پیرزن و قاتل تبر به دست
|
پیرزن و قاتل تبر به دست |
|
قاتل دیوانه ی تبر به دست به خانه نزدیک شد. همه ی محله را غارت کرده بود، کیسه ی غنایمش تقریبا پر شده بود. زن سالخورده، توی خانه، تنها نشسته بود و بافتنی می بافت. قاتل تبر خون آلودش را بلند کرد و زنگ در را به صدا در آورد. پیرزن آهسته در را باز کرد و به صورتش نگاهی انداخت. پسر کوچولو فریاد زد: چیزی بده و جونت را خلاص کن!.
داستان کوتاه از دایان الیوت.نویسنده ی آمریکایی |
+ نوشته شده در جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله