ذوالقرنین و آب حیات(قسمت 2)

آن جوان گفت:من درصحیفه ی آدم که از آسمان بر او نازل شد مطالبی خوانده ام که منظور تو در آنست. روزی که اسماء همه چیز به آدم تعلیم و نام و نشانی تمام چشمه ها و درختان مانند سایر چیزها در صحیفه آدم نوشته شد به او دادند و من در آن صحیفه خوانده ام که چشمه ای خداوند در زمین خلق فرمود که آن را آب زندگی ((عین الحیوه)) گویند و اراده حق بدان چنین تعلق گرفته است که هر کس توانست از آن چشمه بیاشامد همیشه زنده و جاودان خواهد بود و آن چشمه در تاریکی ظلمات است که انس و جن در آن جا راه نیافته است. ذوالقرنین گفت: ای جوان آیا تو میدانی آن ظلمات و آن چشمه کجاست؟ جوان گفت:آری در کتاب حضرت آدم (ع) خواندم که در سمت مشرق زمین است.ذوالقرنین شاد شد و دستور داد در اطراف کشور تمام حکما و اشراف و علماء و فقهاء را جمع کنند تا تعداد آنها به هزار حکیم و دانشمند رسید و دستور داد مهیای سفر شوند و تمام وسایل سفر را فراهم کرده و به طرف طلوع خورشید حرکت کردند.

شاید آن زمان در مورد کرویت زمین چیزی نمی دانستند و اگر هم میدانستند مورد توجه و دقت قرار نمی دادند که هر چه بروند در سطح کروی زمین قدم میگذارند.به هر حال آنها این راه نا محدود را در مدت دوازده سال طی کردند تا به اول ظلمات رسیدند.دوستان عزیز شاید شما هم مثل من دچار شک و تردید در مورد این قضیه شوید که این داستان شبیه به افسانه ها و یا رمان های نویسندگان می باشد ولی وقتی من فهمیدم که نام ذوالقرنین در تورات و قرآن به مراتب برده شده و همچنین با توجه به احادیث و روایات حکایت شده از پیامبر اسلام  و اوصیای ایشان این شک و تردید بیخود در من ازبین رفت و تبدیل به یقین شد به زودی زود اگر خدا بخواهد تفسیر کاملی رو به همکاری شما دوستان در مورد این قضیه خواهم نوشت و از شما دوستان عزیز هم درخواست دارم که اگر شما هم اطلاعاتی راجع به ذوالقرنین و چشمه ی حیات با ذکر منابع و مئواخذ دارید در قسمت نظرات و یا از طریق ایمیل به ما ارسال کنید تا دوستان دیگر هم از این مطالب سودمند استفاده داشته باشند.

چنانچه از مفهوم اخبار و احادیث مربوطه و آنچه در مطالب تاریخی به دست می آید معلوم میشود تاریکی ظلمات محل چشمه ی حیات از نوع تاریکی شب و روز و تاریکی در افق نبوده است.

در کنار ظلمات مسکن گرفتند لشکر خود را در آنجا مستقر نمود حکماء و دانشمندان را پیش خود فراخواند و گفت:ای خردمندان و عقلای قوم من قصد بر آن دارم که این ظلمات را طی کنم تا به آب حیات برسم.همه تعظیم کرده و گفتند:تو کاری میخواهی بکنی که هیچکس قبل از تو نکرده و هیچکس پس از تو معلوم نیست چنین تصمیمی بگیرد راهی که تو در پیش گرفته ای پیغمبران و رسولان نرفته اند و پادشاهان و پیشوایان نیز به فکر آن نبوده اند. ذوالقرنین گفت:من ناگزیرم که این راه را بپیمایم.گفتند ما میدانیم که اگر تو ظلمت را طی کنی به حاجت و مقصود خود میرسی بدون اینکه هیچ گونه مشقتی بر تو وارد آید اما از این میترسیم در ظلمات به تو آسیبی رسد که سبب هلاکت تو و یارانت گردد.

در موقع رفتن رو به به دانشمندان کرد و گفت:ای خردمندان بگویید بدانم از حیوانات کدام یک نور دیده اش قوی تر و بیناییش بیشتر است. گفتند مادیان باکره از سایر حیوانات دوربین تر است. دستور داد شش هزار مادیان باکره انتخاب کردند و از اهل علم شش هزار نفر را انتخاب کرد به هر کدام یک مادیان سپرد و حضرت خضر(ع) را سر کرده ی دو هزار سوار لشکر نمود و مقدمه ی لشکر خود قرار داد.

در این موقع به آنها دستور داد که وارد ظلمات شوند و خود با چهار هزار نفر پشت سر آنها حرکت کرد و قبلآ به آنها وصیت کرد که اگر من در این ظلمات گم شدم یا یکدیگر را ندیدیم تا دوازده سال در انتظار من باشید اگر بیش از آن طول کشید برگردید و متفرق شوید و به شهرهای خود مراجعت کنید.

خضر که خاله زاده ی او بود گفت:ای پادشاه....ما در ظلمت میرویم و یکدیگر را نمیبینیم اگر یکدیگر گم کردیم چگونه بیابیم.ذوالقرنین دانه ی سرخی به او داد که روشنی آن مانند شمع فروزان بود. گفت:هرگاه یکدیگر را گم کردید این دانه را بر زمین انداز و چون برزمین افتد صدایی مهیب از آن بلند خواهد شد و به سوی آن صدا همه جمع شوید. خضر دانه سرخ را گرفت و به سوی درون ظلمات داخل شدند.

روزی در آن ظلمات خضر(ع) صدای رودخانه ای را شنید رو به اصحاب خود کرد و گفت:در اینجا بایستید و از اینجا حرکت مکنید.خضر از اسب پیاده شد و به طرف آن رودخانه به راه افتاد آن دانه را در جایی انداخت تا صدا کنید و نور از آن ساتع شود. دانه به رودخانه افتاد و صدا نکرد.خضر بیمناک شد که مبادا صدا نکند و آنها نفهمند و آن دانه ی قیمتی هم از دست رفته باشد. چون دانه ی سرخ به ته آب رسید صدایی از آن بلند شد و روشنایی پدید آمد خضر از پی روشنایی رفت تا که چشمه ای دید که آبش از شیر سفیدتر از یاقوت صافتر و از عسل شیرین تر بود.مقداری از آن آب خورد و جامه های خود را بیرون آورد و در آن آب غسل کرد و لباس پوشید و آن دانه را برداشت و با استفاده از آن راه بازگشت را پیدا کرد و به طرف اصحابش رهسپار گردید. ذوالقرنین پس از خضر بدان مکان رسید اما اثری از آن چشمه نیافت.....

موضوع آب حیات در این جا به پایان رسید اما مبحث آن همچنان

باز هم ادامه دارد...