مرا دوست بدار...!!!

ناهار را خورده ایم و زیر آفتاب کم جان آبان دراز کشیده ایم،حرف می زنیم و می خندیم و زندگی زیباتر از همیشه است...
برایم " اون دو تا مست چشات " را می خوانی و فرو می رویم در لذت...
اما... می دانی!؟
ته چین های من همیشه این همه معرکه نخواهند بود و موهایم تا ابد بوی پرتقال های آن کوچه ی دراز نزدیک دریا را نخواهد داد.
زندگی می گذرد،روزهای دوری می آیند، بهارهای زیادی را تجریه خواهیم کرد و زیر چشم هایم چروک خواهد افتاد...
آن روزها من زن جا افتاده ای خواهم بود که روی یخچالش پر است از عکس های سه – چهار نفره ی شاد.
روزهایی خواهند آمد که خط لبخندم خیلی عمیق تر از حالا می شود
اما مرا دوست بدار،مرا دوست بدار وقتی کمی چاقتر يا خيلي لاغرشدم و  يا بعداز ساعات کاری طولانی دمق و بی حوصله به خانه آمدم   و موهایم زیر مقنعه بد حالت شد...!!!
مرا دوست بدار وقتی روی کتاب هایم خوابم برد و جشن های خانوادگی را نیامدم...
مرا دوست بدار وقتی ریشه ی موهایم سفید شد  و ناخن هایم را ته گرفتم...

مرا دوست بدار زیرا که آدم سخت محتاج است به دوست داشته شدن...!!!

حتی بیشتر از آنکه دوست بدارد نیاز دارد دوستش بدارند،تو خوب می دانی که همیشه موافق سالم زندگی کردن و شاد بودن بوده ام اما  این را هم می دانی که روزگاری که 50 ساله شدم دوست دارم یک 50 ساله ی 50 ساله باشم نه یک 50 ساله ی بی اعتماد به نفس که شناسنامه اش را پشت بوتاکس های متعدد پنهان می کند و ترکیب خنده داری از دست های چروک و پروتز های تازه گذاشته شده شود...
با من زندگی کن،جوانی کن و " زمان " را بپذیر   و هرگز آن را از بوسه هایم، آینه ی من  و فکر خودت خط نزن... 
روزی که موهای جلوی سرت کم و سفید شد و حوصله ی کشف رستوران های جدید را نداشتی،روزی که  رانندگی بیشتر از دو ساعت خسته ات کرد و بالشت طبی باراد خریدی ...!!!
برای خاطر خاطرات خوبی که با هم داشتیم، برای خاطر جوانی مان که در گذر سالها جا ماند برای خاطر الان که  همیشه یادت هست وقت رد شدن از خیابان دستم را بگیری...
و برای خاطر انسان...
تو را دوست خواهم داشت...!!!