خداوندا ...
خداوندا ...
اگر نامم صدای آب را تا شيروانیها و يا در خانه ها تا پای آتش می برد،
تقصير باران نيست.
عبوری بی عصا بی جای پا دارم ...
و بر سقفی که سوراخ است می بارم ...
می بينم نمی دانم که سير چيستم بگذار برگردم ...
سفر سخت است ...
کسی آن سو، درهای قديمی را نميبيند ،
کسی ديوارها را با کلنگی بر نمیدارد ...
کسی ديگر نمی آيد ...
خدايا، نه چرا ديوار من باشم ؟
چرا تک چراغ ايستم، بگذار برگردم ...
تو گفتی می توانی باز گردی گفته بودی خواستی برگرد ...
تو گفتی زندگی زيباست،
من هم زيستم،
بگذار برگردم...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله