از در درآمدی و من از خود به در شدم گویی کزین جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیّوق بر شدم
دستم نداد طاقت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاوّل نظر به دیدن او دیده‌ور شدم
او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟ اکسیر عشق بر مسم آمیخت زر شدم


دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت
نَز تفکر عقل مسکین پایگاه صبر دید نَز پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود تا سحر تسبیح‌گویان روی در محراب داشت
دیده‌ام می‌جست گفتندم نبینی روی دوست عاقبت معلوم کردم کاندرون سیماب داشت
روزگار عشق خوبان شهد فائق می‌نمود باز دانستم که شهدآلوده زهر ناب داشت
سعدی این ره مشکل افتاده است در دریای عشق اوّل آخر در صبوری اندکی پایاب داشت


می‌بَرزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارَد فرق مَنَش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منَش نشانه
صوفی و کنج خلوت سعدی و طَرْف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی‌هنر بهانه

سعدی شیرازی (قرن ۷)

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشیدِ مِی ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گِلِ ما کوزه‌ها کند زنهار کاسهٔ سر ما پر شراب کن
کار صواب باده‌پرستی است حافظا برخیز و عزمِ جزم به کار صواب کن

حافظ شیرازی (قرن ۸)