شعری از شیخ بهایی 3-دلا تا به کی، از در دوست دوری
| دلا تا به کی، از در دوست دوری | گرفتار دام سرای غروری؟ | |
| نه بر دل تو را، از غم دوست،دردی | نه بر چهره از خاک آن کوی، گردی | |
| ز گلزار معنی، نه رنگی، نه بویی | در این کهنه گنبد، نه هایی، نه هویی | |
| تو را خواب غفلت گرفته است در بر | چه خواب گران است، الله اکبر | |
| چرا این چنین عاجز و بینوایی | بکن جستجویی، بزن دست و پایی | |
| سوئال علاج، از طبیبان دین کن | توسل به ارواح آن طیبین کن | |
| دو دست دعا را برآور، به زاری | همی گو به صد عجز و صد خواستاری: | |
| الهی به زهرا، الهی به سبطین | که میخواندشان، مصطفی قرةالعین | |
| الهی به سجاد، آن معدن علم | الهی به باقر، شه کشور حلم | |
| الهی به صادق، امام اعاظم | الهی، به اعزاز موسی کاظم | |
| الهی، به شاه رضا، قائد دین | به حق تقی، خسرو ملک تمکین | |
| الهی، به نقی، شاه عسکر | بدان عسکری کز ملک داشت لشکر | |
| الهی به مهدی که سالار دین است | شه پیشوایان اهل یقین است | |
| که بر حال زار بهائی عاصی | سر دفتر اهل جرم و معاصی | |
| که در دام نفس و هوی اوفتاده | به لهو و لعب، عمر بر باد داده | |
| ببخشا و از چاه حرمان بر آرش | به بازار محشر، مکن شرمسارش | |
| برون آرش از خجلت رو سیاهی | الهی، الهی، الهی، الهی |
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله