سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیبه چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمدنفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندنفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارمسرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتددل من نه مرد آنست که با غمش برآیدنه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاریدل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدیبرو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابیبزه کردی و نکردند موذنان ثوابیهمه بلبلان بمردند و نماند جز غرابیکه به روی دوست ماند که برافکند نقابیکه در آب مرده بهتر که در آرزوی آبیمگسی کجا تواند که بیفکند عقابیتو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابیعجبست اگر نگردد که بگردد آسیابیکه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
+ نوشته شده در جمعه ۵ مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله خدا را به خاطر اینکه به من زندگی را ارزانی داد سپاسگذارم :مرا آفرید آنکه دوستم داشت ...
آرزویی در سر نمی شکفد جز آنکه توان برآورده شدنش نیز به تو ارزانی شده باشد!!!!!!!!!!
به احترام پدر و معلمت از جا به پا خیز ... هر چند فرمانروا باشی - حضرت علی ع / غررالحکم- حکمت2341
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست///////عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد حافظ
؟؟؟؟؟ reyhane_sr ؟؟؟؟؟
من نشانی های خود را میدهم یک نفر باید مرا باور کند
علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته
است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازهٔ دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد.
ناپلئون بناپارت
.
.
セイバ 薩利赫我Ň
.