کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالی رنجور وکوچک کنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده ای روبه درخت گفت: چه تلخ است کنارجاده بودن ونرفتن!!

ودرخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبی رهاورد برگردی کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست ......

مسافررفت وگفت: یک درخت ازراه چه می داند، پاهایش درگل است، اوهیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت.

ونشنید که درخت گفت: اما من جستجو را ازخود آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید........

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.

هزارسال گذشت، هزارسال پرخم وپیچ، هزارسال بالا وپست، مسافر برگشت........