انگار همین دیروز بود
انگار همین دیروز بود
به همین نزدیکی
که هیجان زده در انتظارت می ایستادم
تا سپیده صبح
تا بیایی و بگویی سلام
و من نمازم را بر قامت تو
قیام کنم
و چشم در چشم صبح بدوزم
تا خورشید زل بزند در چشمانم
چه قلب عاشقم بیقرار دقیقه هاست
وقتی صدایت در گوشم می پیچد
و چه اشکم سرازیر میشود از شوق
و شاید هم غمگینانه فرو می ریزد
وقتی می شنوم صدایت را
که در مقابلم می ایستی
دستهایت را دور گردنم حلقه میبندی
وبرای دیدنت
دیگر چشمانم سویی ندارد
اشک هایم سیاهی چشمانم را شوره بسته
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله