وقتي آمدي
وقتي آمدي همه چيز لبريز از تهي بود... وقتي آمدي نگاهم خاکستري ميديد ... وقتي آمدي .... وقتي آمدي... وقتي آمدي گندمک ساقه اش شکسته بود... ناگهان برقي زد... نگاه سبزي شد تنها روشنايي... شد جاودانه... در دل ناباورم چيزي روييد... چيزي شبيه جوانه اي جوان... حسي مثل زندگي در رگهاي ترک خورده ام غلتيد... عشق آمده بود و بي خبر بودم انگار... ديگر نگاهم خاکستري نبود... ديگر حتي کابوسهايم رنگ ديگري گرفت... ديگر گندمک عاشق شد... واي... نميداني دشت سبز نگاهت چه کرد با اين دل وحشي... انگار در دلم پروانه رقصيد... انگار در روحم شقايق روييد... واي... نميداني دست يخ بسته ام در مرداد داغ دستانت چه تبي کرد... واي... واي... واي... اين غم شيرين که دلم را ميلرزاند... اين دلهره ي دوست داشتني که نفسم را ميبرد... اين تو که جاودانه مي ماني در دلم... هوا ابريست...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله