شب هنگام در بيشه آرامشي زيبا حاكم بود , جغد ناله مي كرد و نسيم هروله كنان با عبور از روي علفها و ميان شاخه ها لالايي را نجوا مي كرد كه ناگاه پاي خود را بر آرام ترين و هوشيارترين اهالي بيشه نهاد , چون او را بديد پاي خود به نشان ادب بر بچيد. آري او پلنگ بود كه در ميان تاريكي شب آرام با وقاري شاهانه از درختي پايين مي آمد.
چون به زمين پايش رسيد , از استواري گامش زمين به ستايش مي لرزيد. انگار خود نيز از شكوه خويش با خبر بود كه سر فراز كرده وبا سينه اي ستبر از غرور, سوي بركه مي خراميد. در سر سوداي زندگي داشت و در ذهن خويش باز مي خواند آنچه را روز از سر بگذرانده بود. شكارش امروز نيز چون هر روز بهترين شكار بيشه بود و نيز چابكي كرده بود و پيش از آنكه كفتارها سر رسند شكار به بالاي درخت منزلگاه خود رسانيده بود, اين چابكي براي او كم از نيرومندي در شكار نبود كه اگر كفتارها مي رسيدند بايستي شكار خويش رها مي كرد, نه از آن روي كه وي را توان در افتادن با كفتار ها نيست, كه از آن روي كه نيك مي دانست بازي زندگي آنقدر سخت هست كه نخواهد با زخم دندان كفتاري دون مايه آن را سخت تر كند.
آري اكنون مي خواست با نوشيدن, ضيافت زندگاني را براي خويش را كامل سازد و مستانه پيروزي خويش در يك نبرد ديگر براي بقا جشن بگيرد. چون به بركه رسيد, بهر نوشيدن سر از عرش پايين آورد كه ناگه چيزي چشمش را ربود. نوري بديد كه چون آذرخش بر خودي خودش اوفتاد و آنرا بسوخت و از خود بيخود, مبهوت آن نقش در بركه شد. دست دراز كرد تا لمسش كند كه نقش در ميان موجها به تلاطم افتاد. غم تمام وجود پلنگ را فرا گرفت گفت با خود : واي با آن همه زيبايي چه كردم....
با نااميدي سر بر آسمان برد تا ندامت از چنين غفلتي را فرياد زند و از خداي براي آمرزش گناهش ياري جويد كه همه دنيا برايش متوقف شد. به يكباره تنديسي از آن همه شكوه شد كه مبهوت به آسمان خيره شده است. فقط يك راه براي يافتن علت اين بهت وجود داشت آنهم دنبال كردن سوي چشمان درخشانش بود كه به ماهتاب ختم شده بود. پلنگ خيره به ماه نگاه مي كرد . آشوبي غريب سرا پايش را گرفت. انگار ماه به قصاص تلاطم تصويرش تمام آشوب هستي را يكسره به درون پلنگ ريخته بود.
 بي قرار چرخيد , ناليد , فرياد زد , غريد, بر زمين كوبيد, ولي چشم از ديدن ماه برنداشت. دست خود بالا برد, تمام بدنش را به سوي آسمان كشيد , دستش نرسيد. بر جهيد, ولي باز دستش كوتاه از رسيدن به ماه ماند. ناكامي شرر ديگر بر جانش انداخته بود . ميل به رسيدن ماه در او آتش بالا رفتن را شعله ور كرده بود. بي اختيار به سمت كوه حركت كرد. مي دويد, سريعتر از هميشه, بر زمين مي خورد, سنگها بدنش را خراش مي دادند , خار ها پنجه هايش مي آزردند ولي او بي محابا مي رفت و مي رفت ولي لحظه اي چشم از آسمان بر نميداشت تا آنگه كه به قله رسيد. به نوك تخته سنگي رفت اولين كاري كه كرد دستش را دراز كرد. باز هم دستش نمي رسيد. ايستاد! شكست خورده با نزاري و بيچارگي و فقط در ماه مي نگريست . ماهتاب چنان چشمش پر كرده بود كه جايي براي هيچ چيز ديگري نگذاشته بود. حتي اشك را به اين ضيافت راه نداد مباد كه خاطر نور يار منكسر شود. غافل از همه چيز همه كس و همه چيز و همه كس غافل از او و حالش. چنان محو در تماشا بود كه فقط تيز بين ترين چشمان بيشه ديدن او را توان بود. آنقدر در ماه خيره ماند كه رشك خورشيد را بر انگيخت و خورشيد خود را به زور از پشت كوه هاي دور دست بالا كشيد. هيچگاه چنين براي پلنگ طلوع دردناك نبود. آخر اين مهمان ناخوانده رنگ از رخ نگارش مي پراند. پلنگ ماند و تا آخرين لحظه ماه را بدرقه كرد تا مهتاب در غبار نور خورشيد حسود از نظرش گم شد. وقتي خورشيد شادان از اين پيروزي نور افشاني را به اوج رسانده بود و سفره صبح در سراسر بيشه گسترانيده شده بود, پلنگ آرام سرش به پايين انداخت و به سمت درخت خود روان شد. اين بار نمي دويد , سر هم رو به آسمان نداشت, ولي باز بر زمين مي خورد , و باز بدنش از سرزنشهاي سنگ و خار خون مي گرييد.
چنان بي ميل به سوي خانه مي رفت كه انگار تابوت گناهكار ترين مردمان است كه به سوي گور تشييع مي شود . گامش را ديگر نه صدايي بود و نه صلابتي . به پاي درختش رسيد. هنگام بالا رفتن از آن چون مستي بي اختيار, پايش سر مي خورد و نمي توانست سنگيني بدنش به بالا بكشد آري ديگر توان بالا رفتنش نبود حتي براي رفتن به خانه. بدنش به هر زحمت كه بود بر شاخ درخت آرام گرفت, اما در جانش هنوز آشوبي بود كه بر سر آن صخره داشت. تنها ارتباطش با جهان بيرون نفسش بود كه شتابان مي آمد و مي رفت. انگار ديگر نمي خواست هيچ تعلقي به هستي داشته باشد و هوا را از سينه مي رهاند. در سوداي خويش بود كه صداهايي از ميان روياهايش آمد و آنها را مي راند و هوشياري چون جانشيني ناخلف بر جايگاه ايشان مي نشاند. آه .... اين صداي دوستان و رقيبانش در بيشه بود كه درباره حال نزار او به گفتگو نشسته بودند و گاه ا ورا صدا مي كردند . گاهي نيش رقيب همراه نام پر صلابتش بود و گاهي نوش محبت دوست.
- پلنگ , پلنگ برخيز! چرا جواب نمي دهي ؟ پلنگ ! پلنگ........تو را چه سودا شده است؟......
آرام تكاني خورد و كلامي گفت : چه مي خواهيد از من....
گرگ گفت : پلنگ را چه شده است اولين بار است كه مي بينم پوزه ات از خون شكار سرخ نيست ؟ زردي را با پلنگ شرزه چه كار؟
گفت: كيمياي نور يار چون در تو آميزد, سرخي ات زرين شود.
همه از اين جواب حيرتشان برد......
شير كه عمري بگذرانده بود و درخشش پلنگ جاي خود نمايي اش در بيشه را تنگ كرده بود پوز خندي زد و به طعنه گفت : بدن پلنگ بالا نشين را خاك گرفته است , نكند او نيز از اين به بعد از درخت , آن منزلگاه عالي مرتبت, پايين مي آيد و به رسم گوران تن خويش به خاك مي خاراند !؟
پلنگ گفت: خاك كوي يار بر تن گوران هم كه بنشيند از يالي كه بر تن شيران است شريف تر است!
شير بر آشفت و با دست پاچگي و غضب باز را به شهادت طلبيد كه: اي باز تو نيز چون من عمري را گذرانده اي و خردمندي تو زبان زد است. پلنگ جوان ما ديوانه است! مگر نه اي باز؟
باز گفت: اي شير تو نفهميدي كه او چه گفت , پير شدي اما هنوز از فهمش عاجزي!
شيرگفت: اي باز چه مي گويي من چون توانمند بودم, مانده ام. نه گرسنه مانده ام , نه شكست خورده ام . هميشه بدرانده ام و دريده نشدم و بهترين ها جفت من بوده اند و نه اين چون اين پلنگ ديوانه شده باشم . اين هم اولين نيست كه مي بينم. پلنگان را رسم چنين است كه اندكي با شيران رقابت كنند و بعد چون مي بينند كه تاب تقابلشان نيست , ساز جنون كوك مي كنند بعد از مدتي هم از اين بيشه گم مي شوند تا آبرويشان نرود.
باز گفت : فهم نكردي, پير شدي ! و پر كشيد و از آنجا به آسمان برفت.
شير پشت باز فرياد زد: اي باز تو پير شده اي و نمي فهمي . تو اگر توانايي زيستن با ديگران داشتي در عزلت كوه در ميان صخره ها خانه نمي ساختي . هنوز از يادم نرفته كه سنگي كه بر سر جفتت خورد و او را كشت . آري آن سنگ از همان صخره ها كه تو مي پرستي جدا شده بود.......
صداي قهقه شير كه تمام عصبيت و جهل او را با خود به دنبال مي كشيد در فضا منتشر مي شد و در اين ميان قطره اي اشك بود كه با سرعت راه در مي نورديد تا از اوج به پايين رسد و در زمين فرو رود تا مگر داغ تازه شده باز را دفن كند.
همه آرام آرام از كنار پلنگ رفتند. خود پلنگ كه مدتها پيشتر از همه از آن جمع رفته بود, اما نه جايي دور كه به درون آشفته خود. آنقدر در خود با سوداي شب خويش گذراند تا طاقت خورشيد طاق شد. خورشيد پشيمان از حسادت صبحگاهي اش و از روي ملامت آنچنان خون گريست كه سرخي اش تمام افق پر كرد. و از شرمساري رفت تا خود را پشت كوه ها پنهان كند....