1
2
3
4
5
6
7
8
9
تو را سریست که با ما فرو نمی​آیدکدام دیده به روی تو باز شد همه عمرجز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیبچه جور کز خم چوگان زلف مشکینتاگر هزار گزند آید از تو بر دل ریشگر از حدیث تو کوته کنم زبان امیدگمان برند که در عودسوز سینه منچه عاشقست که فریاد دردناکش نیستبشیر بود مگر شور عشق سعدی را مرا دلی که صبوری از او نمی​آیدکه آب دیده به رویش فرو نمی​آیدکه مهربانی از آن طبع و خو نمی​آیدبر اوفتاده مسکین چو گو نمی​آیدبد از منست که گویم نکو نمی​آیدکه هیچ حاصل از این گفت و گو نمی​آیدبمرد آتش معنی که بو نمی​آیدچه مجلسست کز او های و هو نمی​آیدکه پیر گشت و تغیر در او نمی​آید