هزاران قطره آب توي هوا معلق است، توي هر قطره اشکي گم شده و مهي سياه همه چيز را در بر گرفته است. قطره ها را آرام با دستهايم پس مي زنم و جلو تر مي آيم، نخي مي بينم بلند و سيب سرخي که از آن آويزان شده و روي هوا ميان آن همه اشک مي چرخد. دستم را دراز مي کنم، سيب را از نخ جدا مي کنم، قطره ها سر جايشان هستند اما چيزي آرام آرام فرو مي ريزد...
رد پايي نزديک مي شود، مي ترسم و قطره ها چه معصومانه نگاهم ميکنند... دنبال زمين مي گردم، تکيه گاهي، کسي... اما زير پايم هيچ نيست! دستي دوباره سيب سرخ را به نخ گره مي زند، سيب مي چرخد، رد پا دور مي شود و صدايي آرام زمزمه مي کند: سيب سرخ عشق را هيچگاه نبايد چيد...
مي خواهم نفس بکشم اما گم شده ام.
همه چيز دوباره مي ايستد و فقط سيب است که مي چرخد...
کسي از دور نزديک مي شود، انگار مي خواهد سيب را از نخ جدا کند و من در سکوت قطره اي شده ام پر از اشک و چه معصومانه نگاهش مي کنم........