........:::::::::زورق خیال:::::::..........
آن هنگام كه زورق خيالم را در درياي آبي چشمانت به آب مي انداختم،
دلپذير بود بازيچه تلاطم و شيطنت امواج محبتت شدن
خورشيد را چه عاشقانه مي نگريستم به وقت غروب
دلباخته و شیفته تلوءلوء سرخي انوارش بودم !
دریغ که نمي دانستم اين زيبايي دلربا،
نقاب فريبی بيش نيست بر چهره سوزان و آخته ی خورشيد
مترصد فرصت بود، تا عطشش را با خنكاي مهر تو فرونشاند!!
تو را به وعده ابرهاي باران زا و مهمان، قطره هاي پيام آور سرسبزي فريفت،
و مرا كه همه مشغول تو بودم با فريب تو مشغول داشت !
حرارتش را به كمال مي رساند و
وقار تصويرش را در وجود بي كران دريايي تو به اوج !
قطرات وجودت را ذره ذره از من می گرفت؛
قايق خيالم به گل نشست !!
سر نشين كوير عاصي روح تو شدم
اما دريغ از قطره باراني و وفاي به عهدی !
خورشيد را اثري از مهر نبود و ابر را خبري از باران !!
پنداري خورشید سر خوش است ازاین باور؛
كه تو هم چون اوگداخته ، سوزان و پر شرري !
گويا آ سوده خاطر است از اينكه داغ را به تنهايي بر جگر نمي كشد!!!
اما ندانست،
که قادر به گسستن پيوند ميان قايق وجودم با بي كراني دریای روح تو نخواهد بود!
که من فقط تشنه نسيم دلنواز و امواج آبي درياي مواج مهر ميانمان نبودم
آری ،
من تشنه بودنت بودم !
عطشم را وجودت ، هستيت سیراب می کرد
چه دريا باشي و چه كوير
چه باد باشد چه باران،
من به تو و با تو بودن مغرورم
چه دريا باشي چه كوير؛
من زنده ام به لرزه هايي كه هستي ات به هستي ام مي اندازد !
دلپذير بود بازيچه تلاطم و شيطنت امواج محبتت شدن
خورشيد را چه عاشقانه مي نگريستم به وقت غروب
دلباخته و شیفته تلوءلوء سرخي انوارش بودم !
دریغ که نمي دانستم اين زيبايي دلربا،
نقاب فريبی بيش نيست بر چهره سوزان و آخته ی خورشيد
مترصد فرصت بود، تا عطشش را با خنكاي مهر تو فرونشاند!!
تو را به وعده ابرهاي باران زا و مهمان، قطره هاي پيام آور سرسبزي فريفت،
و مرا كه همه مشغول تو بودم با فريب تو مشغول داشت !
حرارتش را به كمال مي رساند و
وقار تصويرش را در وجود بي كران دريايي تو به اوج !
قطرات وجودت را ذره ذره از من می گرفت؛
قايق خيالم به گل نشست !!
سر نشين كوير عاصي روح تو شدم
اما دريغ از قطره باراني و وفاي به عهدی !
خورشيد را اثري از مهر نبود و ابر را خبري از باران !!
پنداري خورشید سر خوش است ازاین باور؛
كه تو هم چون اوگداخته ، سوزان و پر شرري !
گويا آ سوده خاطر است از اينكه داغ را به تنهايي بر جگر نمي كشد!!!
اما ندانست،
که قادر به گسستن پيوند ميان قايق وجودم با بي كراني دریای روح تو نخواهد بود!
که من فقط تشنه نسيم دلنواز و امواج آبي درياي مواج مهر ميانمان نبودم
آری ،
من تشنه بودنت بودم !
عطشم را وجودت ، هستيت سیراب می کرد
چه دريا باشي و چه كوير
چه باد باشد چه باران،
من به تو و با تو بودن مغرورم
چه دريا باشي چه كوير؛
من زنده ام به لرزه هايي كه هستي ات به هستي ام مي اندازد !
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله