من فرشته بالدارم
ميداني
مي خواهم بروم تا ابر
مي خواهم برم تا ته دريا
تا ته بي تابي
به خريد لذت مهر
يک وعده آفتاب
قول يک تنگ جديد
حسرت يک نور تميز
هديه يک قطره نگاه
به نرمي دستي لطيف
آه خريد اين همه توشه راه
براي يک فرشته تکيده تنها
سخت دشوار است
مي داني قيمت يک شال لطيف
يک دامن تور
يک سنجاقک نور
قيمت يک دمپايي
قيمت يک اسب سپيد
يک چتر زلال از عمق ظهور
قيمت يک همراه
يک آفتاب
قيمت بال فرشته دل
براي اين حوري رنجور
اين دختر ماه
خيلي زياد است سخت و گران
اما مي داني فاصله را بايد رفت
خط کشي رابايد گذشت
پرچين را رد شد
باران راچشيد
زخمها را بست
پرتگاه را بايد رفت
مي داني
فرق دل ماه و ماهي
فرق تاب و بي تابي
فرق يک فرشته و آدم چيست
فرق در رسواييست
فرق در ويرانيست
فرق در بي تابيست
ماه از نورش رسواست
تاب از لرزش دلش بي تاب است
و آدم فرشته بي بال است
من تمامي اين کوله بار رسوا را
به زخمه ويراني ام به قيمت آدميتم
در بي تابيم تاباندم
من نترسيدم از رسوايي نورم
از ويراني ظهورم
از زخم نشسته بر دامان
با پاهاي رنجور
دستان پر از زخم
قلب خسته ام . با دل رسوا
من مي روم اين راه
من عشق مي پويم
در افقي که اين نزديکيست
بالهايم به پهناي يک دشت
به بلندي آسمان است
من نمي ترسم از افتادن
قدرتم ضربه به يک توده از هستي اوست
مي آيم آرام
با پاهاي ايستاده در نور
ويران و سيال
در هواي هستي ات
مي کوبم بال
من فرشته بالدارم
مي خواهم بروم تا ابر
مي خواهم برم تا ته دريا
تا ته بي تابي
به خريد لذت مهر
يک وعده آفتاب
قول يک تنگ جديد
حسرت يک نور تميز
هديه يک قطره نگاه
به نرمي دستي لطيف
آه خريد اين همه توشه راه
براي يک فرشته تکيده تنها
سخت دشوار است
مي داني قيمت يک شال لطيف
يک دامن تور
يک سنجاقک نور
قيمت يک دمپايي
قيمت يک اسب سپيد
يک چتر زلال از عمق ظهور
قيمت يک همراه
يک آفتاب
قيمت بال فرشته دل
براي اين حوري رنجور
اين دختر ماه
خيلي زياد است سخت و گران
اما مي داني فاصله را بايد رفت
خط کشي رابايد گذشت
پرچين را رد شد
باران راچشيد
زخمها را بست
پرتگاه را بايد رفت
مي داني
فرق دل ماه و ماهي
فرق تاب و بي تابي
فرق يک فرشته و آدم چيست
فرق در رسواييست
فرق در ويرانيست
فرق در بي تابيست
ماه از نورش رسواست
تاب از لرزش دلش بي تاب است
و آدم فرشته بي بال است
من تمامي اين کوله بار رسوا را
به زخمه ويراني ام به قيمت آدميتم
در بي تابيم تاباندم
من نترسيدم از رسوايي نورم
از ويراني ظهورم
از زخم نشسته بر دامان
با پاهاي رنجور
دستان پر از زخم
قلب خسته ام . با دل رسوا
من مي روم اين راه
من عشق مي پويم
در افقي که اين نزديکيست
بالهايم به پهناي يک دشت
به بلندي آسمان است
من نمي ترسم از افتادن
قدرتم ضربه به يک توده از هستي اوست
مي آيم آرام
با پاهاي ايستاده در نور
ويران و سيال
در هواي هستي ات
مي کوبم بال
من فرشته بالدارم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله