سخنان بزرگان
هفت بار از روح خود متنفر شدم:
نخستین بار زمانی بود که خود را زلیل کرد تا ارتقا پیدا کند.
بار دوم, زمانی بود که او در برابر دیدگان افلیج جست و خیز می کرد.
بار سوم, زمانی بود که او بین دشوار و آسان مخیر شد و او آسن را برگزید.
بار چهارم, زمانی بود که خطایی مرتکب شد و با این گفته که دیگران نیز خطا می کنند, خود را تسکین داد.
بار پنجم, زمانی بود که به دلیل ضعف خویش, تحمل کرد, اما تحمل خویش را حمل بر قدرت خویش کرد.
بار ششم, زمانی بود که صورتی زشت را نکوهش کرد و ندانست که آن صورت, یکی از نقاب های خود اوست.
بار هفتم, زمانی بود که ترانه مدحی سرود و آن ترانه را فضیلت خویش تلقی کرد.
جبران خلیل جبران
اگر زمستان بگوید: "من بهار را در دل خویش دارم" چه کسی حرف او را باور خواهد کرد؟
جبران خلیل جبران
چه شریف است دل غمگینی که با دل های شاد دیگر آواز می خواند.
جبران خلیل جبران
همه ما گدایانی هستیم ایستاده بر در معبد. هر کدام از ما که به درون معبد می رود, موهبتی را از دست رب دریافت می دارد. با وجود این, به یکدیگرحسادت می ورزیم.این گونه است که از عهده شکر رب بر نمی آییم.
جبران خلیل جبران
وقتی از کسی ماهی طلب می کنی و او به تو مار می دهد, شاید جز این, چیزی برای بخشش ندارد.هدیه او را نشان سخاوتمندی او بدان.
جبران خلیل جبران
اگر دلت آتشفشان باشد, چگونه انتظار داری در دهانه آن بنفشه بروید.
جبران خلیل جبران
چه بی توجه هستی تو, هنگامیکه دوست داری آدم ها با بال های تو پرواز کنند, اما حتی پری, برای پرواز به آنها نمی دهی. کاش می توانستی چیزی از خود ببخشی!
جبران خلیل جبران
اندیشه ها و گفتار و کردارمان, تارهای پیله هایی است که پیرامون خود می تنیم.
سوامی ویوکاناندا
همچون دو پرنده طلایی که بر یک درخت ماوا گزیده اند, من و جان - یاران انیس - در یک تن خانه کرده اند.«من» میوه های ترش و شیرین درخت حیات را می خورد, حال آنکه «جان» عاری از دلبستگی نظاره می کند.
موکوندا اوپانیشاد
دانای فرزانه, بی آنکه گام سپارد, می داند. بی آنکه بنگرد, می بیند. بی عمل سامان می دهد.
لائوتسه
در آغاز نه وجود بود, نه عدم.
همه این جهان نیروی نا متجلی بود...
آن یگانه بی دم و بازدم نفس کشید.
اگر نه هیچ چیز به ذات خود وجود نداشت...
در آغاز آرزو بود, که نخستین بذر ذهن بود.
حکیمان به مراقبه نشسته در دل خود,
به یمن حکمت خویشتن به پیوند هست و نیست پی بردند.
ریگ ودا (سرود آفرینش)
چون به دشت گل ها رسیدی بخند, زیرا غنچه ها با خنده تو باز می شوند
خواجویی
قبل از صعود به بهترین راه برای فتح قله بیندیش, نه در نیمه راه.
خواجویی
نمی دانم چرا می گویند: درختان در برابر باد می لرزند, حال آنکه به زیبایی می رقصند.
خواجویی
از شهر کوردلان چون می گذری با خود فانوس به همراه داشته باش. زیرا خورشید, امیدش را از دست داده است.
خواجویی
به عصای عشق تکیه کن, زیرا عصای دنیا فرسوده است.
خواجویی
حتی گل فروش هم از هدیه یک شاخه گل زیبا بی نیاز نیست.
خواجویی
سنگینی باری که خدا به دوشمان می گذارد, آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند, آنفدر است که ما را برای دعا به زانو در آورد.
زندگی سه چیز است: آسمان دیدگانی که بارانی می شود, لبخندی که رنگ می بازد, خاطراتی که در ماتمکده دل دفن می شود و از یاد نمی رود.
خدایا! اگر چیزی را شکستم, دل نباشد.
باران باش که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش به یک معناست
پروانه من در توری افتاده که عنکبوتش سیر است. نه می تواند پرواز کند, نه بمیرد!
صد ها نفر برای باریدن باران دعا کردند, غافل از اینکه, خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است.
فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشان داری, بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست.
گوته
دنیا اگه پیرم کنه
عشق اگه زنجیرم کنه
دست بزرگ سرنوشت
اگه زمین گیرم کنه
بازم می گم«دوست دارم»
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله