1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کنای پدر نشاط نو بر رگ جان ما بروای خردم شکار تو تیر زدن شعار توگر عسس خرد تو را منع کند از این روشدر مثل است کاشقران دور بوند از کرمای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته​ایخیز کلاه کژ بنه وز همه دام​ها بجهخیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشناچونک خیال خوب او خانه گرفت در دلتهست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زرشو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زرحمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کنکار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیاشش جهت است این وطن قبله در او یکی مجوکهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آنای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبتهست زبان برون در حلقه در چه می شوی آینه صبوح را ترجمه شبانه کنجام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کنشست دلم به دست کن جان مرا نشانه کنحیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کنز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کناسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کنبر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کنمقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کنچون تو خیال گشته​ای در دل و عقل خانه کنآتش اختیار کن دست در آن میانه کنآتش گیر در دهان لب وطن زبانه کنجرعه خون خصم را نام می مغانه کنده به کفم یگانه​ای تفرقه را یگانه کنبی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کنمرتع عمر خلد را خارج این زمانه کنگر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کندر بشکن به جان تو سوی روان روانه کن