قصه لیلی×××××

ليلی گفت :امانتی ات زيادی داغ است. زيادی تند است
خاکستر ليلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گيری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گيرم
ليلی گفت : کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل کند
خدا گفت:مادری بهانه ی عشق است، بهانه ی سوختن؛ تو بهانه ی عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی
ليلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب ، بی تب
……خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می ميری
ليلی گفت: پايان قصه ام زيادی غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض
می کنی؟
خدا گفت: پايان غصه ات اشک است. اشک درياست؛ دريا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگ تر بلدی؟
ليلی گريه کرد. ليلی تشنه تر شد
خدا خنديد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله