغ زرين خود را بر كوه و جلگه نتابانده بود كه سپاهيان آريوبرزن دريافتند كه

 دشمن از هر سو آنان را محاصره كرده است.

 

آيا بايد تسليم شد و چيرگى دشمن را بر خان و مان ديد و ذلت و خفت را به جان خريد يا جنگيد

 و خاك میهن را از خون خود گلگون كرد؟ دليران جان به کف ايران راه دوم را برگزيدند. آنان

 نه تنها تسليم نشدند، بلكه نبردى كردند كه پس از دوهزار و سيصد سال هنوز خاطره ى آن در

 يادها باقى است.

 

نبرد دلاوران ايراني شگفت آور بود. حتى آنان كه سلاح نداشتند به سپاه دشمن حمله مى كردند

 و مي كشتند و كشته مى شدند. آريوبرزن  با معدودى سوار و پياده خود را به سپاه عظيم

 دشمن زد. گروهي بسيار از آنان را به خاك افكند و با اينكه بسيارى از سربازان خود را از

 دست داد، توانست حلقه‌ى سپاه دشمن را بشكافد. او مى خواست زودتر از دشمن خود را به

 پارسه برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه

 مانده بود، راه را بر او گرفت.

 

 در اينجا آريوبرزن، اين سردار شجاع، بى باكانه بر دشمن حمله كرد. خود، خواهر و سپاهيانش

 چندان جنگيدند كه همگى كشته شدند و نمودارى از شجاعت و از جان گذشتگى در راه ميهن

 را براى آيندگان به يادگار گذاشتند.


آري ايران ما،در درازنای تاریخ پرشکوه و سربلند خود هزاران هزار سرباز و سردار چون

 آريوبرزن به خود ديده است؛ مردان و زناني كه دلاورانه جنگيدند و با سربلندى و افتخار جان

 خود را فدا كرده اند؛ به کوچه‌ها و خيابانها بنگريد! همه‌جا نام اين دلاوران و شهيدان را

 مى‌توانيد ببينيد.

 

             نام و راهشان جاودانه باد


      چون ايران نباشد تن من مباد   بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

 

سالروز دفاع مردانه آريوبرزن

 

بر پايه يادداشتهاى روزانه  "كاليستنسCallisthenes "  مورخ

 رسمى اسكندر، 12 اوت (۲۱ مرداد)  سال ۳۳۰ پيش از ميلاد،

 نيروهاى اين کشورگشای ستمگر مقدونى در پيشروى به سوى

 "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه

 كوهستانى صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران

 (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهى سردار «آريوبرزن

 Ariobarzan» رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز

 مانع ادامه پيشروى ارتش دهها هزار نفرى اسكندر شده بود كه مصر،

 لبنان، شام، فلسطین، ترکیه، یونان، بابل و شوش را پیش‌ازاین از

 دست ایران تصرف و در سه جنگ پی‌درپی، داريوش سوم را شكست

 و فرارى داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به

 افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز در

 نبردی نابرابر برخاك افتاد.

 

     مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتى در گاوگاملا

 Gaugamela (كردستان كنونى عراق) در برابر ما صورت گرفته

 بود، شكست مان قطعى بود. در "گاوگاملا" با فرار غير منتظره

 داريوش سوم از میدان نبرد، ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن

 بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم.

 داريوش سوم به‌سوی شمال شرقي ايران فرار كرده بود و

«آريوبرزن» در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پارسه به ايستادگى

 ادامه مى داد.

 

   دلاوري هاى آريو برزن، يكى از درخشان‌ترین و تحسين

 برانگيزترین بخش تاريخ میهن ما را تشكيل مى دهد و نمونه‌اى از

 جان گذشتگى ايرانى در راه ميهن را منعكس مى كند.

 

    آريو برزن و مردانش ۹۰ سال پس از ايستادگى لئونيداس در برابر

 ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روى داد مقاومت

 خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما

 شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگى

«آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل بر زمين

 افتادن لئونيداس، يك پارك و بناى ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا

 داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او

 سپاسگزارى شده باشد، ولي از «آريوبرزن» ما جز چند سطر ترجمه

 از منابع ديگران اثرى در دست نيست. چرا؟

 اگر به فهرست درآمدهاى توريستى يونان بنگريم خواهيم ديد كه

 بازديد از بناى ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براى

 يونان هرسال ميليون ها دلار درآمد گردشگرى داشته است. همه

 گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به

 كشورهايشان مي برند: اى رهگذر، به مردم لاكونى (اسپارت) بگو كه

 ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت

 كرده باشيم(قانون اسپارت عقب نشينى سرباز را اجازه نمى داد).

 لئونيداس پادشاه اسپارتى ها بود كه در اوت سال ۴۸۰ پيش از

 ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك

 يونان را برعهده گرفته بود.

 

  آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به

 دست اسكندر گجسته نابود نشود، آنان جان دادند تا اسكندر مقدونى

 از پلكان قدرت و عظمت پارسه بالا نرود؛ اما ويرانه هاى آن‌هم‌ خبر

 از بزرگى، عظمت و اصالت تمدن و فرهنگ ايرانيان باستان مى دهد

 ــ تمدن و فرهنگى كه رسالت پاسدارى از آن تكليف بى چون و چراى

 هر ايرانى و ايرانى‌تبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه

 ميراث مشترك همه ايرانيان (از آذری و فارسی گرفته تاکرد و بلوچ،

 ازسیستانی و مازندرانی گرفته تا گیل و لر، از ...) است بر جاى

 باشند، ايران هم باقى خواهد بود ــ به همان گونه كه در ۲۶ قرن

 گذشته یونانیان، رومیان، تازیان،ترکان مهاجم ماوراءالنهر(فرارودان)

 ، مغولها و استعمارگران اروپايى نتوانستند آن را و فرهنگش را از

 ميان بردارند.*

 

*پی‌نویس: روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیشاهنگ

آريو برزن نماد ايستادگي ايرانيان در برابر تازش بيگانگان

ديده بان يادگارهاي فرهنگي ايران (شاخه ي ميراث معنوي)

TinyPic image

 

آريو برزن يك فرمانده بزرگ مهين‌پرست ايران بود. كسي كه در سال 330 پيش از ميلاد در نبرد دربند پارس تا پاي جان در برابر اسكندر مقدوني مبارزه كرد. گرچه اين قهرمان فداكار ايران از جان خود گذشت اما امانتي را به تاريخ سپرد كه تا ابد زنده خواهد ماند. او كوههاي سر به فلك كشيده زاگرس را به گواهي گرفت كه همواره به آيندگان يادآوري كنند كه ايراني چگونه ميهن‌پرستي را معنا مي‌كند. او و يارانش جان دادند تا بياموزند دفاع از روح و نام و خاك و شرف اين سرزمين را. آنان جان دادند تا جان ايران جاويدان ماند.

 

زندگاني و خانواده

آريوبرزن كه با عنوان  آريوبرزن دوم شناخته مي‌شده است (همچنين آریا برزن و در پارسي كهن آريابردنا دوم (Ariyabrdna-II) و نيز آرتابازوس دوم (Artabazus II)) از نوادگان فارنابازوس (Pharnabazus) است كه پسر یکی از اشراف‌زادگان ایران بوده است. در سال 387 پيش از ميلاد فارنابازوس ساتراپ (استاندار) آناتولي (شمال‌باختري تركيه امروزي) بود. فارنابازوس روابط دوستانه‌ای با آتن و اسپارتای داشت. وي كه هم‌روزگار با اردشيرشاه بود روابط خوب خود با پادشاه را تا زمانی که زنده بود حفظ کرد و تا زمانی که زنده بود فرماندار باقی ماند.
آرتابازوس (225-289 پيش از ميلاد) پدر آريو برزن نيز يك اشراف‌زاده ايراني بود كه در دربار داريوش سوم (آخرين پادشاه سلسله هخامنشي) موقعيت قابل ستايشي داشت.

 گرچه زمان دقیق تولد آريوبرزن دقیقا مشخص نیست اما برخی گمان مي‌برند كه او در حدود سال 368 پيش از میلاد به دنیا امده است. با وجودي كه از دوران كودكي وي اطلاعات چنداني در دست نيست، اما به خوبي روشن است كه آريوبرزن در سال 335 پيش از ميلاد فرمانده پرسیس (پارس، Persis) (استان فارس در ایران امروز است)  بود. براي بسياري از پژوهشگران اين نكته شگفت ‌انگيز است كه داريوش سوم براي پرسيس و تخت جمشيد (پرسپوليس) ساتراپ تعيين نموده است. به نظر مي‌رسد پيش از داريوش سوم چنين منصبي موجود نداشته باشد و داريوش سوم كه در همچون دوره‌ي پرآشوبي همراه با برخي مسايل اجتماعي، به فرمانرواي رسيده بود و براي اداره آن براي زماني كه به منظور مقابله با دشمنان در بيرون از پارس به سر مي‌برده، به يك فرمانده قابل اعتمادي در خانه نياز داشته است. به اين ترتيب وي براي جلوگيري از پيشرفت مقدونيان در سال 333 پيش از ميلاد در  ايسوس (Issus) (شهري باستاني نزديك اسكندريون در تركيه امروزي) در سال 331 پيش از ميلاد در گآوگاملا (Gaugamela) (دشت پهناوري در نزديكي شهر باستاني تل گومل در خاور شهر موصل در عراق امروزي) با آنان به جنگ پرداخت. اگر اين نظريه درست باشد، آريو برزن مي‌بايست از خويشاوندان نزديك و يا از دوستان شخصي داريوش شاه سوم بوده باشد. از اين رو فرمانداری آريوبرزن در پرسيس و پرسپولیس تنها یک دلیل می‌تواند داشته باشد، او فردی بسیار قوی بوده که پشتیبان داریوش سوم بوده است.  


آخرين جنگ در  نبرد در بند پارس و جان‌باختن  

بر پايه يادداشتهاي روزانه كاليستنس (Callisthenes) مورخ رسمي اسكندر، در ماه اگوست سال 330 پیش از میلاد نيروهاي اين فاتح مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس، تُكاب در كهگيلويه، اين محل معبري بود كه از پارس به شوش مي رفت) با يك هنگ ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي ژنرال آريو برزن رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود.

اسكندر پس از تصرف شوش برای تسخير پارسه سپاهيان خود را دو بخش كرد: بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و بخش ديگر به فرماندهي خود اسكندر با اسلحه‌هاي سبك راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفتند.

آن هنگام که اسکندر بر تنگ تکاب وارد شد، سردار آریو برزن را پيش روي خود دید، گروهی در بالای تنگه با شمشیرهای آخته و گروهی بر فراز معبر سنگها و گروهی دیگر با فلاخن (سلاح پرتاب سنگ) و تیر و کمان بر انان فرود می‌آمدند. وقتي اسكندر به آنجا رسيد حملات سختي كرد اما كاري از پيش نبرد و سربازانش سپر را بر سر گذاشته و عقب نشيني كردند.در حاليكه اسكندر فكر مي‌كرد بي هيچ تلفاتي ايستادگي آنجا را تسخير ميكند . . .  عرصه بر اسکندر تنگ شده بود و شکست را روبروی خود می‌دید.

پس از 48 روز مبارزه، يكي از روساي طوايف ايرانی [برخي منابع وي را يك چوپان ايراني اسير شده و برخي وي را از اسيران غيرايراني كه قبلا به ايران رفت و آمد داشته معرفي كرده‌اند كه آزادی خویش را با نشان دادن يك بیراهه (و در واقع با یک خيانت) با وی معامله کرد] به كشور زادگاه خود خيانت كرد و اسكندر را از مسير كوه به پشت خط سپاه آريو برزن راهنمايي نمود. اسکندر بدین طریق خود و سپاهیان را به پشت لشگر ایرانیان رسانید و آنان را دور زد.  اين نكته نشان مي‌دهد كه چگونه اسكندر با خيانت برخي توانست در جنگ عليه ايرانيان به پيروزي برسد. [گويند اسكندر پس از پيروزي بر آريو برزن آن خائن را كه راه را نمايانده بود به جرم خيانت اعدام كرد] 

با گذشت زمان كوتاهي پس از آنكه اسكندر به پشت سپاه آريو برزن رسيد، قهرمان ايراني از سه جهت مورد هجوم واقع شد. از شمال توسط فيلوتاس (Philotas)، از غرب توسط كراتروس(Craterus) و از شرق توسط خود اسكندر.  بسياري از ايرانيان قتل عام شدند. نقشه نبرد دربند پارس در دنباله نوشتار نشان داده شده است.

TinyPic image

 

آريو برزن و سپاه وفادارش شجاعانه عليه مهاجمان مي‌جنگيدند، پس از چندي آريو برزن با 40 سوار و 5 هزار پياده و وارد ساختن تلفات سنگين به دشمن، حلقه محاصره را شكست و براي ياري به پايتخت و نجات مردم آهنگ بازگشت به سوي پارسه (تخت جمشيد يا پرسپوليس) را نمود، ولي سپاهياني كه پيش‌تر به دستور اسكندر از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. در میانه راه پارسه، اين لشگر جلوي پيشروي سپاه ايران به فرماندهي آريو برزن را سد كردند ..... راه دیگری نبود، سردار پارسی نبرد را آغاز نمود جنگي سهمگين در گرفت. یوتاب خواهر آریو برزن و سردار داریوش سوم در جنگ با اسکندر، همراه و همگام با برادر خود پا به پا جنگید. یوتاب (به معنی درخشنده و بی‌مانند) كه فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه‌ها راه را بر اسکندر بست . آريو برزن دلاور از جان خود گذشته و به صفوف مقدوني‌ها زد .... فرمانده دلیر آنقدر جنگيد تا خود و سربازانش شرافتمندانه يك به يك بر خاك افتادند.

آريوبرزن با وجود سرنگوني پايتخت و در حالي كه سخت در پيگرد سپاهيان دشمن بود، حاضر به تسليم نشد و آنچنان در پیكار با دشمن پاي فشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي در افتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي سپاه آريوبرزن به خاك افتاده بود. یوتاب نيز چنان جنگید تا او نيز کشته شد و هر دو نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.

بدين ترتيب آخرین دژ انسانی نیز فرو ریخت و فرمانروايي هخامنشيان پايان يافت . . . هنگامی که اسکندر این خبر را شنید، به سوی پارسه (تخت جمشيد، پرسپولیس) حركت نمود و مردم ان شهر بي دفاع را تسليم يافت. سپس فرمان به غارت داد، مهاجمان مقدونی بر مردم تاختند و آنچه که از شهر باقی بود به یغما بردند و آنچه را نمی‌توانستند بر زمین می‌کوفتند، گویند غنائم آنچنان بسيار بود که اسکندر را توان حمل آن‌همه نبود. تاريخ‌نگاران یوناني گویند که اسکندر مست از باده بر تختگاه پادشاهان پیشین پارس تکیه داده بود که زنی آتنی‌تبار به نام تائیس به وی پیشنهاد نمود که تختگاه را آتش بزند، مشعل‌ها را برافروختند در پیشاپیش آنان اسکندر نخستين مشعل را بر پرده تالار گرفت در پس وی تائیس در حرکت بود و دیگران نیز هم چنان کردند . . .

[در برخي منابع آمده است اسكندر در آن هنگام به هيچ وجه در حالت مستي نبوده است و در هوشياري كامل به سر مي‌برده و او براي انتقام از به آتش كشيدن شدن آتن در حمله خشايارشا، فرمان به آتش كشيدن نماد شكوه، تمدن و توانمندي ايرانيان، تخت جمشيد را صادر كرده است. اما گاهشماران يوناني با تحريف تاريخ و براي تبرئه و تطهير اسكندر از چنين اقدام وحشيانه و غيرمتمدنانه‌اي بيان نموده‌اند كه وي هشيار نبوده و در حالت مستي و به پيشنهاد يك روسپي چنين عملي را انجام داده است كه بعدها از كرده خود سخت پشيمان گشته است ]

و بدين ترتيب کاخ تخت جمشید را به يك باره دود و آتش فرا گرفت و شهري را كه بيش از يكصد سال صرف ساختنش شده بود تنها در چند ساعت فرو ریخت و به آوار و خاكستر تبديل شد.

شهري كه خاطره برگزاري جشن‌هاي نوروز و آيين‌هاي ملي و ميهني ايران را به خود ديده بود و شكوه ايران را با آواي ساز و آواز در ياد داشت اكنون جز صداي شعله و تركيدن چوب و فروريختن آوار صداي ديگري از آن شنيده نمي‌شد.  
و اين گونه هر آنچه که بود دیگر نبود . . .

 

TinyPic image

 

در  نبرد دربند پارس، با وجود آريوبرزن و نيروهايش گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه‌هاي كوهستاني امكان‌پذير نبود. از اين رو اسكندر به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيل متوسل شد و با کمک یک اسیر خائن از بيراهه و گذر از راه‌هاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند وآنان را در محاصره گرفت.

مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در گاوگاملا (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست‌مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیرمنتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند، به ناگاه در پی او دست به عقب‌نشینی زدند و پس از اندكي ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود اما آریو برزن در بلندي‌هاي جنوب ایران و در مسیر پارسه به ایستادگی ادامه داد. آریو برزن كه در نزدیکی‌های تخت جمشید به دفاع از میهن اقدام نمود ، مقاومتی بی‌مانند از خود نشان داد.

آریو برزن یکی از ميهن‌پرست‌ترین فرماندهان تاريخ ایران‌زمین بود. کسی که تا حد مرگ مقابل اسکندر جنگید، اما نتوانست مانع پیروزی او و همچنین به آتش کشیدن و ویرانی پارسه (تخت جمشيد، پرسپولیس)، پایتخت امپراتوری ایران آن زمان گردد. دلاوری‌های سردار آریو برزن، یكی از برگ‌هاي ستايش برانگیز تاریخ ميهن ما را تشكیل می‌دهد و نمود از جان گذشتگی ایرانیلن در راه میهن است.

آريو برزن و مردانش نزديك به يك سده پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد پايداري خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي يادبود ساخته و تنديس او را بر پا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده‌اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از آريو برزن ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي يادبود و گرفتن عكس در كنار تنديس لئونيداس براي يونان هر ساله ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي‌برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم (قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي‌داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي‌ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

تصويري از كوهستان تنگه دربند پارس كه در سال 330 پيش از ميلاد شاهد پايداري و جان‌فشاني آريو برزن و يوتاب يارانش بود.

TinyPic image

 

به تازگي گويا تندیس آريو برزن، این سردار دلاور ایرانی در ورودی شهر باشت در استان کهکیلویه و بویراحمد، نصب شده است.

TinyPic image

 

با اين حال هيچ گامي در جهت آگاهي همگاني از نبرد و دلاوري او برداشته نمي‌شود و به جرات مي‌توان گفت بسياري از مردم كنوني ايران حتي نام او را هم نشنيده‌اند. اي كاش به جاي نمايش‌هاي سطح پايين و بي‌مفهوم تلويزيون و يا در كنار فيلم‌هاي رنگارنگ و بعضا با مضامين پوچ و بيهوده سينما، گوشه‌اي از دلاوري‌هاي آريو برزن و ديگر دليرمردان و شيرزنان اين مرز و بوم را به تصوير مي‌كشيدند تا هم اثري ماندگار آفريده گردد و هم سطح آگاهي همگاني و شناخت آنچه كه بوديم و هستيم محقق گردد.

سراينده نامي سروده‌هاي ملي ميهني همروزگار ما بانو توران شهرياري «بهرامي» سروده حماسی زیر را در ستايش از سردار آريو برزن سروده‌اند .(برگرفته از ديوان توران)
کنون گویمـت رویـدادی دگــر
ز تـاریـخ دیـریـن ایـن بـوم و بــر
چو اسـکندر آمد به ملک کـیان
یـکی گــرد فــرمـانـده قهــرمـان
به ایــرانــیـان داد درس وطن
در این ره گذشت از سر و جان و تن
کـه فـرزند نـام‌آور میـهن است
مر آن شیردل آریــو بـــرزن اسـت
چـو اسکندر آهنگ ایـران نمود
همـه آگـهان را هــراســان نمــود
جـهانگستری فکر و سودای او
جــهانگیــری انــدیشــه و رای او
چو موج شتابنده میراند پیش
بشد کار دارا به سختی پریش
سر انجام، دارا در آمد زپا
از این بار شد پشت ایران دو تا
بسی شهرها را سکندر گشود
به جز پارس، چون راه دشوار بود
گذرگاه او تنگه ای بود تنگ
دو سویش همه صخره و کوه و سنگ
همه سنگها بود ره ناپذیر
همه صخره هایش کهنسال و پیر
در آن تنگه سردار ایران سپاه
بر اسکندر و لشکرش بست راه
چو کوهی سر افراشت بر آسمان
که تا ره بود بسته بر دشمنان
پس از روزها پایداری و جنگ
پس از هفته ها کارزار و درنگ
سکندر نیارست از آن ره گذشت
بکارش فرو ماند و درمانده گشت
سر انجام فکری سکندر نمود
پی چاره تدبیر دیگر نمود
بگفتا به سردار ایران سپاه
که بگذر ز پیکار و بگشای راه
ببخشم تو را بر همه مهتری
از این پس تو سردار اسکندری
ولی آریو برزن پاکدل
پی پاس این خاک و این آب و گل
به اسکندر از خشم پاسخ نداد
چو کوهی فراروی او ایستاد
سرانجام نابخرد گمرهی
به دشمن نشان داد، دیگر رهی
چو اسکندر از تنگه آمد فراز
ز نو آریو برزن چاره ساز
گران پاتر از صخره های بلند
بپا ایستاد اندر آن، تنگ بند
بدین گونه ره بر سکندر ببست
بر او آشکار و مسلم شکست
بدانست جز مرگ در پیش نیست
ورا تا عدم یک قدم بیش نیست
چو نزدیک شد لحظه واپسین
به میدان آورد گفت این چنین:
((بدان ای سکندر پس از مرگ من
پس از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را
نهی بر سرت افسر پارس را
به تخت جم و کاخ شاهنشهان
قدم چون نهی با دگر همرهان
مبادا شوی غره از   خویشتن
که ایران بسی پرورد همچو من))
چو اسکندر این جانفشانی بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید
به آهستگی گفت با خویشتن
که اینست مفهوم عشق وطن
اگر چند آن آریا مرد گرد
پی پاس ایران زمین، جان سپرد
ولی داد درسی به ایرانیان
که در راه ایران چه سهل است جان!
 

درفش شکوهمند و سرفراز کاویانی چیست؟ به همراه عکسهایی از تخت جمشید (پارسه)

درفش شکوهمند و سرفراز کاویانی چیست؟

 


درفش کاویانی  یکی از کهنترین پرچمهای جهان است که بدست آهنگری دلاور، کاوه، که برای در هم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگران تازی به پا خواست بر افراشته شد. فردوسی در چکامه های خود رنگ این پرچم را سرخ و زرد و بنفش آورده است:

 «همی خواندش کاویانی درفش    فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش ».

این پرچم در تمام دوران پیش از اسلام پرچم ایران بود که با یورش تازیان سرنگون گردید.

 

درونمایه رنگهای درفش سرفراز کاویانی چیست؟

رنگ سرخ
 این رنگ را  نماد شکوه و توانایی، خروش و جوشش، پایداری برای پاسداری و نگهبانی از مرز و بوم امی دانند. رنگ سرخ رنگ روز " تیر" سومین روز هفته ایرانیان باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" میگویند. همچنين" تیر" نام فرشته باران نیز بوده است .

مردمان به دور از باورهای زرتشتی و یا با  باور زرتشتی که پیش و يا پس از زرتشت می زيسته اند، باور داشتند که به یاری " تیر"،  فرشته باران است که زمین ازریزش باران بهره مند و کشتزارها و مرغزارها سیراب و سبز و خرم میشوند.
این رنگ بر روی پرچم کنونی که در زمان قاجاریه با دو رنگ دیگر سپید و سبز که نشانه خانواده بنی امیه و بنی هاشم میباشد، دیده میشود.

رنگ زرد
رنگ زرد رنگ روز " مهر" پایان هفته است که امروزه  ایرانیان و همچنین کشورهای اسلامی و یهودی آنرا آدینه و جمعه می دانند و دیگر کشورهای جهان  یکشنبه . این روز نام فروغ و روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز " مهر تابناک" می باشد. این رنگ نشان پاکی و نیکخواهی، نمایانگر فر و بزرگی، روشنگر گران منشی و سروری و بازگو گر درخشندگی، فروزش و روشنایی است.

رنگ بنفش
رنگ بنفش رنگ " اورمزد" چهارمین روز هفته است که امروز به آن " پنجشنبه" میگویند. این رنگ نشانه جنگاوری و دلیری و نبرد سرسختانه با دشمن و پیکار در راه آزادی کشور و نگهبانی از یکپارچگی و شکوه آن است .

پرسپولیس

 

parse

 

هنر ایرانی

 

 

   زوپير    سردار شجاع سپاه داريوش بزرگ

                                                زوپير  

.

زوپير(زوپيروس) نام سردار شجاع سپاه داريوش بزرگ است که نقش بزرگی را در فتح بابل بدست داريوش ايفا کرد. ماجرای آن اينگونه است که در مارچ ۵۲۲ پيش از (ترسا)ميلاد، يک مُغ بنام گئوماتَ ادعا کرد که برديا پسر کورش بزرگ است و با اين ترفند و دروغ  چند ماه هم تاج و تخت ايران را بدست آورد.تا اينکه در پايان خويشاوند کمبوجيه و برديا، داريوش بزرگ، همراه با شش نفر ديگر(هفت تنان) اين غاصبِ تاج و تخت ايران را کشتند و از آن پس داريوش پادشاه ايران شد. اين رويدادها زمينه ای را فراهم آورد که ايران با بحران های پرشماری روبرو شود. يکی از اين بحرانها، شورش نَديتَبَئيَره(نيديت بعل) در بابل بود. او که خود را نبوکَدنِزار(نَبوکدرَچَرَه) پسر نَبونيد(نَبونَئيت) می خواند شاهی را در بابل در دست گرفت. داريوش بزرگ شتابان با سپاه بزرگی به سوی بابل تاخت ولی در آنجا با پدافند بابلی ها روبرو گرديد با  اينکه سپاه داريوش شهر را محاصره کرده بود ولی پدافند بابلی ها شکسته نمی شد و دروازه های شهر همچنان بسته مانده بود. تا اينکه زوپير پسر مگابيزوس(يکی از هفت تنان)، سردار دلير سپاه داريوش انديشيد که با بريدن گوش ها و بينی خود، از داريوش بخواهد که به او، به اين بهانه که داريوش او را تنبيه کرده است، پروانه و پروای(اجازه) پناهنده شدن به بابل بدهد، تا از درون بابل سبب واژگونی شهر شود. داريوش با ديدن گوش و بينی بريده زوپير او را ديوانه خواند ولی زوپير در پاسخ گفت، چون او می دانسته است که داريوش با برنامه او همنگر نخواهد بود، او را در برابر کار انجام شده قرار داده است.زوپير به بابل پناه آورد و بابلی ها با ديدن گوش ها و بينی بريده زوپير باور کردند که داريوش او را تنبيه کرده است و از روی اين که، زوپير بتواند از داريوش انتقام بگيرد در اختيار او سپاهی قرار دادند. زوپير در چندين جنگ با سپاه داريوش پيروزی هايی بدست آورد و اين پيروزيها ديگر هيچ گمانی برای بابلی ها نمی گذاشت آنها کاملا بر اين باور بودند که زوپير، دشمن سرسخت داريوش بزرگ است. ولی آنها در اشتباه بودند؛در دم(لحظه) موعود زوپير دروازه های شهر بابل را به روی سپاه داريوش باز کرد و سپاه ايران پدافند بابلی ها را در هم شکست و  نَديتَبئيرَه از بابل پا به فرار گذاشت. سپاه داريوش، نَديتَبئيرَه شاه دروغين را پيگرد کرد تا اينکه او را به کام مرگ فرستاد. داريوش بزرگ به پاس خدمتی که زوپير انجام داد او را به ساتراپی بدون خراج بابل برگزيد

زوپير با دختر داريوش بزرگ ازدواج کرد و هوده(نتيجه) اين ازدواج يک دختر بود و پسری بنام مگابيزوس(همنام پدر بزرگش).مگابيزوس يکی از سرداران بزرگ سپاه خشيارشا در جنگ با يونان بود. مگابيزوس هم با دختر خشيارشا ازدواج کرد و نام پسرشان را زوپير(زوپيروس)نهادند.

برگرفته از تارنگار آریاپارس

به خشنودی اهورامزدا

 به خشنودی اهورامزدا

                                        (خشن اتره اهرمزدا)

در مورد هجوم تازیان به ایران و پیامدهای آن بسیاری از پژوهندگان تاریخ ایران کتابهایی نوشته اند که هریک با توجه به نگرش و عقاید خود به این واقعه پرداخته اند.آنچه که در کتابهای درسی مدارس به آن پرداخته شده این است که کلیه ایرانیان با غوش باز پذیرای دین تازه و سروری عربهای بدوی بر ایران بوده اند و عربها بدون هیچ خشونت و خونریزی وارد ایران می شوند.اما آیا این تمام واقعیت است؟بی شک اگر کمی درباره این مقطع تاریخی کنجکاوی کنیم در می یابیم آنچه که به عنوان تاریخ به خورد ما داده اند و هنوز هم می دهند چیزی جز واژگونه ای از یک رخداد تاریخی نیست.برای اینکه ببینیم در این مقطع از تاریخ ایران، بر ایران و ایرانی چه گذشته نخست باید شرایط آن روزگار ایران و همسایگان آن بویژه تازیان را مورد بررسی قرار دهیم. برای این کار از کتاب دو قرن سکوت کمک میگیریم.دکتر زرین کوب شرایط را این گونه روایت می کند: در آن روزگاران که هیبت و شکوه دولت ساسانی سرداران و امپراتوران روم را در پشت دروازه های قسطنطنیه به بیم و هراس می افکند، عربان نیز مانند سایر مردم (انیران) روی نیاز به درگاه خسروان ایران می آوردند و در بارگاه کسرا چون نیازمندان و درماندگان می آمدند و گشاد کار خویش را از آنان می طلبیدند.پیش از این نیز به درگاه شهریاران ایران جز از در فرمانبرداری در نیامده بودند. پیش از اسکندر (گجسته) بیابان عرب در زمره سرزمینهایی بود که به داریوش شاهنشاه ایران تعلق داشت.

در دوره ای برخی از تازیان به بحرین و کناره های دریای پارس به غارت آمده بودند اما شاپور ذوالاکتاف آنها را ادب کرد و به جای خویش نشاند.در تمامی ادوار بعد هم میبینیم که تازیان دست نشاندگان و گماشتگان و خراج گزار دولت ایران به شمار می آیند.

در مورد جایگاه زندگی تازیان هم روایت زرین کوب خواندنی است: بادیه های ریگزار بی آب نجد و تهامه را دیگر آن قدر محل نبود که حکومت و سپاه ایران را به خویشتن کشاند.زیرا در این بیابانهای بی آب هولناک خیال انگیز از کشت و ورز و بازار و کالا هیچ نشانی نبود و جز مشتی عرب گرسنه و برهنه که چون غولان و دیوان همه جا بر سر اندکی آب و مشتی سبزه با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند.

در مورد خلق و خوی تازیان هم این موارد خواندنی است: جز آزمندی و سود پرستی هیچ چیز در خاطر آنها نمی گنجد . هرگز از آنچه مادی و محسوس است فراتر نمی‌روند و جز به آنچه شهوت پست انسان را راضی میکند نمی اندیشیدند.از افکار اخلاقی آنچه بدان می نازیدند مروت بود و آن نیز جز خودبینی و کینه جویی نبود.شجاعت و آزادگی که در داستانها به آنها نسبت داده اند همان در غارتگری و انتقام جویی به کار می رفت.تنها زن و شراب و جنگ بود که در زندگی بدان دل می بستند.

اما چگونه است که این مردمان نیمه وحشی توانستند تمدنی چنین با عظمت را نابود کنند؟ دکتر زرین کوب در این مورد اشاره ای جالب دارد:او این بدبختی را نتیجه سایه افکندن اهریمن نفاق شقاق در ایران می داند و این دقیقترین تعبیری است که می توان ارایه کرد.

ما در اینجا به نبردهای آغازین بین سپاه ایران و تازیان نمی پردازیم و بیشتر تمرکز ما بر ورود سیل گونه تازیان به داخل ایران و جنایتهایی است که در حق کودکان و زنان این مرز و  بوم روا داشته اند.

بعد از شکست سپاه ایران و عقب نشینی یزدگرد به داخل ایران و نواحی شرقی، تازیها بی پرواتر شهرهای ثروتمند ایران را یکی پس از دیگری غارت کردند و زنان و کودکان را به بردگی بردند. وقتی تازیها وارد شهری می شدند از آبادانی و شکوه آنجا به تعجب می افتادند چنانکه گویی به بهشت وعده داده شده به آنها دست یازیده اند و برخی دیوانه وار فریاد می زدند به خدا قسم اینجا همان بهشتی است که محمد وعده آن را به ما داده. اما آنها این بهشت را به خاطر عقده حقارتی که نسبت به سایر ملل داشتند با خاک یکسان کردند. اما در این میان مردم ایران هربار که فرصتی به دست می آوردند بر ضد تازیان شورشهایی به راه می انداختند اما چون این حرکتها منسجم نبود و سپاهی هم نمانده بود تا از این حرکتها پشتیبانی کند به فجیع ترین وضع سرکوب می شدند. برای نمونه وقتی مردم استخر بر ضد حاکم عرب استخر شورش کردند و تازیان را از شهر بیرون انداختند عبداله ابن عامر سوگند خورد که : "چندان بکشد از مردم استخر که خون براند...به استخر آمد و خون همه مباح گردانید و چندانکه می کشتند خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند. پس برفت.و عدد کشتگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بود برون از مجهولان" (فارسنامه ابن بلخی ص 116). در سال سی ام هجری مردم خراسان بر ضد تازیان قیام کردند. عثمان خلیفه تازیان ، عبداله ابن عامر و سعیدابن عاص  را فرمان داد که آنان را سرکوب نماید.(مجمل التواریخ و القصص ص283). جالب اینجاست که بسیاری از این تازیان که مسوول سرکوبی مردم بودند از راهزنان و غارتگران عرب بودند که در مرزهای ایران آبادیها و روستاها را غارت می کردند مانند مثنی ابن حارثه و سویدابن قطبه.......

 

                     ************************************************

در یادداشت پیشین اشاره ای کوتاه داشتیم به پیشینه ی اعراب و چگونگی روابط آنها با همسایگان خودشان و به اینجا رسیدیم که پس از ورود به داخل ایران شروع به کشتن مردم بی دفاع شهرها کردند. تمامی گنجینه ها را غارت کرده و به مرکز خلافت فرستادند.در برابر سیل هجوم تازیان شهرها و قلعه های بسیاری ویران گشت خاندانها و دودمانهای بسیاری بر باد رفت. اموال توانگران را تاراج کردند و غنایم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ایرانی را در بازار مدینه فروختند و سبایا و اسرا خواندند.از پیشه وران و برزگران که دین مسلمانی را نپذیرفته بودند باج و ساو گران به زور گرفتند و جزیه نام نهادند. و همه این کارها در سایه شمشیر و تازیانه اعراب انجام می گرفت.

درباره رفتار و کردار این فاتحان نیز موارد شنیدنی بسیار است: در تجارب السلف برگ 30 می خوانیم که شخصی عرب پاره ای یاقوت یافت که بسیار گرانبها بود. شخص دیگری که ارزش آن را می دانست یاقوت را به هزار درهم از او خرید. وقتی به او گفتند یاقوت را ارزان فروخته ای گفت اگر می دانستم بالاتر از هزار عددی است آنرا طلب می کردم!!

همچنین می خوانیم که گروهی از اعراب به کیسه ای پر از کافور دست یافتند و پنداشتند که نمک است. کمی از آنرا در دیگ ریختند. مزه غذا تلخ شد. خواستند کافور را به زمین بریزند اما شخصی که ارزش کافور را می دانست آنرا به کرباس پاره ای از آنان خرید.

آری این چنین بود که قومی با این درجه از توحش بر ایران چیره گشت و عرب با همه ناتوانی و درماندگی که داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن پس محرابها و مناره ها جای آتشکده و پرستش گاهها را گرفت. زبان پهلوی جای خود را به زبان تازی داد. گوشهایی که به شنیدن زمزمه های مغانه و سرودهای خسروانی انس گرفته بودند بانگ تکبیر و تنین صدای موذن را با حیرت و تاثر تمام شنیدند.کسانی که مدتها ترانه های طرب انگیز باربد و نکیسا لذت برده بودند رفته رفته با صدای زنگ شتر مانوس شدند.

از آسیبهای معنوی این واقعه هرچه نوشته و گفته شود کم است. یکی از اثر گذارترین این آسیبها به زبان و فرهنگ ایران بود. دکتر زرین کوب چنین می گوید: عربان شاید برای آنکه از آسیب زبانی ایرانیان در امان بمانند و آنرا همواره چون حربه تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند در صدد برآمدند زبانها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند.آخر این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنها را در بلاد دور افتاده  ایران به خطر اندازد.به همین سبب هرجا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند همه را یکجا نابود کردند. نوشته اند وقتی قتیبه ابن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن  را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسره هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد.(آثارالباقیه ص 35،36،48).دکتر بهانه اعراب را این گونه بیان می کند: شاید بهانه عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران این نکته بود که خط و زبان ایران را مانع نشر و رواج قرآن می شمرد. در واقع از ایرانیان حتا آنها که آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی توانستند به تازی بخوانند. نوشته اند که مردم بخارا به اول اسلام، در نماز قرآن به تازی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بود که در پس ایشان بانگ زدی: بکنیتا نکنیت، و چون سجده خواستندی کردن بانگ کردی: نگونیا نگونی کنیت. (تاریخ بخارا ص 75 چاپ تهران).با چنین علاقه ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند شگفت نیست که سرداران عرب زبان ایران را تا اندازه ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از بین بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند.

در مورد کتاب سوزی اعراب هم سخنهای بسیار گفته شده .بسیاری آنرا تایید کرده اند و برخی هم آنرا مورد تردید قرار داده اند. اما دکتر زرین کوب نیکو گفته آنجا که می گوید: این تردید چه لازم است؟! برای عرب که جز قرآن هیچ سخن را قدر نمی دانست کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی به خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. تمام قراین و شواهد نشان می دهد که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده ای نمی برده در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتابها به دیده حرمت و تکریم نمی دیده است.در حمله تازیان موبدان بیش از هر طبقه دیگر مقام و حیثیت خویش را از دست دادند.با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیداست که دیگر کتابها و علوم آنها نیز که به درد تازیان هم نمی خورد موجبی برای بقا نداشت.

نام بسیاری از کتابهای عهد ساسانی در کتابها مانده است که نشانی از آنها باقی نیست. باری از همه قراین پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتابهای ایرانیان از میان رفته است. گفته اند که وقتی سعدابن ابی وقاص بر مداین دست یافت در آنجا کتابهای بسیاری دید. از عمر درباره این کتابها دستوری خواست.عمر در پاسخ به او گفت :که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابهاست، سبب راهنمایی است، خداوند برای ما قرآن فرستاده که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آنها جز مایه گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. بدین سبب آن همه کتاب را در آب یا آتش افکندند.(ابن خلدون مقدمه چاپ مصر ). بدین گونه بود که کتابهایی که در زمان خود در زمینه های پزشکی، ستاره شناسی، اجتماعی و دینی بی همتا بودند به دست این کودکان سبک مغزی افتاد که از جهنم هولناک صحرای عرب پا به بهشت ایران گذارده بودند.و آنها نیز آنچه کردند که در اندازه فهم و شعورشان بود.و در پایان این یادداشت سخنی از خسرو پرویز می آوریم که در کتابهای تازیان نقل شده: خسرو می گوید اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند .بهترین خوراکی که منعمانشان می توانند به دست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آنرا از بیم دچار شدن به بیماریها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی خورند... .(عقدالفرید ج 2 ص5 چاپ قاهره)

300 سرباز پروژه ضد ایرانی جدید هالیوود |

کارگردان فیلم : زاک اسنایدر   کمپانی برادران وارنر

موضوع این فیلم که در یک ساعت و ۵۶ دقیقه ساخته شده مربوط می شود به جنگ اسپارتهای یونانی که تعداد آنها ۳۰۰ نفر می باشد با ارتش عظیم یک میلیون نفری خشایار شاه هخانمنشی که در ۶۵۰ قبل از میلاد اتفاق افتاده است.

در این جنگ ایرانیان مردمانی جنگ طلب و کریه چهره نمایش داده شده اند که ۳۰۰ اسپارتی یک میلیون سرباز هخامنشی را شکست می دهند.

در این فیلم چهره ایرانیها شبیه غولهای ابله ارباب حلقه ها طراحی شده است همانند فیلم اسکندر ملعون به کارگردانی اولیور استون.

واقعیت چیست؟ وقتی که داریوش در بستر مرگ بود(مراجعه کنید به جستار وصیت داریوش بزرگ )به فرزندش خشایار شاه وصیت کرد که چون یونانیها به سارد یکی از ایالات تحت فرمانروایی پارسیان حمله کرده اند و آنجا را به آتش کشیده و معاهدات را رعایت نکرده اند سزاوار مجازات سختی هستند.خشایار شاه هم با دستور پدر لشگر عظیمی از تمامی قلمرو امپراتوری تدارک می بیند.هرودت تعداد آنها را ۵ میلیون نفر برآورد می کند.چون یونانی ها در این جنگ متحمل شکست سختی شدند و آتن به آتش کشیده شد بنابر این هرودت یونانی بلوف زده است.اکنون که در سال ۲۰۰۷ هستیم تدارک ارتش ۵ میلیونی محال است چه برسد به ۲۵۰۰ سال پیش.اسپارتی ها هم همگی در یک تنگه محاصره شده و کشته شدند به غیر از یک نفر که تمام وقایع آن روز را به صورت سنگ نبشته در آورد.

تحلیل سرباز فدایی کوروش

چون آمریکاییها بسیار بی تمدن هستند سعی می کنند خودشان را جزیی از تمدن یونان روم بدانند و هر گاه در مقابل فرهنگ غنی شرق به خصوص ایران خود را خار و ذلیل می بینند به دنبال توهین و باز خوانی تاریخ به نفع خویش هستند مانند فیلم آخرین سامورایی.ایالات متحده ۳ سده پیش توسط  یک دزد دریایی به نام کریستف کلمب کشف شد.در سده اول آنها به کشتن سرخپوستان پرداختند.سده دوم به هفت تیر کشی و دویل و شرط بندی روی جان انسانها گذشت.سده سوم با بمباران اتمی هیروشیما آغاز و با جنگ عراق و ویتنام و افغانستان در حال سپری شدن است.این است تمدن آمریکایی متمدن

پ.ن بمب گوگلی اعتراض به فیلم ۳۰۰  -این لینک را منتشر کنید و در هر چه گسترده شدن آن بکوشید . از همین اکنون کلیک کنید  www.300themovie.info

دلاور بانو هاي ايراني

در اينجا اشنا ميشويم با شماري از دلاور بانوهاي ايراني :

 

 يوتاب :

 سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهي

 داريوش سوم بوده است. وي در نبرد با اسكندر گجــستك  همراه اريوبرزن

 فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري

 راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از

 مسير ديگري به ايران هجوم اورد. با اين حال هم اريوبرزن و هم يوتاب در

 راه ميهن كشته شدند و نامي جاويدان از خود بر چاي گذاشتند.

 

 درياسالار بانو ارتميز :

 نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش

 از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خــشايارشاه رسيد و در نبرد

 ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكرد .

 تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي برجستگي و متانت سرامد تمامي زنان

 ان روزگار ناميده اند.

 

 اتوسا :

 ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريـــــــــــوش بزرگ .

 هرودت پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريـــــوش بزرگ ياد كرده است و

 اتوسا را چندين باد در لشكر كشي هاي داريوش ياور فكري و روحي داريوش

 بزرگ دانسته است.

 

 ارتادخت :

 وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم

 اشكاني. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــي خاور شناس بزرگ او

 ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب 

 نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.

 

 ازرمي دخت :

 شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خـــــــــسروپرويز پس از

 " گشناسب بنده " بر چندين كشور اسيايي پادشاهي كرد.

 

 اذرناهيد :

 ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزار

 ساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در

 كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرده

 است.

 

 پرين :

 بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد

 هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و

 كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ

 ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است.

 

 فرخ رو :

 نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وي از

 طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.

 

 گردافريد :

 يكي از پهلوانان سرزمين ايران. تاريخ از او به عنوان دختر كژدهم ياد ميــكند

 با لباسي مردانه با سهراب زورازمايي كرد . فردوسي بزرگ از او به عـــنوان

 زني جنگو و دلاور سرزمين پاكان ياد ميكند.

 

 ارياتس :

 يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــين

 يوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.

 

 هلاله :

 پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 )

 در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين

 پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را " هماي چهر ازاد ) نيز گفته اند.

 

 مردان ايران  باستان بانوان خود را احترام بسيار ميگزاشتند و در تمامي امور

 با انها مشورت ميكردند و براي ايده و عقيده انها احترام بسزايي قائل بودند.

 

 در ايران باستان اهميت بســـياري به مقام زن و مرده داده شده است . زن را

 بانوي خانه – مون پثني – مي ناميده اند و مرد را – مون بد – يا مدير خانه

 مي ناميده اند. در نسخه هاي ديني ايران باســــــتان زنان شوهردار از اجراي

 مراسم ديني معاف بودند . زيرا تشكيل خانواده و پرورش يك جامعه نيك كردار

 كه يكي از اركان ان تربيت مادر است بزرگترين عمل نيك در كارنامه زمان ثبت

 ميشده است.