1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
بسیار سفر باید تا پخته شود خامیگر پیر مناجاتست ور رند خراباتیفردا که خلایق را دیوان جزا باشدای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازمسروی به لب جویی گویند چه خوش باشدروزی تن من بینی قربان سر کویشای در دل ریش من مهرت چو روان در تنباشد که تو خود روزی از ما خبری پرسیگر چه شب مشتاقان تاریک بود اماسعدی به لب دریا دردانه کجا یابی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامیهر کس قلمی رفته​ست بر وی به سرانجامیهر کس عملی دارد من گوش به انعامیتو عشق گلی داری من عشق گل اندامیآنان که ندیدستند سروی به لب بامیوین عید نمی​باشد الا به هر ایامیآخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامیور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامینومید نباید بود از روشنی بامیدر کام نهنگان رو گر می​طلبی کامی