روزی                                    
     باغ پر بود از درختان سيب و دهقان پير مشغول آبيارى درخت ها . در این لحظه  صدايى گوش خراش به گوش دهقان پیررسيد:
- قار... قار...
كلاغ روى يكى از درخت ها نشست و شروع كرد به نوك زدن و چندتا از سيب ها را خراب كرد و به زمين انداخت!. پيرمرد كه از اين كار كلاغ  شگفت زده وعصبانى  بود، سنگى به طرفش پرتاب كرد و کلاغ را فرارى داد... اما هنوز غر می زد.
- آخه لعنتی ... تو كه سيب ها را نمى خورى، چرا خرابشان مى كنى!؟
وقتى كه كار آبيارى تمام شد، پیرمرد زير يكى از درخت ها نشست ، تا قدرى استراحت كند . در حالی که تعداد زیادی موش ، در اطراف او با حرص و ولع مشغول خوردن سيب ها بودند . سیب هایی که کلاغ آن ها را چیده بود!.