بیش از نصف عمرم روبالای کوهها میگذرونم تک وتنها با کوههای سر به فلک کشیده٬ بزرگ ٬خیلی بزرگ . از اون بلندی همه چیز رو به خوبی میشه دید همه جا رو٬ واون چیزی که بیشتربه چشم می خوره عظمت پروردگاره . عظمتی که شاید ٬هرکدام تصوری از آن را درذهن داشته باشید. وقتی تو کوهها گشت وگذار میکنم شباش که تاریکی محض یه جاهاشو پوشونده ویه جاهای دیگش٬ نورمهتاب تو دامن کوهها جلوه ی خاصی بهش داده . یه جایی بالای همین کوه٬ واسه خودم یه عبادتگاه درست کرده ام .

 اکثر وقت ها میرم اونجا ونمازمی خونم خدا رو رازو نیازمی کنم . گریه می کنم گاهی می خندم وگاهی از خدا٬ نیازهام وخواسته ها مو میخام. شاید باورتان نشه ولی به جرات می تونم بگم صد در صد خواسته هامو خدا بهم داده .تو همین بالای کوه یه بار از خدا آرزوی مرگ کردم  بهش گفتم میخام مزه مرگ رو بچشم  میشه منم تجربش کنم. بلافاصله که خواسته ام برآورده نشد طول کشید یه سال دوسال شاید هم سه سال ولی بالاخره خواسته ام برآورده شد .(چرا خداوند بلافاصله خواسته های ما انسانها رو برآورده نمی کنه ؟ ولی بعضی ها خواسته شون در کمترین زمان برآورده می شه راجع به این موضوع بعدا" بیشتر صحبت خواهم کرد)

 

یه روزی از این روزهای زیبای خدایی ٬ تو اتاقم بودم .احساس بسیار سستی بهم دست داد کل بدنم سست شده بود بطوریکه دیگه نمی تونستم حرکتی از خودم  انجام بدم واسه همین توی تخت خوابم  دراز کشیدم تا شاید خوب بشم بعدش احساس کردم تمامی موهای بدنم سیخ سیخ میشن و یه چیزی میخاد از کالبدم خارج بشه اولش نمی دونستم دارم می میرم واسه همین بی ارداده تر شدم  و ازخودم هیچ مقاومتی نشون ندادم میخاستم سرانجام کارو ببینم ومن اونی که الان باشما  صحبت میکنم  از بدنم جداشدم خیلی جالب بودوحیرت انگیز! دوتا صدا بیشتر نمی شنیدم هرقدر که اوج می گرفتم صدای عجیبی می شنیدم وهر وقت که می ایستادم صدا قطع می شد!( فکر کنم صدا٬ صدای حرکت روحم بود چون یه صدای ماورای دنیوی بود وشاید خدا خواسته به این طریق ارواح از نزدیک شدن به هم دیگه باخبر بشن . صدایی شبیه به صدای هولناک وزش باد تند) یه صدای دیگه  هم می شنیدم بشدت می زد وهی صداش زیاد و زیادتر می شد مثل اینکه یه نفرکه توراه باشه و میخاد بیاد به طرف شما وبا نزدیک شد نش بلندی صدا زیادتر بشه (به گمانم مقدمات اومدن عزراییل بود! )

 

 وقتی تنم رو دیدم اولش یه حس تنفر ازش داشتم ولی بعدش احساس می کردم خیلی دوستش دارم . دوست داشتم اون هم حرکت کنه واسه همین خیلی تلاش کردم حرکتش بدم ولی موفق نشدم  گویی کالبدم یک جسم بی تحرک بود مثل یه سنگ! ومن هیچ ارتباط فیزیکی نمی تونستم با اون برقرار سازم واون موقع بود که فهمیدم دارم می میرم آره دونستم که پدیده ایی بنام مرگ برام رخ داده . ترس از این واقعه تمامی وجودم را فرا گرفت وبا تمامی توان فریاد می زدم وجیق می کشیدم وکمک میخاستم ولی کسی صدای مرا نمی شنید (گویی صدای تلویزیون را تا آخر باز کرده باشی وبعد دگمه خفه کن صدایش را بزنی  وصداش قطع بشه) .

 

 به اذن الهی وبه خواست پروردگارم تونستم داخل کالبدم بشم وبه محض  اینکه وضعیتم عادی شد ناگهان ازجا پریدم و باتمامی توان  همچنان جیق می کشیدم ( مثل اینکه دگمه خفه کن تلویزیون رادوباره بزنی ویهو صداش بیاد یه همچی حالتی) . تمامی بدنم عرق وخیس شده بود دوستام اومدن اتاقم و گفتن چی شده. بنده خداها ترسیده بودند و من موضوع را براشون توضیح دادم .

از اون روز تا حالا زندگیم واقعا" دگرگون شده احساس می کنم به این دنیا تعلق ندارم وتو این دنیا جایی ندارم و بخام یا نخام مسافرم واین یک حقیقته!علاوه بر این٬ این موضوع  باعث شد  وجود خالقی بنام خدا رو واقعا" احساس کنم خیلی قوی ٬ خیلی قویتر از هر چیزی که فکرش رو بکنی . همیشه احساس می کنم یکی بالای سرمنه وبطورواضح منو میبینه خیلی واضح . رفتارهامو٬ گفتارهامو واین باعث شده همیشه مواظب خودم باشم ٬ مواظب کارهام که نکنه خطایی ازم سر بزنه وبمیرم و دیگه فرصت جبرانش را نداشته باشم .

 

 در بلندای کوه هستم . شبه و دارم میرم خلوت گاهم واسه نیایش خدا. وقتی به نیایشگاهم رسیدم اول آسمون رو نگاه کردم و خیلی خوشحال بودم از اینکه دوباره یه فرصتی پیدا کردم٬ بیامو با خدا باشم . باهاش حرف بزنم براش بخونم مثل: ای الله  ٬ ای الله ٬همه شب دیده گریانم...

 

میخام بگم خدا واقعا" ازت سپاسگزارم .خدا اونقدر دوستت دارم که فقط خودت می دونی ومن ٬خدا تو زندگیم فقط یه چیزازت میخام واونم بندگی ٬ آنگونه که تو می خای ودوست دارم آن هنگام که می میرم با دلی آسوده وقلبی شاد بمیرم ودرآخرت سرافکنده وپشیمانت نباشم و ازت نخام  واسه درست کردن اعمالم به دنیا بازگردم  چون دیگه بازگشتی نیست !! شاید باور نکنید ولی گهگاهی وقتی کارهای بد بعضی از انسانها رو می بینم ٬ خیلی ناراحت می شم به خودم میگم کاش انسان نبودم (البته انسان هایی هستند که زندگی به معنای حقیقی دارن وآزارشون حتی به یه مورچه هم نمی رسه وپرنده ها رو دستشون میشینن. ولی ازاکثرماها حتی گنجشک ها هم فرار می کنن !!)  میگم خدا کی منم می میرم کی عمرم تموم میشه بیام پیشت دیگه طاقت موندن تو زمین رو ندارم  ٬ خدایی که حلال مشکلاتم هستی٬ خدایی که تو خواب همیشه جواب سوالات بی جوابم  رو میگی .

 

 امشب هم مثل شبای دیگه ستاره هات  زیبایی آسمان رو دوچندان کرده بازمنم وسکوت شب و توخدا. ساعت ده ونیم شبه دیگه میخام خودمو واسه نمازآماده کنم جای تمامی دوستان خالی٬ یه فضای بسیارزیبا !جایی که قلمرو٬حکمرانی تاریکی و سکوت است! فقط اطراف من بواسطه وجود چراغ روشنه و دورتر ازمن٬ صدمتر دورتر دیگه هیچ نوری نیست تاریکی مطلق وسکوت همه جا حاکم است( البته خیلی دور دورا روشنایی روستاهایی را می بینم که مردماش خسته از کاروزندگی٬ هر کدام به گوشه ایی از خانه هایشان خرامیده اند . )وگهگاهی پرنده ای که گویی راه آشیانه اش رو گم کرده باشد میاد پیشم  تا جویای راه آشیانه اش بشه  ولی وقتی می بینه مسافری غریبم بی اعتنا از کنارم رد می شه ومیره تا دردل تاریکی شب غرق بشه. 

 

 وه چقدراین منظره ی  تاریک برایم زیباست . سایه ی کوهها  ٬جنگل ها وگردی زمین با آسمانی پر از ستاره اما راستی جای ماه امشب خالیه ... مثل اینکه خالق این اثر می خاد حقیقتی را برام بگه باید فکر کنم وحقیقته حقیقت را بیابم . به خدا میگم اگه من داخل این تاریکی برم با یه چوب کبریت روشن یا با یه چراغ قوه  ویا با هر لامپ پر نور دیگه٬ نمی تونم فضای تاریک منظره ات  را مثل روز روشن کنم این تویی که می تونی لامپی مثل خورشید رو بالا سراین منظره بگذاری وهمه چی مثل روز روشن بشه واین یک معجزه است حداقل برای من .

 

 یک درک از واقعیت وجودت. واین همان حقیقتی است که منظره ی زیبایت آن را به من الهام می بخشد. نماز را شروع کردم ...وسط های نمازم بودم که احساس کردم موجودی کنار منه (نترسید!) یه خرگوش کوچلوی بسیارزیبا ! مظهری از زیبایی خداوند. مثل اینکه اونم اومده بود تا تورازو نیاز با خدا با من شریک بشه خیلی دوستش داشتم  ونمازم که تموم شد خرگوشه هم گذاشت رفت . دوباره به آسمون نگاه کردم. احساس قلبی زیبایی داشتم احساس میکردم خدا میگه ازم خواسته ایی بخواه تا برآورده سازم گفتم خدایا نورت را همواره در قلبم قراربده ویادتت را و ذکرت را همواره بر دل وزبانم جاری ساز .