کاربرد شعر در تدریس فلسفه-صالحیان- (سنایی)
1) اين مقاله جهت مطالعهي همكاران محترم فلسفه و منطق تهيه شده و هدف ، تنها ايجاد جرقهاي در معرفي اصل موضوع است كه ميتوان در تدريس فلسفه هم از شعر استفاده نمود ، اما همكاران عزيز ميدانند كه به جز شعرهاي معرفي شده ، نمونههاي فراوان ميتوان به دانشآموزان ارائه نمود.
2) اصل موضوع ـ تناسب شعر با بحثهاي فلسفي ـ به اين معنا نيست كه عرفاي ما مؤيد فلسفه بودهاند و چه بسا مقصود شاعر از بيان شعر چيزي غير از بحث فلسفي بوده اما از آنجا كه هر شعر ، سخني متين است ، در مقصود ما (تدريس فلسفه) نيز قابل بيان است.
فصل چهارم ـ علت و معلول
ـ هر پديدهاي علتي دارد و محال است پديدهاي بدون علت رخ دهد.
سعدي :
هر قضايي سببي دارد و من در غم دوست / عجلم ميكشد و درد فراقش سبب است
مولوي:
بلي در طبع هر دانندهاي هست / كه با گردنده گردانندهاي هست
ـ علت، چيري است كه معلول در هستي خود به آن نيازمند است. علت، هستي دهنده به معلول است.
فردوسي:
كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد / بدان تا توانايي آرد پديد
ـ سنخيت علت و معلول: هر علت، معلول خاصي را پديد ميآورد. هر علت با معلول خود تناسب و سنخيت خاصي دارد.
مولوي:
كه بكاري برنيايد گندمي / مردمي جو مردمي جو مردمي
مولوي:
آن يكي ميگفت ديدم در تكي / ميدويدي زاغ با يك لك لكي
در عجب بودم بجستم حالشان / تاچه قدرا مشترك بودندشان
چون شدم نزديك من حيران و دنگ / پس بديدم هردوان بودند لنگ
ـ تسلسل علل: تسلسل علل نامتناهي محال است. سلسلهي علل در نهايت به يك علت العلل منتهي ميشود.
مولوي:
سنگ بر آهن زني آتش جهد / هم به امر حق قدم بيرون نهد
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك / تو به بالاتر نگر اي مرد نيك
كاين سبب را آن سبب آورد پيش / بي سبب كي شد سبب هرگز به خويش
ـ در سلسلهي علل، هر علت، معلولِ علت بالاتر است يعني از جهتي علت و از جهتي معلول است.
مولوي:
آن يكي شخصي تورا باشد پدر / در حق شخص دگر باشد پسر
ـ برهان وجوب و امكان (برهان سينوي) : هر ممكن الوجود در نهايت به واجب الوجود منتهي ميشود تا به وجود آيد.
مولوي:
حكيم فلسفي چون هست حيران / نميبيند ز اشياء غير امكان
ز امكان ميكند اثبات واجب / وز اين حيران شد در ذات واجب
مولوي:
باد ما و بود ما از ياد توست/ هستي ما جمله از ايجاد توست
ـ مراتب موجودات در نظام هستي: اولين مخلوق خداوند «عقل» است (اول ما خلق الله العقل)
فردوسي:
نخست آفرينش خرد را شناس / نگهبان جان است و آن سپاس
سه پاس تو چشم است گوش و زبان / كزين سه رسد نيك و بد بيگمان
مولوي:
غير اين عقل تو را حق عقلهاست / كه بدان تدبير اسماء سماست
ـ از ديدگاه فلاسفهي مشاء خداوند قبل از خلقت عالم طبيعت، فرشتگان را آفريد. اين فرشتگان را عالم عقول ناميدند كه داراي سلسلهي طولي (از بالا به پايين) هستند و عبارتند از عقل اول، عقل دوم، … تا عقل دهم. پايينترين آنها ـ عقل دهم ـ را عقل فعال ناميدند زيرا تمام فعل و انفعالات در عالم طبيعت تحت تدبير اوست. فيض خداوندي از طريق اين سلسلهي عقول به عالم طبيعت ميرسد.
جامي:
صانع بيچون چو عالم آفريد / عقل اول را مقدم آفريد
ده بود سلك عقول اي خردهدان / وآن دهم باشد مؤثر در جهان
كارگر چون اوست در گيتي تمام / عقل فعالش از آن كردند نام
اوست در عالم مفيض خير و شر / اوست در گيتي كفيل نفع و ضر
بر جهان فيضي كه از وي ميرسد / بر وي از بالا پياپي ميرسد
ـ ابن سينا عقل دهم را «واهب الصور» يعني بخشندهي صورتها ناميده است.
مولوي:
صورت از بيصورتي آمد برون / باز شد كه انّا اليه راجعون
مولوي:
صورت از بيصورت آمد در وجود / همچنانك از آتشي زادست دود
ـاصل علت غايي: خداوند هم علت العلل و هم غايت الغايات است.
مولوي:
اول و آخر تويي ما در ميان / هيچ هيچي كه نيايد در بيان
مولوي:
ما ز بالاييم و بالا ميرويم / ما ز درياييم و دريا ميرويم
ما از آنجا و از اينجا نيستيم / ما ز بيجاييم و بيجا ميرويم
كشتي نوحيم در درياي روح / لاجرم بيدست و بيپا ميرويم
خواندهاي انّا اليه راجعون / تا بداني تا كجاها ميرويم
فصل ششم ـ فلسفهي ابن سينا
ـ در فلسفهي ابن سينا همهي پديدههاي جهان معني دار است به طوري كه حكمت بالغهي پروردگار از در و ديوار وجود نمايان است.
مولوي:
كاشكي هستي زباني داشتي / تا ز هستان پرده برميداشتي
سعدي:
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود / هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
سعدي:
برگ درختان سبز در نظر هوشيار / هر ورقش دفتري است معرفت كردگار
ـ از نظر ابن سينا جهان طبيعت بهترين جهان ممكن است كه خداوند آفريده است. چون خداوند احسن الخالقين است ، مخلوقات او نيز احسن المخلوقات است. ابن سينا نظام هستي را نظام احسن ناميده است.
خيام (نظريهي مخالف) :
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان / برداشتمي من اين فلك را ز ميان
وز نو فلكي دگر چنان ساختمي / كه آزاده به كام خود رسيدي آسان
ـ ابن سينا علم خداوند به همهي موجودات را لطف و عنايت باري تعالي ميداند. همين كه خداوند به جهان فكر كرد در يك آن جهان پديد آمد.
مولوي:
اين جهان يك فكرت است از عقل كل / عقل چون شاه است و صورتها رسل
مولوي:
كلّ عالم صورت عقل كل است / كوست باباي هر آنك اهل قل است
ـ در نظام احسن (جهان) هيچ نقصي وجود ندارد و همهي نقصها ظاهري و مقدمهي خير است.
مولوي:
رنج و غم را حق پي آن آفريد / تا بدين ضد خوشدلي آيد پديد
سنايي:
ابلهي ديد اشتري به چرا / گفت نقشت همه گژست چرا
گفت اشتر كه اندرين پيكار / عيب نقاش ميكني هشدار
در كژيام مكن به نقش نگاه / تو ز من راه راست رفتن خواه
نقشم از مصلحت چنان آمد / از كژي راستي كمان آمد
مولوي:
آن بهاران مضمر است اندر خزان / در بهارست آن خزان مگريز از آن
مولوي:
آن يكي آمد زمين را ميشكافت / ابلهي فرياد كرد و بر نتافت
كين زمين را از چه ويران ميكني / ميشكافي و پريشان ميكني
گفت اي ابله برو بر من مران / تو عمارت از خرابي باز دار
كي شود گلزار و گندم زار اين / تا نگردد زشت و ويران اين زمين
ـ پادشاه راستين خداوند است كه به هيچ كس و هيچ چيز نيازمند نيست.
مولوي:
شاه آن باشد كه از خود شه شود / نه به مخزنها و لشكر شه شود
ـ ابن سينا انسان را عالم صغير و جهان را عالم كبير ميداند. يعني انسان نمونهي جهان است.
مولوي:
الحذر اي مؤمنان كه آن در شماست / در شما بس عالمي بي منتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در تو است / وه روزي آن بر آرد از تو دست
مولوي:
تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق / بلك گردوني و درياي عميق
مولوي:
چيست اندر خُم كه اندر نهر نيست / چيست اندر خانه كه اندر شهر نيست
اين جهان خُم است و اين دل جوي آب / اين جهان حجره است و دل شهر عجاب
محمود شبستري:
يكي ره برتر از كون و مكان شو / جهان بگذار و خود، در خود جهان شو
ـ قوّت نفس انسان منشاء كرامات و معجزات است. كار خارق العاده مخصوص پيامبران نيست بلكه اوليا نيز ميتوانند به اين مرحله برسند.
حافظ:
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد / ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
مولوي:
كان گروهي كه رهيدند از وجود / چرخ مهرو ماهشان آرد سجود
هر كه مُرد اندر تن او نفس گبر / مر وِ را فرمان برد خورشيد و ابر
ـ نفس ملكوتي پيامبران بدون كتاب و معلم نسبت به اشياء علم پيدا ميكنند.
حافظ:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ـ ابن سينا عشق را علت پيدايش جهان ميداند.
حافظ:
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
مولوي:
آتش عشق است كه اندر ني فتاد / جوشش عشق است كه اندر مي فتاد
مولوي:
دور گردونها ز موج عشق دان / گر نبودي عشق بفسردي جهان
ـ انسان به عالم طبيعت عشق ميورزد.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
ـ حكمت مشرقي و عرفاني مخصوص برگزيدگان و خواص است و هر كسي نميتواند به اين مرحله برسد.
حافظ:
به درد عشق بسوز و خموش كن حافظ / رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول
حافظ:
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز / دست غيب آمد و بر سينة نامحرم زد
حافظ:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست / عاشقي شيوة رندان بلاكش باشد
مولوي:
در خور فهم عوام اين گفته شد / از سخن باقي آن بنهفته شد
ـ زبان رمز و تمثيل در عرفان و حكمت مشرقي: عرفا آنچه را با چشم دل ميبينند نميتوانند به زبان بشر بيان كنند و بنابراين، آنچه را در دل دارند به زبان رمز و در قالب داستان و تمثيل بيان ميكنند تا آنكه اهل دل است سخن آنها دريابد.
مولوي:
گرچه تفسير زبان روشنگر است / ليك عشق بيزبان روشنتر است
مولوي:
گفتمش پوشيده خوشتر سرّ يار / خود در ضمن حكايت گوش دار
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران / گفته آيد در حديث ديگران
مولوي:
مجملش گفتم نگفتم ز آن بيان / ور نه هم افهام سوزد هم زبان
من چو «لب» گويم لب دريا بود / من چو «لا» گويم مراد«الا» بود
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله