1
2
3
4
5
6
7
8
9
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیبه چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمدنفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندنفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارمسرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتددل من نه مرد آنست که با غمش برآیدنه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاریدل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدیبرو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن چه خیال​ها گذر کرد و گذر نکرد خوابیبزه کردی و نکردند موذنان ثوابیهمه بلبلان بمردند و نماند جز غرابیکه به روی دوست ماند که برافکند نقابیکه در آب مرده بهتر که در آرزوی آبیمگسی کجا تواند که بیفکند عقابیتو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابیعجبست اگر نگردد که بگردد آسیابیکه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی