7sin نوروز یک چیزی بود میان غنچه‌های به ژاپنی و گلدان‌های سفالی پر از شب‌بو و شاخه‌های غرق در یاس‌های زرد. یک چیزی بین قوطی‌های شیرینی پانته‌آ و قصرفردوس و پارس. میوه‌های رنگارنگ، آجیل و گز مغزپسته‌ای و لوز بادامی. نوروز همان چیزی بود که در پاساژ ایفل و کفاشی رهبران گم می‌شد و بعد صبح روز اول فروردین در بوی خوش لباس نو و برق کفش‌های ورنی دوباره پیدا می‌شد.
نوروز سفره‌ی هفت سین بود و صدای دوست‌داشتنی کسی در رادیو ایران که دعای سال تحویل می‌خواند.
نوروز هر چه بود، من آن را در آغوش پدر و روی گونه‌های مادر آموختم.
حالا نوروز یک چیزی شده‌است سردرگم و معلق. روزی که انگار بین این روزهای یکسان گم شده است و من هر سال بیش از سال پیش جان می‌کنم تا پیدایش کنم، نونوارش کنم و به تماشایش بنشینم.
نوروز این جا نو نیست. کهنه هم نیست. اصلآ نیست. باید دست ببری و مثل شمعدانی که در پاییز قلمه می‌زنند میان این سرما و باد و یخ، نوروز بکاری. هی خیره بشوی و خدا خدا کنی که آفتاب دربیاید و این که کاشته‌ای غنچه کند.
نوروز این جا بی‌رنگ است. باید هی دست ببری ترمه‌های مادربزرگ و مادر را کنار هم بچینی و دسته‌دسته گل نرگس و زنبق بخری تا یک جایی یک لکه رنگ درست کنی که دلت قرار بگیرد.
نوروز این جا بی‌صداست. باید هی بلند بلند شعر بخوانی برای خودت و صدای رادیو را بلند‌تر کنی که در آن یک انکرالاصواتی هی داد می‌زند ای بهار ای آسمون، عیده می‌رم به خونه‌مون و دست آخرش هم هیچ جهنم‌دره‌ای نمی‌رود. 

سفره ی هفت سین

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد! عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد  شعری زیبا از حافظ در وصف بهار!

سیب

         بايد امشب بروم .
      بايد امشب چمداني را
      كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
            و به سمتي بروم .
            كه درختان حماسي پيداست .


                        رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .

 

 

 

 

 

 

وای چه سیب های خوشکلی!!

باز هم سیب های زیبا و

 

اینو نشد گاز نزنم

 

 

یه سفره ی هفت سین زیبا!