خداوندا ...

 

اگر نامم صدای آب را تا شيروانیها و يا در خانه ها تا پای آتش می برد،

 

تقصير باران نيست.

 

عبوری بی عصا بی جای پا دارم ...

 

و بر سقفی که سوراخ است می بارم ...

 

 می بينم نمی دانم که سير چيستم بگذار برگردم ...

 

سفر سخت است ...

 

کسی آن سو، درهای قديمی را نميبيند ،

 

کسی ديوارها را با کلنگی بر نمیدارد ...

 

کسی ديگر نمی آيد ...

 

خدايا، نه چرا ديوار من باشم ؟

 

چرا تک چراغ ايستم، بگذار برگردم ...

 

تو گفتی می توانی باز گردی گفته بودی خواستی برگرد ...

 

تو گفتی زندگی زيباست،

 

من هم زيستم،

 

بگذار برگردم...