چه باید کرد؟

 

چه باید کرد؟

کدامین راه را باید به سوی صبحدم پیمود؟

کدامین راه ما را تا دیار دوستی ها پیش خواهد برد؟

عبور از مرزهای تیره دیروز خواهد کرد؟

رها از ظلمت شب های پر اندوه خواهد شد؟

نجات از اشک های رنج خواهد داد؟

و از بن بست های تیره تردید و شک خواهد گذشت آخر؟

به شهر مهربانی می رسد در انتهای خویش؟

به صبح شادمانی خواهد انجامید؟

کدامین راه را باید به سوی روشنی پیمود؟

چه باید کرد؟

 

- ترجمه منظوم بخشی از شعر « چه باید کرد؟» از هاینریش هاینه

 

 

چه باید کرد؟ این مهم ترین پرسش دنیاست، و اغلب در سرآغاز هر بحران بزرگ و خطرناک فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی، هویتی، سیاسی و اقتصادی در هر جامعه ای، این پرسش از زبان اندیشمندان و فرهیختگان و فرزانگان متعهد و مسئول و حساس آن جامعه شنیده می شود که « چه باید کرد؟» ، آن هایی که گیرنده های ذهنی و روانی شان قوی تر از دیگران است و قدرت بینش و پیش بینش شان بسیار بیشتر، و حوزه نگرش شان بس وسیع تر از دیگران است، پیش موج های زلزله ها و توفانها و آتش فشان های اجتماعی را خیلی زودتر از افراد عادی جامعه  می گیرند و حس می کنند، و نگران و سراسیمه می پرسند: « چه باید کرد؟».

در تاریخ فکر و فرهنگ جهان « چه باید کرد؟» های زیبا و جذابی گفته و نوشته شده است و به یادگار مانده است، مانند « چه باید کرد؟» تولستوی، « چه باید کرد؟» چرنیشفسکی، « چه باید کرد؟» امیل زولا، «چه باید کرد؟» رومن رولان، « چه باید کرد؟» اولیانف( لنین).

 

اندیشمند بزرگ « رومن رولان» در نامه مشهوری با عنوان « چه باید کرد؟» به یکی از دوستان جوانش، درباره این موضوع که « چه باید کرد تا بر روزمرگی ها غلبه کنیم و اسیر آن ها نشویم؟»، در پایان نامه رهنمود های زیر را به دوستش توصیه می کند:

 

 برای این که بر روزمرگی ها فایق آیی و ذهنت را و شور و شوق دانایی و آگاهی را در خود تقویت کنی، این چند کار را حتماً بکن:

روزی یک ساعت را به اندیشه بگذران. اندیشه همراه با یک فعالیت مشخص فکری، مثلاً کتاب بخوان و درباره آن چه خواندی بیندیش، موسیقی گوش کن و درباره آن چه شنیدی بیندیش، به تماشای تئاتر، فیلم و نمایشگاه نقاشی برو و در باره آنچه دیده ای و شنیده ای بیندیش، روزنامه بخوان و درباره خوانده هایت بیندیش، و در کل درباره همه دیده ها و شنیده ها و خوانده های روزانه ات بیندیش.

هر هفته در  یک فعالیت فرهنگی – اجتماعی بیرون از خانه شرکت کن، مثل رفتن به موزه، گالری نقاشی، تئاتر و سینما، کتابخانه،  مراکز فرهنگی و هنری ،و سایر کانون های اجتماعی – فرهنگی، و در آن جا به فعالیتی اجتماعی بپرداز. سپس از دریافت های خود و تجربه هایت از این مراکز و فعالیت هایت با دیگران، با دوستان و آشنایان یا بیگانگان، با هم فکران و غیر هم فکران و حتی مخالفان فکری خود، با هر که حاضر است به سخنانت گوش کند، صحبت کن و نهراس که با تو مخالفت کنند و مفهوم حرف هایت را درک نکنند، و نهراس از این که مسخره ات کنند و به تو و حرف هایت با نیشخندی استهزاآمیز بخندند، و از هیچ چیز دیگری نهراس.

سه ماه تمام این برنامه را با پیگیری انجام بده، آنگاه پس از سه ماه، خواهی دید که انسانی کم و بیش دیگر شده ای و سرشار از عطش و شور و اشتیاق برای اندیشیدن، آگاهی، کنجکاوی، ادراک و تجزیه و تحلیل مسائل، و بس فراتز از فرودست روزمرگی های پوچ و کسالت بار...

 

« چه باید کرد؟» تولستوی در سال 1886، در زمانی که نویسنده پنجاه و هشت ساله بود به نگارش درآمد و پاسخی بود به دومین بحران روحی تولستوی در آن دوران. در آن سال ها تولستوی دچار تشویش های دینی و تردید های اعتقادی و مذهبی شدیدی شده بود و « چه باید کرد؟» طرح این تشویش ها و کوشش برای پیدا کردن راه حلی برای این مسائل بود:

 

« در این اقیانوس سیاهروزی بشری که روح را فاسد و روان و فکر را فلج می کند و نیروهای  فکری را هرز می برد و وجود آدمی را پر از احساس پوچی و کسالت می سازد، چه باید کرد؟»

پاسخ نهایی تولستوی چنین بود: دروغ نگفتن – از حقیقت نهراسیدن – خود پسندی را از بیخ و بن برکندن –  زحمت کش بودن و در عرقریزان های جسم و روح و فکر به پیشرفت و تعالی رسیدن، و به سوی والایی اوج گرفتن، تنها راه نجات روح و روان از اقیانوس سیاهکاری ها و پلیدی هاست.

 

« چه باید کرد؟» چرنیشفسکی، در سال 1863، هنگامی که نویسنده و متفکر نقدگرا و فیلسوف بزرگ روس در دژ پطرزبورگ زندانی بود، نگاشته شد و این کتاب رمانی است که قهرمانش« راخمتوف» در دورانی که فساد اجتماعی و اخلاقی و فرهنگی سراپای جامعه را در بر گرفته است، با خود می اندیشد که « چه باید کرد؟» و پاسخ را در تزکیه نفس و پارسایی و آرمان گرایی و زندگی و خوش بختی فردی را فدای خوش بختی مردم کردن می یابد، و او که بنیاد گرایی پاک و نیرومند است به این یافته خویش عمل می کند و زندگی اش را در راه بهروزی همنوعانش ایثار می کند.

 

مارک تواین در نوشته ای با عنوان « چه باید کرد؟» با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی به جستجوی پاسخ این پرسش بر می آید که چگونه باید زیست که زندگی را ارزان از دست ندهیم؟ و قهرمان جوان این نیمچه داستان به این نتیجه می رسد که هر لحظه زندگی را چنان باید زیست که بیشترین استفاده را از تجربیات گذشته ببریم، بیشترین لذت را از زمان حال ببریم، و بیشترین نتیجه را برای ایجاد آینده ای درخشان و موفق به دست آوریم، و هنر درست زیستن، تنظیم متعادل و هماهنگ این سه قطب اساسی حیات است.

 

امیل زولا، نویسنده ناتورالیست فرانسوی نیز مقاله ای با عنوان « چه باید کرد؟» دارد که آن را در سال 1865 در روزنامه ای در پاریس منتشر نموده است . این نوشته جستجویی است برای برون رفت از بحران ادبی زمانه زولا ، که ناشی بود از تسلط رمانتیسم منحط و بی خون و مرده ای که بر ادبیات نیمه محتضر نیمه نخست قرن نوزده در فرانسه حاکم بوده است. زولا راه برون شد از این بحران را در مقاله مشهورش با عنوان « چه باید کرد؟» جستجو می کند و راه رهایی را در توسل به مکتب ناتورالیسم، که مکتب جنگنده و سلحشور و پر شر و شور دوران او بود، می یابد و چون و چند آن را در مقاله خود توضیح می دهد.

 

رومن رولان، نویسنده و اندیشمند بزرگ فرانسوی، دو « چه باید کرد؟» مشهور دارد، یکی از آن ها یک « چه باید کرد؟» سیاسی است و مربوط است به آغاز بحران سیاسی – اجتماعی در اروپای پیش از جنگ جهانی اول، که در رساله « یادداشت های ایام جنگ» به آن پرداخته و راهکارهای برونشد از این بحران سیاسی اجتماعی را که به نظر رومن رولان ریشه های اخلاقی و فکری دارد، بررسی و مطالعه کرده است.

« چه باید کرد؟» دیگر او، یک « چه باید کرد؟» فکری – فلسفی است که در سال 1884 به رشته تحریر در آمده است و عنوان دیگر آن چنین است: « ایمان دارم چون حقیقت است». در این رساله، که رولان آن را در بیست و دوسالگی نگاشته است، می کوشد تا به پرسش های زیر پاسخ دهد:

چگونه باید زیست؟ - چه باید کرد؟ - در کجا زندگی می کنیم؟ - میدان عمل ما کدام است؟ - کدامین راه را باید برگزید؟

رولان برای آزاد بودن دو راه پیش پای خود می بیند:

یک – آن راه که در دسترس همگان است ، این که خود باشم و هیچ نگرانی دیگری به خود راه ندهم،  و به آن چه هستم، به آن چه می خواهم، به آن چه می کنم، ایمان داشته باشم.

دو- راه دوم راه کسانی است که می اندیشند و متفکرند: تعالی بخشیدن به وجود حقیقی خودم، دل بستن به کل هستی و گوهر بنیادین وجود.

ضوابطی که رومن رولان برای زیستن به آن می اندیشد، این ها هستند:

 برگزیدن هدفی در زندگی. تحمیل تعهد به خویش. تنظیم تلاش های خود. به کار گیری اراده خود در راه رسیدن به هدف. هدف عمل خویش را نه در خویشتن که در برون از خویش جستن.مفید بودن – نه به شیوه انتزاعی، عمومی، لاقیدانه و « بشر دوستانه»، بلکه به صورتی دقیق و کوشا، و پیش از هر چیز پرهیز از آن که احسان و عشق ما در نوعی احساساتی شدن های گنگ حل شود. هرگز دست از جستجوی حقیقت برنداشتن ( حقیقت هماهنگ در هنر برابر زیبایی و در عمل برابر نیکی است) و دیگران را نیز از آن بهره مند ساختن، در صورت دست یافتن به آن. در پی تحمیل حقیقت به کسی نبودن.

و وصیت آخر رومن رولان به جوانان این کلام « آلیوشا»، یکی از سه برادران کارامازوف داستایوسکی است:

« عمل کن. در عمل همنوعانت را دوست بدار. تمام شکوه و شایستگی انسان در احسان نهفته است. امروز نخستین بار دست به عمل می زنی، از این پس به آوای میدان عمل گوش فرا بده. امروز خود را نثار برادرانت کن، فردا نثار خانواده ات، سپس نثار شهرت، و سرانجام نثار انسانیت کن. آن گاه درخواهی یافت که تنها بهشت واقعی همانا زندگانی است.

آه ای فرزندان! شما امروز در بهشتید، اما نمی خواهید این را بفهمید، چرا که دوست ندارید آن را بفهمید و به همین علت در دوزخ سر می کنید، چرا که دوزخ جز رنج آنان که از دوست داشتن انسان ها و عشق ورزیدن به انسانیت ناتوانند، نیست...»

 

 در میان فیلسوفان نیز می توان اندیشمندان بزرگی یافت که از منظر فلسفی « چه باید کرد؟» های بسیار جالب و عمیقی مطرح کرده اند. دکارت، پاسکال،اسپینوزا و کانت از مهم ترین این فیلسوفان هستند. در اینجا، به « چه باید کرد؟» کانت اشاره ای کوتاه می کنم.

کانت که در واپسین گام های نخستین فاز گسترش تفکر فلسفی اش، با نا به سامانی ها و آشفتگی های بسیاری در تفکر متافیزیکی خود روبرو شده بود، خود را مواجه با چند پرسش اساسی فلسفی دید که باید از منظر معرفت شناسی به آن ها می پرداخت و پاسخ می داد. مهم ترین پرسشی که در برابر کانت قرار گرفته بود، این بود که اکنون که اندیشه بشر اندیشمند توانسته است به یاری فهم و عقل خود، جهان و پدیده های و قانونمندی های آن را بشناسد، آیا هنگام آن فرا نرسیده که آدمی، لحظه ای ، از طبیعت و جهان بیرونی به سوی خود باز گردد و به امکان ها، قابلیت ها، ظرفیت ها و توانایی های عقلانی خود بیندیشد؟

کانت به این نتیجه فلسفی رسیده بود که انسان معیار و مرکز همه پژوهش ها و جویش ها و کوشش های فکری و نظری باید باشد و بزرگترین ویژگی آدمی، عقل و فهم اوست. به همبن دلیل کانت در پایان کتاب بنیادی خود، « انتقاد عقل محض» جمله ای پرسش آمیز را می گنجاند که در حقیقت نشان دهنده عصاره پژوهش ها و گوهر تفکر اوست:

« همه علاقه عقل من، چه عقل اندیشه پرداز، چه عقل عملی، در این سه پرسش یگانه می شود:

چه می توانم بدانم؟

چه باید بکنم؟

چه می توانم امید داشته باشم؟»

و به دلیل این پرسش ها که نشان دهنده اهمیت موضوع انسان برای کانت، نه به عنوان موجودی طبیعی، بلکه چونان شهرنشین جهان، مطرح است، او بار دیگر، در دیباچه ای که بر سخنرانی های خود درباره منطق نوشته است، همین پرسش ها را دگرباره مطرح می کند و مفهوم کلی فلسفه را چنین تعریف می کند:

« عرصه فلسفه را در این معنای شهریگری جهان، می توان به پرسش های زیرین باز گرداند:

چه می توانم بدانم؟

چه باید بکنم؟

چی می توانم امید داشته باشم؟

انسان چیست؟»

کانت به سه پرسش نخست، در سه نوشته بنیادی خود: انتقاد عقل محض – انتقاد عقل عملی –انتقاد نیروی داوری- پاسخ می دهد، و به پرسش چهارم و مجموعه سه پرسش پیشین، دررساله های خود در باره دین و انسان شناسی جواب نهایی می دهد و نقطه نظرات خود را در باره همه این پرسش ها جمع بندی و منظم می کند.

 

در میان پیامبران پرسشگر و پژوهشگر شرق، بودا از جمله پیامبرانی است که پرسش « چه باید کرد؟» همیشه ذهنش را به خود مشغول می کرده و به این پرسش می اندیشیده و دغدغه آن را داشته است. « چه باید کرد؟» بودا از طریق نقل قول های شاگردانش به ما رسیده است و با کم و کیف آن به طور غیر مستقیم و از خلال نوشته های پیروانش آشنا شده ایم. در متن دیگری در بخش پژوهش های فلسفی، با اندیشه های بودا و «چه باید کرد؟» او بیشتر آشنا می شویم و خوانندگان این متن را، برای اطلاع از نظریات و پرسش های مطرح شده برای بودا، و پاسخ او به این پرسش ها، به آن متن ارجاع می دهم.

 

اقبال لاهوری متفکر بزرگ شرقی نیز از اندشمندانی بود که به « چه باید کرد؟» بسیار می اندیشید و منظومه ای بس زیبا و پرمعنا ، با عنوان « پس چه باید کرد ای اقوام شرق؟» دارد. در بند نخست این منظومه چنین می خوانیم:

 

 

آدمیت زار نالید از فرنگ

زندگی هنگامه برچید از فرنگ

 

پس چه باید کرد ای اقوام شرق؟

باز کی روشن شود ایام شرق؟

 

در ضمیرش انقلاب آمد پدید

شب گذشت و آفتاب آمد پدید

 

یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد

زیر گردون رسم لادینی نهاد

 

گرگی اندر پوستین بره ای

هر زمان اندر کمین بره ای

 

مشکلات حضرت انسان ازوست

آدمیت را غم پنهان ازوست

 

در نگاهش آدمی آب و گل است

کاروان زندگی بی منزل است