داستانک های من×دست ×كودك در چمنزار×نوشته روی ديوار×ايمان
دست
روزي در يك دهكده كوچك ، معلم مدرسه از دانش موزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي كه نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشي كنند.
او با خود فكر كرد كه اين بچه هاي فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشي خواهند كرد.
ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده و كودكانه خود را تحويل داد ، معلم شوكه شد .
او تصوير يك دست را كشيده بود ، ولي اين دست چه كسي بود ؟
بچه هاي كلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم متعجب شده بودند.
يكي از بچه ها گفت : من فكر مي كنم اين دست خدا است كه به ما غذا مي رساند.
يكي ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزي است كه گندم مي كارد و بوقلمونها را پرورش مي دهد .
هر كس نظري مي داد تا اينكه معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد : اين دست چه كسي است ، داگلاس ؟
داگلاس در حاليكه خجالت مي كشيد ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، اين دست شما است.
و معلم به ياد آورد كه از وقتي داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه هاي مختلف پيش او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بكشد.
كودك در چمنزار
. كودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند ، ولی كودك نشنيد
. پس كودك با صدای بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد ، ولی كودك متوجه نشد
.كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگی متولد شد ، ولی كودك نفهميد
.كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم » ، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد
! ولی كودك بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد
نوشته روی ديوار
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد .
وقتی مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد
تامی با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطی كرد ! »
مادر آهی كشيد و فرياد زد : « حالا تامی كجاست؟ » و رفت به اطاق تامی كوچولو.
تامی از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتی مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال .
تامی از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامی روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميگرد!
ايمان
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت.
او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمير خالی شده بود!
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله