دست های کوچک
مرا با دست های کوچک خویش
نوازش کرد و گریان عذرها گفت.
به آرامی ، چوشب از نیمه بگذشت،
کنار بستر سوزان من خفت !
شبی بر من گذشت آن شب ، که تا صبح ،
تن تبدار من ، یکدم نیاسود.
از آن بادخترم بازی نکردم ،
که مرگ سخت جان ، همبازیم بود!
فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله