دیوار
|
دیوار |
|
خبر ساختن ديوار اينك به اين جهان راه يافته بود و تازه خبر دير رسيده بود. قريب سي سال پس از اعلام آن، غروب يك روز تابستان بود. ده ساله بودم و با پدرم كناره رودخانه ايستاده بودم. آنچنان كه اهميت اين لحظه حساس ميشايد، تمام جزئيات واقعه را به ياد دارم. پدرم دستم را گرفت. حتي وقتي خيلي هم پير بود، دوست داشتم دستم را بگيرد ـ با دست ديگرش چپق دراز و باريكش را كه انگار يك ني بود، نوازش كرد. ريش بزرگ دو شقه و سيخ ايستادهاش در باد تكان ميخورد. پك لذتبخشي به چپقش زد و سرش را بلند كرد و به آن طرف رودخانه نگاه كرد. موهاي بافته پشت سرش كه مورد احترام بچهها بود، لغزيد و پايينتر افتاد و روي قباي روزهاي تعطيلش كه ابريشمي بود و با گلابتون رويش نقش انداخته بودند، خشخش كرد. در همان لحظه، زورقي در جلوي ما ايستاد. زورقبان به پدرم اشاره كرد كه از شيب پايين بيايد و خودش هم براي ديدارش بالا آمد. وسط شيب به هم رسيدند. زورقبان در گوش پدرم آهسته چيزي گفت. حتي براي نزديكتر شدن به خود، پدرم را در بغل گرفت. داستان کوتاه از فرانتس کافکا.نویسنده ی اهل چک |
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله