حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد از سعدی
| شکایت کند نوعروسی جوان | به پیری ز داماد نامهربان | |
| که مپسند چندین که با این پسر | به تلخی رود روزگارم بسر | |
| کسانی که با ما در این منزلند | نبینم که چون من پریشان دلند | |
| زن و مرد با هم چنان دوستند | که گویی دو مغز و یکی پوستند | |
| ندیدم در این مدت از شوی من | که باری بخندید در روی من | |
| شنید این سخن پیر فرخنده فال | سخندان بود مرد دیرینه سال | |
| یکی پاسخش داد شیرین و خوش | که گر خوبروی است بارش بکش | |
| دریغ است روی از کسی تافتن | که دیگر نشاید چنو یافتن | |
| چرا سرکشی زان که گر سرکشد | به حرف وجودت قلم درکشد؟ | |
| یکم روز بر بندهای دل بسوخت | که میگفت و فرماندهش میفروخت | |
| تو را بنده از من به افتد بسی | مرا چون تو دیگر نیفتد کسی |
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله