زن ومرد نشسته اند داخل سالن سینماو فیلم نگاه می کنند و  پفک میخورند...
"فرامرز قریبیان:زن آدم با عشق آدم فرق میکنه زن آدم ناموس آدمه آما عشق آدم نه"
مرد  پفک را کنار می گذارد و دستش را به سمت دست زن می برد اما زن دستش را پس میزند
"لعیا زنگنه :پس چرا وقتی با زنت میری پیاده  روی ازش دو قدم جلوتر راه میری ولی با عشقت شانه به شانه راه میری"
 مرد نیز دستش را پس میزندو فقط فیلم را نگاه میکند ،فیلم تمام میشود و مرد و زن به کافی شاپ میروند ودر کافه زیر عکس جان لنون  وپشت میزی که مرد از قبل رزرو کرده است می نشینند، در کافه صدای ملایم موسیقی جیپسی کینگ شنیده میشود زن سیگاری از کیفش در میاورد و در گوشه لبش میگذارد مرد نیز فندک میزند و  سیگار را روشن میکند و دود پک اول را برروی صورت مرد چنان  فوت میکند که چهره مرد را برای چند لحظه نمیتواند ببیند بعد رو به مردمیگوید :ببین تو منو دوست خودت بدون ولی دوستم نداشته باش ،مردبا دست دودها را از جلوی صورتش کنار میزند ورو به پیشخدمت کافه میکند و میگوید  گارسون لطفا یک گیلاس جانی واکر ....

پ.ن۱:این داستان چگونه میتواند ادامه پیدا کند و آیا اصلا میتواند ادامه پیدا کند؟

پن۲:عبارتهای داخل گیومه قسمتی از دیالوگهای فیلم ریس آخرین فیلم مسعود کیمایی است