فرصت دوباره
تا بحال در تمام عمرم اینقدر نترسیده بود.
نمی تونستم نفس بکشم.
به مدت چند ثانیه انگار فلج شدم و نمی تونستم تکون بخورم.
بعد که نفسم برگشت تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن.
ـ خدایا شکرت. . . خدایا شکرت که فرصت دوباره ای بهم دادی . . . خدایا شکرت
+ نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله