سخن فیدل کاسترو

برادرم، ارنستو

¤ سپتامبر ۱۹۷۱~ در سفری که کاسترو به دعوت آلنده به شیلی کرد٬ در شهر سانتیاگو پایتخت شیلی٬ از مجسمه ی چه گوارا پرده برداری شد. متن زیر بحشی از سخنرانی کاسترو در همین مراسم است.¤

plakat65 

چند سال پیش وقتی با هم مجسمه خوزه مارتی(انقلابی افسانه ای کوبا) را می دیدیم٬ به «چه» می گفتم یک روز هم مجسمه تو را بازدید خواهم کرد.و متاسفم که امروز فرا رسید.
چه با زندگی کوتاه ولی پر ماجرایش٬ امروز به یک سمبل تبدیل شده است. اما این هدف او نبود. چه به خاطر تاریخ٬ زندگی نمی کرد. او به خاطر کسب افتخار یا شهرت زندگی نمی کرد. او مثل هر انقلابی اصیل دیگر می دانست که منظور خوزه مارتی از این جمله چیست:« تمام افتخارات دنیا در یک دانه ی ذرت جا می گیرد.»
در مورد چه مثل همه ی انقلابی ها٬ داستان های زیادی اختراع شده. اما چه فقط یک مرد جوان تحصیل کرده بود و به همین دلیل٬ کنجکاوی و علاقه ی خاصی به مسائل امریکای لاتین داشت.
وقتی من او را دیدم مردی بود که با پای پیاده یا موتورسیکلت از این کشور به آن کشور می رفت. چه آن وقت هنوز چه نبود. او ارنستو گوارا بود. از آنجا که آرژانتینی ها عادت دارند همدیگر را چه(به معنای رفیق) صدا بزنند٬ کوبایی ها هم بعدها او را چه خطاب می کردند.
من چند روز بعد از این که به مکزیکو رسیدم٬ چه را در خیابانی به نام امپاران ملاقات کردم. الان شماره ی پلاک خانه یادم نیست. اما خانه ای را یادم هست که چه آن را به من نشان داد و گفت در اولین سفرش به خارج از کشور٬ یک روز آن جا توقف کرده بود. آن موقع هیچ پولی نداشت. او توریست نبود. او برای دیدن مراکز کار٬ بیمارستان ها و رنج مردم امریکای لاتین سفر می کرد. او از کوه های آند گذشت٬ و با قایق یا کلک تا بیمارستان جذامی ها در امریکا پیش رفت. او همیشه یک پزشک بود. هم در گواتمالا طبابت می کرد و هم وقتی پیش ما بود. او ایمانش را به ذات بشر هیچ وقت از دست نداد. شدیدآ اهل مطالعه بود و در ساعاتی که می توانست خودش را از کار سخت آزاد کند٬ به جای خواب و استراحت کتاب می خواند. همه چیز را هم می نوشت. بسیاری از خاطرات انقلاب ما فقط به این دلیل زنده مانده که چه آنها را یادداشت کرده است.
خیلی دوست داشتم امروز بود و مجسمه اش را می دید و دوباره به هم می خندیدیم.

لینک زیر کلیک کن

http://www.comandante.cjb.net/