باور کن
نمی دونم که خدا باور می کنه یا نه....؟
ولی من باور می کنم که هنوز قلبم می تپد....
باور می کنم که خدا باور می کند با این دل سیاهم چقدر صدایش می زنم
و هیچ جوابی نمی دهد....
فقط سکوت و یک نگاه!
نگاهی که شاید دستی بوده است برای کمک....
سکوتی که شاید پر بوده از حرف ولی من مثل همیشه ناشنوا بودم
و هستم....
حال فریاد می زنم که خدایا به من گوشی عطا کن
تا بتوانم عظمت این سکوت تو را دریابم....
دریابم....

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله