از قديم سه مكتب فكرى درباره ارزش(1) وجود داشته است: ذهنيت‏گرايى كه طرفداران آن مى‏گويند خوبِ ارزشمند فقط به معناى‏حالت ذهنى موجودات ذى‏شعور و برخوردار از قوه ادراك است؛ عينيت‏گرايى كه قائلان به آن معتقدند گرچه ارزشها بايد نسبتى با انسان‏داشته باشند، ولى وجودشان مستقل از ماست؛ و عقل‏گرايى نوكانتى كه پيروان آن مدعى‏اند فرض وجود ارزشها مبتنى بر عقل عملى‏است. تمايزاتى اساسى گذاشته مى‏شود ميان ارزشهاى ذهنى و عينى، ارزشهاى ابزارى و نمايى، ارزشهاى ذاتى و عَرَضى، و وحدت‏انداموار و ارزش نهايى يا ساختارى. همچنين فرق است بين انواع مختلف ارزش، مانند ارزش اخلاقى و ارزش زيبايى شناختى.

بحث درباره ارزش در فلسفه تحليلى آنگلوساكسن مغفول مانده است. ولى اخيراً در فلسفه شاهد احياى آن بوده‏ايم. گرچه غلبه هنوزبا ذهنيت‏گرايى است، اما اخيراً در صورتهايى جديد از عينيت‏گرايى پديد آمده‏اند، و در عقل‏گرايى نوكانتى كه مسأله ارزش را مستقيماً به‏نظريه عقل عملى ربط مى‏دهد تأكيد بيشترى بر ارزش مى‏شود.

از صنعت «ذهنى» ممكن است تعبيرهاى بسيار مختلف كرد: از علاقه‏هاى اساسى در ذهن شناسنده (سوژه) تا شرطهاى ضرورى براى‏شكوفايى موجود انداموار (اُرگانيسم). در اينجا نيز مانند ساير موارد، مرز روشنى ميان «ذهنى» و «عينى» نيست.

عينيت‏گرايان به استقلال بيشترى بين ارزشها از يك سو و علاقه‏ها و دلمشغوليهاى آدمى از سوى ديگر قائلند. عينيت‏گرايان ميانه‏رومى‏پذيرند كه ارزش مقوله‏اى انسان محور است و هر فهرستى كه از چيزهاى خوب در زندگى بدهند، بايد با دلمشغوليهاى بشرى ربطداشته باشد. ولى در عين حال تأكيد دارند كه اجزاى سازنده زندگى خوب به دليل خوبى خودشان مرجحند، نه بر عكس. عينيت‏گرايان‏افراطى مى‏گويند ارزش مقوله‏اى اينست كه مشخصاً با دلمشغوليهاى بشر سازگار باشد، بلكه مستقل از آنها وجود دارد.

عقل‏گرايان نوكانتى رهيافت سومى عرضه مى‏كنند، و مى‏گويند علاقه‏هاى ذهنى سبب اقامه دلايلى مى‏شوند، و سپس اين دلايل به‏محك آزمون مى‏خورند تا كفايتشان براى رسيدن به هدفى كه تجويز مى‏كنند معلوم شود، و اگر آزمون قرين توفيق باشد، آن‏گاه هدف‏مورد نظر ارزشمند دانسته مى‏شود. بر طبق اين نظريه، رابطه تعقل عملى و ارزش به نحوى غير از نظريه‏هاى رقيب لحاظ مى‏شود. تعقل‏يا استدلال عملى نه تنها وسايل رسيدن به هدفهاى از پيش داده شده را تعيين مى‏كند، بلكه همچنين مقرر مى‏دارد كه كدام هدفها ارزش‏انتخاب دارند.

چيزى ممكن است در نفس خويش ارزشمند دانسته شود يا به سبب كمك به نيل به وضعى‏كه ارزشمند است. ورزش ممكن است خسته كننده باشد، اما ابزارى است براى رسيدن به‏تندرستى كه در نهايت به عنوان غايت فى‏نفسه ارزشمند است. محل صحيح گذاشتن چنين فرقى‏ميان آنچه ارزش ابزارى دارد و آنچه نهايتاً ارزشمند است در نظريه عقل عملى است، زيرا اين‏نظريه با جايگاه هر «غايت» يا هدف در كل نظام غايات عملى عامل سر و كار دارد.

از اين تمايز گاهى به نام وسايل و غايات نيز ياد مى‏شود، ولى نبايد آن را با تمايز بين ارزش‏ذاتى و ارزش عَرَضى اشتباه كرد كه موضوع نظريه ارزشهاست. بعضى به انگيزه‏هاى فلسفى‏استدلال مى‏كنند كه آن دو تمايز بهتر است در هم ادغام شوند؛ ولى با تفكيك آنها از يكديگرمى‏توان مثلاً در برابر معتقدان به غايات نهايى داراى ارزش عَرَضى، از مصادره به مطلوب پرهيزكرد. فى‏المثل گفت شده كه در نظريه كانت، خوشبختى گرچه غايت نهايى ماست، اما ارزشى‏عَرَضى به شمار مى‏آيد.

بسيارى توضيحات مختلف درباره ارزش ذاتى داده شده است. يكى از انديشه‏هاى محورى‏كه در جى. يى. مور (1873 - 1958 م) ديده مى‏شود اين است كه چيزهاى ارزشمند بالذات‏خود منشأ ارزش خويشند، حال آنكه چيزهاى ارزشمند بالعرض ارزششان را از جاى ديگرى‏مى‏گيرند؛ ارزش ذاتى مبتنى بر خاصيتهاى «طبيعى» بالذات شى‏ء است ولى فروكاستنى به آنها

نيست. نظر ديگر اين است كه اساس و پايه ارزش بالذات را از راه مفهوم وحدت انداموار تبيين‏كنيم. آميزه‏اى از چيزهاى ارزشمند ممكن است كل انداموارى تشكيل دهد كه ارزش آن بيش ازحاصل جمع ارزش اجزاى سازنده آن باشد. گفته شده است كه اين حكم در مورد آميزه‏اى ازچيزهاى ارزشمند و بى‏ارزش يا به لحاظ ارزشى «بالسويه» نيز صادق است. مثلاً آزردن‏موجودات داراى حس بد است، ولى لذت بردن از اين كار حتى بدتر است.

بسيارى از فيلسوفان استدلال كرده‏اند كه ارزشها مجموعاً ساختارى دارند، و مى‏توان‏ارزشهاى بالاترى را ديد كه به كل نظام ارزشى شكل مى‏دهند و سامان مى‏بخشند و، بنابراين، ازهمه بيشتر شايسته گزينش‏اند. نمونه‏هايى از اين دست، يكى اعتقاد ارسطو به اين است كه تفكرو مراقبه بالاترين و خودبسنده‏ترين خبر در زندگى انسان است، و ديگرى نقشى مشابه كه كانت‏براى نيت خير يا اراده نيك قائل است.

پرسش ديگر اين است كه چگونه مى‏توان مرز ميان ارزش اخلاقى را از ساير ارزشها تعيين‏كرد. يكى از ملاكهاى شايان ذكر (ولو محل مناقشه) اين است كه ماهيت ارزش را به آزمون‏همگرايى رابط دهيم. همگرايى در ميان كارشناسان در قضاوتى خاص، براى بر پا نگاه داشتن‏مدلى «ضعيف» از عينيت كافى است. اين امر احياناً براى توضيح درباره ارزشهاى زيبايى‏شناختى كفايت مى‏كند، زيرا ارزش زيبايى شناختى به غير از اينكه موضوعى در خور چنين‏قضاوت همگرايانه‏اى باشد، مشكل ديگرى ندارد. اما در مسائل اخلاقى، به علاوه به اين‏نيازمنديم كه بدانيم داوران ذى‏صلاح به سبب اينكه مثلاً فلان عمل واقعاً بى‏رحمانه بوده است‏آن را بى‏رحمانه دانسته‏اند. در اين حالت، رجوع به خصوصيتى كه سزاوار آن واكنش بوده نيزضرورى است - البته شايد خصوصيتى انسان محور، ولى به هر حال واقعى. اين روش مرزبندى‏داراى اين مزيت است كه نشان مى‏دهد چرا در داورى زيبايى‏شناختى تعدد قضاوتها از ذاتيات‏موضوع است و عقلاً مى‏توان آن را پذيرفت. ولى در مسائل اخلاقى كه اختلاف نظر در داورى‏بايد به تصحيح قضاوتهاى پيشين بينجامد، چنين نيست.