شعری از شیخ بهایی2-عمر عزیزیست، غنیمت شمار
| گر نبود خنگ مطلی لگام | زد بتوان بر قدم خویش گام | |
| ور نبود مشربه از زر ناب | با دو کف دست، توان خورد آب | |
| ور نبود بر سر خوان، آن و این | هم بتوان ساخت به نان جوین | |
| ور نبود جامهی اطلس تو را | دلق کهن، ساتر تن بس تو را | |
| شانهی عاج ار نبود بهر ریش | شانه توان کرد به انگشت خویش | |
| جمله که بینی، همه دارد عوض | در عوضش، گشته میسر غرض | |
| آنچه ندارد عوض، ای هوشیار | عمر عزیزیست، غنیمت شمار |
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله