آروز
گاهی دلی را می شکنیم خود بی خبر
آری این رسم آدمیست که آنچه را بی صداست بی وجود می داند
پس این دل شکست و تو هیچ نشنیدی
آری
انگاه که تا مطلع الفجر ساعتی نمانده بود
با اشک خشک چشم تیمم بر چهره افکندم
و
سر به زیر به گونه ای که چون دواب اند
تیر بر خم ابرویم ننهادم
تا مبادا تیری شلیک شود و از گذر تیر
موی از مویت تکانی خورد
آری هنرم در خموش نگه داشتن حزن است
اگر چه بی هنری لباس زسیتن ماست
و مبادا که در مطلع الفجر
دلی را با خون گفته ها بشوییم که خدای آن دل بصیر است
و در آن صاحبش با خون دیده وجه را شسته و آماده
به سانسقراطی که به هلیاست می رود
وخدایت را می خواند!
و این کیست که روی رویارویی با دادگاه حق را ندارد؟
و بیاییم مصداق حاسبوا قبل ان تحاسبوا باشیم
مبادا که در تیزاب اشک محک زده شویم که ان روز دیر است
اگرچه هلیاست و آنان و زهر و پیمانه رفته اند , ولی سقراط هست با آن که زهر را بر او خوراندند
و غروبی میشود که همگان می روند و به قصه ها پای میگذراند
قبل از آنکه غروب شویم بر همدیگر طلوع کنیم
گاهی دلم برای باکری و فکر بکرش تنگ می شود
آری این رسم آدمیست که آنچه را بی صداست بی وجود می داند
پس این دل شکست و تو هیچ نشنیدی
آری
انگاه که تا مطلع الفجر ساعتی نمانده بود
با اشک خشک چشم تیمم بر چهره افکندم
و
سر به زیر به گونه ای که چون دواب اند
تیر بر خم ابرویم ننهادم
تا مبادا تیری شلیک شود و از گذر تیر
موی از مویت تکانی خورد
آری هنرم در خموش نگه داشتن حزن است
اگر چه بی هنری لباس زسیتن ماست
و مبادا که در مطلع الفجر
دلی را با خون گفته ها بشوییم که خدای آن دل بصیر است
و در آن صاحبش با خون دیده وجه را شسته و آماده
به سانسقراطی که به هلیاست می رود
وخدایت را می خواند!
و این کیست که روی رویارویی با دادگاه حق را ندارد؟
و بیاییم مصداق حاسبوا قبل ان تحاسبوا باشیم
مبادا که در تیزاب اشک محک زده شویم که ان روز دیر است
اگرچه هلیاست و آنان و زهر و پیمانه رفته اند , ولی سقراط هست با آن که زهر را بر او خوراندند
و غروبی میشود که همگان می روند و به قصه ها پای میگذراند
قبل از آنکه غروب شویم بر همدیگر طلوع کنیم
گاهی دلم برای باکری و فکر بکرش تنگ می شود
و روزی هزار بار خدا را برای غروب آُفتابش شکر کنیم
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ساعت توسط صابر صالحیان متی کلایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم... لا اله الا الله