درخت | داستان کوتاه
درخت بالای تپه ایستاده بود و با حسرت جنگل پایین دره را نگاه می کرد. او همه چیز داشت. نور خورشید،نسیم و خاک، اما غم تنهایی را در عمق ریشه هایش احساس می کرد.
باد که غصه ی درخت را می دانست یک دانه در نزدیکیش کاشت و بعد دانه های بعدی را
در اطراف درخت گیاهان رشد کردند و شاخه دادند، شاخه هایشان را بالاتر از او گستردند و اب را از ریشه هایش دزدیدند و او در میان انها گم شد .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله