ذكاوت ديوانگي ××××
در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند، آن ها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند، خسته تر و كسل تر از هميشه.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: "بياييد يك بازي بكنيم مثلاً قايم باشك."
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد: "من چشم مي گذارم، من چشم مي گذارم."
و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آن ها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: "يك ... دو ... سه ..." همه رفتند تا جايي پنهان شوند!
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله