قصه ی کوچک

موش گفت:
- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم می گرفت. دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامی كه ديدم از هر نقطه ی افق ديوار هایی سر به آسمان می كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزديك می شوند كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط می بينم و تله ای كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كنی.
گربه در حالی كه او را می دريد چنين گفت.

 

داستان کوتاه از فرانتس کافکا.نویسنده ی اهل چک

 

*******************************************************************

 

سی چه

دوشيزه ای كه به زيبايی شهره بود، بيمار و بستری شد. می گفتند سی چه بيماری قلب دارد، خود از اين سبب بود كه او را در همه حال دست بر سينه نهاده و ابروها به هم دركشيده مي ديدند. اما اين هر دو به جلوه ی زيبايی رخسارش بسی می افزود.
هم در آن كوی دختری زشت روی نيز بود كه گمان می برد زيبايی دل انگيز سی چه از آن است كه دست بر سينه می گذارد و ابروها به هم در می كشد بر اثر پنداری چنين نادرست، از آن پس همه گاه دست ها بر سينه می نهاد و ابروان پر موی سياه به هم در می كشيد. شيوه ی زشتی كه از آنچه بود زشت ترش باز می نمود و پراكنده گان دور و برش را پراكنده تر می كرد!.

********************************************************************

 

 

كوهنورد
 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

*****************************************