یک لحظه سرت را بلند می کنی و نگاهی را می بینی که به تو دوخته شده است. یک لحظه توی نگاهش گم می شوی؛ قلبت می لرزد و انگار خونت به جوش می آید. دلت می خواهد دست دراز کنی و دستش را در دستانت بگیری. . . سرت را روی سینه اش بگذاری و به صدای قلبش آرامش بیابی . . .

 

ـ سرم را پایین می اندازم و آن لحظه می گذرد. تقدیر هم به ماندنش نبود.