هنوز آسيمه سر

يوسفعلي ميرشکاک

در کنار مرگ ـ اين تنها پرستاري که دارم

مانده‌ام بيدار، نقش مرگ خود را مي‌نگارم
جاده‌اي در پيش رو دارم که پاياني ندارد
خسته‌ام، ‌اما هنوز آسيمه سر ره مي‌سپارم
هر کجا باشم تو را هستم که داري خانه در من
مرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم
بالهاي بسته‌ام را، رفتن پيوسته‌ام را
دستهاي خسته‌ام را از تمناي تو دارم
جست‌وجو کردم، نديدم هيچ جا آيينه‌ام را
من کدامين اخترم کاين گونه بيرون از مدارم؟
کاش بعد از مرگ حتي، آن منِ پنهان بيايد
تا بکارد شمع آتشناک اشکي بر مزارم
من نمي‌دانم کدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم
سلام بر تو اي جنون
سلام بر تو اي جنون که مي دهي فراريم 

از اين حصار دل شکن به جاده مي سپاريم
هزار بار برده اي به بادها سپرده اي
دوباره خسته ديده اي به دست خود حصاريم
جنون بيا رها مکن که عقل بشکند مرا
به دست کهنه خصم خود چگونه مي سپاريم
غريبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان
چو مار مي خزد برون از آستين به ياريم
هميشه بيم داشتم که گر ز پا در افکند
زمانه ام به دشمني ز خاک بر نداريم
ز خاک بر نداشتي، نمانده جاي آشتي
چه بيهده است اين که سر به شانه مي گذاريم
 
انتظار موعود
تمام خاک را گشتم به دنبال صداي تو 

ببين باقي است روي لحظه هايم جاي پاي تو
اگر کافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو
دليل خلقت آدم، نخواهي رفت از يادم
خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جاي تو
صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم براي تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاي تو