شاه جهان
شاه جهان
روزی دختر غمگین و ناراحت پیش پسرک آمد و با حزن و اندوه به او گفت برای من مشکلی پیش آمده که آینده ام را خراب کرده است و هر چه فکر می کنم چاره ای نمی اندیشم، پسر عاشق که توانایی دیدن اندوه دختر را نداشت به او گفت من از دار دنیا همین یک آرزو را در گنجینه خود دارم و آن را به تو می بخشم …
وقتی دختر آرزو را پذیرفت، پسر از او پرسید آرزویت چیست؟
دختر گفت: آرزویم این است که تو بمیری و من همسر شاهزاده شوم.
پسر با اندوه سر خود را بر زمین گذاشت و مرد تا آرزوی دختر برآورده شود.
فردای آن روز دختر همسر شاهزاده شد و در قصری مجلل زندگی بی روح خود را می گذراند. ولی روزی شاهزاده را دید که بر روی تخت خود اندوهگین نشسته و در فکر فرو رفته است، دختر نزدیک شد و از او پرسید چه شده است سرورم؟
شهزاده گفت: سالهاست به دنبال گنجینه ای می گردم که در آن آرزویی نهفته است که هر کس آن را داشته باشد می تواند شاه جهان شود.
ناگهان اشک در چشمان دختر جمع شد و با حسرت گفت: تنها شاه جهان می تواند این گونه عاشقانه از جانش بگذرد.
پ ن: دلتنگ کسی هستم که روزی آرزوهایش را به من داد، اگر اینقدر مهربان نبود اینک آتش نمی گرفتم، من عاشقش بودم.
وقتی دختر آرزو را پذیرفت، پسر از او پرسید آرزویت چیست؟
دختر گفت: آرزویم این است که تو بمیری و من همسر شاهزاده شوم.
پسر با اندوه سر خود را بر زمین گذاشت و مرد تا آرزوی دختر برآورده شود.
فردای آن روز دختر همسر شاهزاده شد و در قصری مجلل زندگی بی روح خود را می گذراند. ولی روزی شاهزاده را دید که بر روی تخت خود اندوهگین نشسته و در فکر فرو رفته است، دختر نزدیک شد و از او پرسید چه شده است سرورم؟
شهزاده گفت: سالهاست به دنبال گنجینه ای می گردم که در آن آرزویی نهفته است که هر کس آن را داشته باشد می تواند شاه جهان شود.
ناگهان اشک در چشمان دختر جمع شد و با حسرت گفت: تنها شاه جهان می تواند این گونه عاشقانه از جانش بگذرد.
پ ن: دلتنگ کسی هستم که روزی آرزوهایش را به من داد، اگر اینقدر مهربان نبود اینک آتش نمی گرفتم، من عاشقش بودم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۸ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله