قاصدک هان چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر ميگردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري -
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس ،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه هاي همه تلخ،
با دلم ميگويد
که دروغي تو، دروغ؛
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ... آخر... اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي! کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نميبندم- خردک شرري هست هنوز ؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند.
+ نوشته شده در شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|