مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و

 غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."

مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد.

در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"

مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."

مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي

 نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."