غصه اثر آنتوان پاولوویچ چخوف
|
غصه |
|
هواي گرگ و ميش غروب. دانههاي درشت برف آبدار با تنبلي به دور چراغهاي خيابان كه تازه روشنشان كردهاند ميچرخند و با هم بر روي بامها و پشت اسبها و شانه و كلاه آدمها لايه نازك لطيفي ميسازند. يوناپوتاپوف سورتمهران، مثل يك شبح، سر تا پا سفيد است. با حداكثر قوزي كه انسان ميتواند بكند، بيحركت روي صندلي سورتمهران نشسته است. اگر كوهي از برف هم رويش بريزد، باز شايد لازم نبيند كه تكاني به خود بدهد. يابو لقه او هم سفيد و بيحركت است. بيحركتي و بدن استخواني و كشيدگي چوب مانند پاهايش او را مثل اسبهاي بيمقدار بزك كرده نشان ميدهد. حيوان احتمالاً غرق فكر است. هر حيواني را از گاوآهن باز كنند و از مناظر يكنواخت و خستهكننده دور كنند و در اين گرداب چراغهاي غولآسا و غوغاي بيوقفه و مردم شتابزده پرتاب كنند، نميتواند در فكر فرو نرود. داستان کوتاه از آنتوان پاولوویچ چخوف.نویسنده ی روسی |
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله