بخشش آرزوها
آخرای شب شده بود ولی هنوز عاشقانه بر روی سخره ای در کنار دریا نشسته بودند و دختر در حالی که دسته ای از گل های یاس را با دو دستش گرفته بود و موهای افشانش در خنکای باد موج میزد، سرش را بر شانه ی معشوقه اش گذاشت و به آرامی گفت: « چرا فکر می کنی از اینکه همه آرزوهایم را تا آخر عمر به تو داده ام پشیمانم؟ »

پسر لبخندی زد و مثل همیشه حق به جانب گفت: « به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز هم با خودت داری، یا برای آدم حسابگری مثل من با اینکه عاشقانه تو را دوست می دارم هنوز هم بخشیدن همه آرزوهایم به تو کاری سخت و دشوار است و مطمئنم این بخشش تو هم، تنها از روی احساسات بچگانه ات است و چیزی نخواهد گذشت که همه آرزوهایت را پس خواهی گرفت. »

دختر که از حرف های معشوقه اش ناراحت و غصه دار شده بود، با لحنی آهسته و چهره ای اندوهگین به او گفت: «  اگر واقعا می خواهی راستی گفته هایم را باور کنی به خانه برو و گلدانی را با خود بیاور، آن لحظه ثابت می کنم که هیچوقت آرزوهایم را پس نخواهم گرفت »

پسر با خنده ای گفت: « باز چه نقشه ای در سرت است؟ »

دختر گفت: « فقط برو »

پسر به خانه رفت و گلدانی را با خود به ساحل آورد ولی هنگامی که برگشت خبری از دختر بر روی سخره نبود؛ کمی به اطراف خود نگاه کرد ولی او را ندید، سپس در حاشیه های ساحل به دنبال او گشت ولی باز هم اثری از او نبود و سپس با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن دختر ...

ساعت ها سراسر ساحل را گشت ولی جستجوهای او نتیجه ای نداشت و در حالیکه دیگر خسته و بی رمق شده بود، با گلدانی که در دست داشت کنار ساحل نشست و چشمانش را به دریا دوخت که ناگهان دید، دسته گلی از یاس های سفید بر روی امواج دریا به ساحل می آید ...