درخت بالای تپه ایستاده بود و با حسرت جنگل پایین دره را نگاه می کرد. او همه چیز داشت. نور خورشید،نسیم و خاک، اما غم تنهایی را در عمق ریشه هایش احساس می کرد.

باد که غصه ی درخت را می دانست یک دانه در نزدیکیش کاشت و بعد دانه های بعدی را

در اطراف درخت گیاهان رشد کردند و شاخه دادند، شاخه هایشان را بالاتر از او گستردند و اب را از ریشه هایش دزدیدند و او در میان انها گم شد .